تا که حرف اید میان از رنگها
یادم اید کودکی ، ارژنگها
دیدهء کودک نمی بیند به شر
جز به زیبایی نمی بیند اثر
کی نگاهی غیر از این دارد به رنگ؟
کی کند هر رنگ را اسباب جنگ؟
سرخی خون حرف غیرت میزند
رنگ لاله از شهادت میزند
سرخی روی شفق مانند سیب
مایهء اشعار عشاق و ادیب
سرخی گلها و عناب و انار
رنگ می ، رنگ رخ و لبهای یار
رنگ زرد ار از خزان دم میزند
گه گهی حرفی ز ماتم میزند
از رخ زرد یتیمان که قصه است
گوید و از این جهت پر غصه است
ورنه خورشید ار به زردی میزند
زرد ان اتش به سردی میزند
حاکی است این زردی برگ خزان
از بر و روی و ز حال عاشقان
زرد و نارنجی نبود ار در خزان
از بهار ، عاشق شدن میماند نهان
در دل شب ار سیاهی جا نداشت
پس ستاره ذره ای معنا نداشت
اینهمه شعر است از این رویای شب
ساحل و مهتاب و این دریای شب
گر سیاهی ذره ای نافذ نبود
چشم و خالش مایهء حافظ نبود
تا سمرقند و بخارایی چنان
را ببخشد بر سیه خالی عیان
رنگ خاکستر حکایت میکند
زاتش پنهان روایت میکند
زیر خاکستر اگر اتش نبود
شعله ای پنهانی و سرکش نبود
اینهمه زیبایی رنگش کجا
در مثل می امد ان ها جا به جا؟
در طبیعت شاخه ای با رنگ سبز
تحفهء درویش و نامش برگ سبز
سبز و خرّم بودن است رنگ حیات
خود بیانی باشد از دیگر جهات
سبزی از اب و ز نور و رنگ خاک
حاکی است و از هوایی صاف و پاک
گر سپیدی رنگ نور است و سرور
گر که اسان میکند از ان عبور
رنگی از الوان عرفانی بُوَد
بی ریا بی رنگ و نورانی بُود
رنگ پرهای کبوتر رنگ قو
در لباس صوفی و اوای هو
رنگ صاف اسمان همرنگ اب
اسمانی نیلی و ابی ناب
رنگ دریایی که دارد موج و شور
مرز ان بااسمان محو است ز دور
رنگ اب ارَد بخاطر نینوا
مثل رنگ خون سرخ و کربلا
هر شکوفه هر گلی را کودکان
میزنند رنگی از این و گه از ان
گه بنفش و صورتی گه ارغوان
ساقه ای را قهوه ای در زیر ان
از سپیدی تا سیاهی هر چه هست
فرق سر تا شست پا و بند دست
ذره ذره صنع و لطف ان خداست
این نه زان رنگ و نه از این ان جداست
اینکه این رنگ است و ان رنگ و دگر
رنگ دیگر دارد و فکر و نظر
عالمی را میکند سرگرم رنگ
عده ای در خشم و جمعی را به جنگ
در جهان شرط رفاقت سادگی است
نه فقط یکرنگی و افتادگی است
میتوان یک رنگ و صد رنگش گُزید
میتوان این دیده را بست و ندید
بی ریا بین گرچه رنگین در جهان
بی ریا با خود بمان و دیگران
اعظم شادکام
ولادت حضرت عی (ع) و روز پدر مبارک...
اگر مردی به کُلِّ ماســــــــــوا بود...
امیرالمومــــنین شــــــــــیر خدا بود...
اگر غیر از علی بودی جوانمــــــــــرد
چرا در وصف مولا ، لافــــــــــتی بود ؟
به گیتی از علی پیدا شد این عشق
که عین یا علی عین صــــــــفا بود...
به جز بر زاده ای مانند حــــــــــیدر
ترَک کی بر دل کعبه ســــــزا بود ؟
نبودی نوح کشــــتی بان به طوفان
علی بی شک به طوفان ناخدا بود...
گلستان شد به ابراهـــــیم اگر نار
علی در اتشـــــــش ذکر و نوا بود...
به کوه طور اگر موسی رهش یافت
به راهش از علی نور و ســــنا بود...
اگر عیسی به جانبخشی عیان گشت
مددکارش علی اندر خــــــــــفا بود...
محمد را و زهـــــــــــرا و دو ابنش
ستون بر خیمه در تحت الکسا بود...
خداوند ار چه میدانم علی نیست
علی اما وجودش از خــــــدا بود...
اعظم شادکام