اگر تیغی که می بُرّد ، رَوَد از گوش تا گوشش...
نگردد لحظه ای دریا ، وطن در دل فراموشـش...
ره و رسم سفر کردن ، دَمی نســـیان نمی ارد
مسافر یاد میهن را ، بُود همراه و همدوشش...
تمام مردم دنیا ، محبــــــت رسمشـــــان باشد
ولیکن زادهء هر جا ، بُود پرچم در اغوشـــــش...
هر انکو عشق میهن را ، به جان دارد بگو دائم
شراب عشق گلگون را ، گوارا باشد و نوشش...
ببالد از دل و جانش به شیـــــــر نقـــــشهء دنیا
هر انکو در رگ و خونش ، زند مهر وطن جوشش...
شمارم یک ، دو ، سه ، اما ، کجا بتوان شمارش کرد
تمام کودکانش را ، و فرزندان باهـــــــــوشش...
درخشان کرده دنیا را ، ستــــاره های این ایران
چه روشن یا درخشانها ، چه حتی نجم خاموشش...
اگر تیغی که میبُرّد ، رَوَد از گوش تا گوشــــش
نگردد لحظه ای دریا ، وطن در دل فراموشش...
اعظم شادکام
