تبليغاتX
از گذر گل تا دل... -

 

چند تن کنجی نشسته روی رف

هر کدامی فکر و حرفی و هدف

 

یک تن انجا یک کتابی پیش رو

سخت در هر صفحه اش در جستجو

 

سویی بنشسته تنی خامش به ذکر

غرق حالی بود و صدها ذکر و فکر

 

ان طرف تر ادمی در ساز و سوز

نه به شب ارامشش بود و نه روز

 

کودکی پرسید زانها راز عشق

از گداز و سوز و از این ساز عشق

 

کاین چه سرّی دارد اندر کار و حال؟

میکند اشوب در ذهن و خیال؟

 

انکه عاقل بود و غرق اندر کتاب

گفت این حالت بود مانند خواب

 

گاه پیشامد کند چرُت و خیال

در جهانِ عاقلان باشد محال

 

عاقلان جز منطق و عقل و دلیل

هر چه باشد لَنگ بینند و علیل

 

انچه دنیا را بَرَد پیش ای عزیز

عقل باشد کان دهد فرق و تمیز

 

خواهی ار بر مقصدت حاصل شوی

عاقلی را پیشه کن کامل شوی

 

کودک از انجا کمی رفت ان طرف

قدری انسوتر کنار و روی رف

 

دید غرق فکر و ذکر است و دعا

کرد از حالش بدین پرسش جدا

 

کای که در حمد و ثنا هستی و فکر

بهر عشق ایا بُود این گونه ذکر؟

 

گفت مرد: ای کودکم حمد و ثنا

گو و دائم یاد کن ، یاد خدا

 

سرّ عشق از چشممان پنهان بود

شاید ان یک رتبه از ایمان بود

 

کودک انسو تر نگه کرد در قفا

دید مردی نعره زن ، بندی به پا

 

جامه پاره حالتی ژولیده مو

گه به گریه گه به خنده روی و رو

 

رفت و قدری با نگاهی خنده کرد

با نگاهش حالتی پرسنده کرد

 

کای چه میگریی ز چه نالان چنین؟

از چه غلطانی به روی این زمین؟

 

باز گو از چه چنین خندان گهی

در چنین رقصی و هی چرخان گهی

 

گفت ان مرد از چه میپرسی مرا؟

از چه گویم ؟درد و رنج بی دوا؟

 

گفتی از عشق و ندانستی که این

گه به اوجت میبرد گه بر زمین

 

گه به شادی میبرد تا اوج و چون

گه چنینت میکند این سرنگون

 

گه بسوزاند که همچون اتش است

شعله هایش گرم و سوزان سرکش است

 

جای عشق اندر درون قلب جو

پس مپرس این را که کو پس عشق کو

 

عشق واقع در درون قلب یاب

لیکن این کی باشدت کل جواب

 

ور فقط جویی درون قلب را

عشق خالی یابی و راکد به جا

 

عشق دارد صد نمود و شکل و حال

گه چو نغمه در بلندای خیال

 

گه بُود شکل فقط ایینه ای

دربیابی گر چنان بی کینه ای

 

گه درون خط لبخندی هلال

یابی اش همچون کمانی در مثال

 

گه کلیدی باشد اندر راه گنج

گنج عشق ار بایدت افتی به رنج

 

عشق جاری باشد و جاری به چه؟

روزمرّه ، عشق در هر حادثه

 

عشق کی در بند باشد یکدمی

عشق در بند اورد هر ادمی

 

بند عشق اما اسارت کی بود

گرچه در پیش است و عاشق پی رود

 

این همان موی محبت هست ،عشق

میکشاند بی گره بر دست ،عشق

 

 لیک تنها گویمت این نکته را

عشق تنها در بشر نبوَد رها

 

این که می بینی چنین عاشق وشم

گه در این ارامش و گه سرکشم

 

عشق را دیدم به هر جنبنده ای

در درون هر درون زنده ای

 

عشق باشد در نگاه مادری

 در تنی بیش است و گاهی کمتری

 

عشق در عمق عرقهای پدر

بهر نان دادن به فرزندش ثمر

 

عشق در برگ و درخت و در گیاه

عشق در اعماق پاک یک نگاه

 

عشق ،در جنگل به کوه و دشت و رود

عشق ،بر لبهای بلبل در سرود

 

عشق بین بر روی گل شبنم روان

عشق ، تابستان، بهار و هم خزان

 

عشق ، برفی در زمستان سپید

عشق ، باران  ، تازگی ، یک شاخ بید

 

عشق ابر و باد و خاک و بذر و  نان

عشق در کل زمین در اسمان

 

عشق در من در تو در ما هر کدام

عشق مانا باشد و ان در دوام

 

عشق ، ظرفی در کف دستان سرد

بهر بیماری که دارد سوز و درد

 

عشق، یک سکه برای کودکان

تا نمانند بی غذا در این جهان

 

عشق، اشک پاک مظلومی نجیب

عشق، لطف بیدریغ یک طبیب

 

عشق ، معماری که هستی سازد ان

عالمی را غرق مستی سازد ان

 

عشق یعنی یک هنر در روح و جان

بهر ورزیدن به کل مردمان

 

عشق ، یعنی هم جنون هم عاقلی

یعنی اینها هر دو تا را قابلی

 

عشق ، جام می ، شب و ساقی ، سبو

بر لبت اوای حق اواز هو

 

عشق شعر و خط و نقش است و سخن

ساده و بی رنگ و بی نقش زَمَن

 

انچه می بینی که که عاقل گویدش

یا که عابد بر لب و دل گویدش

 

انچه هر دیوانه خواند در نوا

نه شناسد شه نه بشناسد گدا

 

مقصدِ اینها بُوَد عشق ای عزیز

گر چه چندین جلوه دارد در تمیز

 

چون خدا ادم از این گِل افرید

از درون روحش اندر ان دمید

 

عشق را در قلب انسان جا بداد

نعمتی داد از برایش در نهاد

 

خلقت ادم اگر حتی نبود

عشق بود و در ره معبود بود

 

لیکن این عشق است برای ادمی

جاری است در جان و روحش هر دمی

 

 بهر وصل مردمان عشق افرید

تا بدان نزدیک گردند و پدید

 

تا به لطف عشق کوبند این فراق

با محبت ، کینه را و افتراق

 

کودکم اگه که دنیا بازی است

ادمی غمگین و گاهی راضی است

 

کودکم این را بکن اویز گوش

تا توان داری چونان عاشق بکوش

 

گفته اند این عشق بس ویرانگر است

مثل تیری رفته از  پهنای شست

 

پایه ها را سست و لرزان میکند

میرود چون سیل و ویران میکند

 

اری اما عشق ، کین ویران کند

کینه ها را سست و پی لرزان کند

 

انکه میگوید مشو عاشق بترس

از چنین دریای بی قایق بترس

 

بویی از عشق و محبت برده است؟

جامی از عشقی الهی خورده است؟

 

عشق جز شور و نشاط و خنده نیست

جز دلی مجنون ز حق اکنده نیست

 

عشق لطف است و صفا هست و وفا

مهربانی ، دوستی ، یاد خدا

 

گر تحکم میشوی این را مگو

یا چنین گو یا چنان هر جا مگو

 

گر محبت داری و عشق و صفا

عشق جاری کن ز قلبت هر کجا

 

عشق ورزی کن گرامی دار خلق

عشق یعنی دوری از ازار خلق

 

عشق ، اری تیشه است اما کجا؟

دست فرهادی بُوَد با التجا

 

عشق ، کوه سخت و محکم میکَند

شهرتش را لیک فرهادی برَد

 

عشق بود انرا که مجنون میستود

ورنه لیلی کی بری از عیب بود

 

ویس و رامین ، وامق و عذرا چنین

هم منیژه ، بیژن و صدها چنین

 

 در جهان هر ادمی رسوای عشق

چون سه نقطه عاشق دریای عشق

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 16:39  توسط اعظم شادکام  |