امشب دوباره چشمم دارد سر نخفتن
امشب دوباره امشب دارم هوای گفتن
امشب شمرده ام باز دم های یادگاری
گشته هزار و یک شب شبهای بیقراری
امشب بیاد ایام تا صبح می نشینم
دنبال خاطراتم هر گوشه در کمینم
امشب زمان برایم فرقی ندارد اری
با دیر و زود ایام دیگر نمانده کاری
امشب سحر برایم یک رنگ تازه دارد
شاید که در دل شب ماه و ستاره کارد
امشب نمیگریزم دیگر ز سایهء خود
گه وصل وصلم و گه فصلم ز پایهء خود
امشب دوباره جانم دارد هوای پرواز
در اسمان بغضم باران نموده اواز
امشب نه در سیاهی ترسم بود ز دنیا
نه در سپیدی صبح باشم به فکر فردا
امشب نه بالش قو خوابی به چشمم ارد
نه در جهان واقع بر دل تپش بیارد
امشب گه استوارم گاهی چه بی ثباتم
گاه از سر رضایت رفتم ره نجاتم
امشب نه در زمینم نه اسمان نه دنیا
حتی نمی شناسم خود را و دیگران را
امشب ز دست یاران کنجی گزیده ام دوست
خون جوشدم به رگها گلگونه ام شده پوست
امشب به زندگی باز بنشسته ام به جریان
سیلم برد ولیکن دیدم خطر فراوان
امشب زنم بفریاد داد از سر جوانی
دست قضا به پا خیز امشب اگر توانی
امشب نه با دلم نه ، بیدل ندانم ای داد
دیدی که عاقبت شد ویرانه قلب اباد
امشب رها ز دنیا دورم ز هر چه غوغا
در خلوت دل خویش دارم سبو و صهبا
امشب نه در خیالم نه عاقلم نه هشیار
نه مستم و نه مجنون نه عاشقم نه تبدار
امشب رها و ازاد از هر چه قید و بندم
مستم که بر قیود این دست و پا بخندم
امشب به داد و مستی خوانم سروده هایم
بگذار تا نویسد دنیا گنه به پایم
امشب به هر چه مستی گویم سرت سلامت
تا محتسب کشد تیغ بگذار بر ملامت
امشب صدای شعرم لرزاند این جهان را
دنیا اگر نلرزد لرزاند عاشقان را
امشب صدای قلبم را تا خدا رسانم
شاید یکی دو رکعت از عشق هم بخوانم
امشب چنان تلاطم باشد به قلب دنیا
گویی که غرقه گشته دریا به موج دریا...
اعظم شادکام