تبليغاتX
از گذر گل تا دل...

 

عجیب است این که در دنیا ، چنین مستیم و شنگولیم...

ولی بر سایرین این سان ، به امر و نهی مســــــــئولیم...

 

به وقت عیش و در شــــــــــادی ، به کف داریم جام می

به یاد از حال ناداران ، ولی نالان و بی پولیـــــــــــــــم...

 

به هر کاری زمان داریم ، که دنیـــــــــــامان شود رنگین

چو اســـــــــــــــم بیکسان اید ، گرفتاریم و مشغولیم...

 

به وقت انچه میخواهیــــــــــــم ، به جمله فاعلیم اما

به وقت مصلـــــــــحت بینی ، چه مجبوریم و مفعولیم...

 

به شمــــــــــشیر زبان هر تن ، به صدها مرتبت روزی

کُشـــــــــــیم از یکدگر اما ، چنین شاکی و مقتولیم...

 

چنان بر خاک این دنیا ، بچســــــــــــبیدیم با دندان

ولی چون وقت دفن اید ، بگوییــــــــم مال منقولیم...

 

ندارد شعــــــــر این دریا ، سخن جز انچه می بینید

و مختــــــــــارید بر تعبیر ، چه ردیم و چه مقبولیم...

 

اعظم شادکام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:18  توسط اعظم شادکام  | 

 

نمیدانم چرا هر یک مثـــــال سنگها گشتیم...

در این دنیای وانفســـــا اسیر رنگها گشتیم...

 

نمیدانم چرا دســـــتان بخون اغشته گردیده

بزعم صلح و ارامــــــش قرین جنگها گشتیم...

 

نمیدانم چرا با ان که دنیا گشته اســــــــــانتر

چنین از جمله غمگینان و چون دلتنگها گشتیم...

 

نمیدانم چرا ایا شکـــــــــــــــــسته قول ادم ها

نمانده حرمت قانون ، خروش چنـــگها گشتیم...

 

نمیدانم چرا هر جا ، پر است از فتنـــــه و غوغا

بجای نغمه های خوش ، کر از این زنگها گشتیم...

 

نمیدانم چرا هر تن ، به فکر نام و دنیــــــــــــاییم

رها گردیده اخــــــــــلاق و ، غلام ننگها گشتیم...

 

نمیدانم چرا وقتی که میشد زیســـــــــتن ساده

میان سینـــــــــــه ها از چه پر از نیرنگها گشتیم...

 

نمیدانم چرا وقتی که رب بنموده خـــــــیر و شر

به گمراهی به هر راهی چنان فرسنگها گشتیم...

 

نمیدانم چرا وقتی که دارد اینهمه نعمـــــــــــت

به دریا در پی صید فقط خرچنـــــــــگها گشتیم...

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:51  توسط اعظم شادکام  | 

 

اگر تیغی که می بُرّد ، رَوَد از گوش تا گوشش...

نگردد لحظه ای دریا ، وطن در دل فراموشـش...

 

ره و رسم سفر کردن ، دَمی نســـیان نمی ارد

مسافر  یاد میهن را ، بُود همراه و همدوشش...

 

تمام مردم دنیا ، محبــــــت رسمشـــــان باشد

ولیکن زادهء هر جا ، بُود پرچم در اغوشـــــش...

 

هر انکو عشق میهن را ، به جان دارد بگو دائم

شراب عشق گلگون را ، گوارا باشد و نوشش...

 

ببالد از دل و جانش به شیـــــــر نقـــــشهء دنیا

هر انکو در رگ و خونش ، زند مهر وطن جوشش...

 

شمارم یک ، دو ، سه ، اما ، کجا بتوان شمارش کرد

تمام کودکانش را ، و فرزندان باهـــــــــوشش...

 

درخشان کرده دنیا را ، ستــــاره  های این ایران

چه روشن یا درخشانها ، چه حتی نجم خاموشش...

 

اگر تیغی که میبُرّد ، رَوَد از گوش تا گوشــــش

نگردد لحظه ای دریا ، وطن در دل فراموشش...

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:59  توسط اعظم شادکام  | 

 

امشب دوباره چشمم دارد سر نخفتن

امشب دوباره امشب دارم هوای گفتن

 

امشب شمرده ام باز دم های یادگاری

گشته هزار و یک شب شبهای بیقراری

 

امشب بیاد ایام تا صبح می نشینم

دنبال خاطراتم هر گوشه در کمینم

 

امشب زمان برایم فرقی ندارد اری

با دیر و زود ایام دیگر نمانده کاری

 

امشب سحر برایم یک رنگ تازه دارد

شاید که در دل شب ماه و ستاره کارد

 

امشب نمیگریزم دیگر ز سایهء خود

گه وصل وصلم و گه فصلم ز پایهء خود

 

امشب دوباره جانم دارد هوای پرواز

در اسمان بغضم باران نموده اواز

 

امشب نه در سیاهی ترسم بود ز دنیا

نه در سپیدی صبح باشم به فکر فردا

 

امشب نه بالش قو خوابی به چشمم ارد

نه در جهان واقع بر دل تپش بیارد

 

امشب گه استوارم گاهی چه بی ثباتم

گاه از سر رضایت رفتم ره نجاتم

 

امشب نه در زمینم نه اسمان نه دنیا

حتی نمی شناسم خود را و دیگران را

 

امشب ز دست یاران کنجی گزیده ام دوست

خون جوشدم به رگها گلگونه ام شده پوست

 

امشب به زندگی باز بنشسته ام به جریان

سیلم برد ولیکن دیدم خطر فراوان

 

امشب زنم بفریاد داد از سر جوانی

دست قضا به پا خیز امشب اگر توانی

 

امشب نه با دلم نه ، بیدل ندانم ای داد

دیدی که عاقبت شد ویرانه قلب اباد

 

امشب رها ز دنیا دورم ز هر چه غوغا

در خلوت دل خویش دارم سبو و صهبا

 

امشب نه در خیالم نه عاقلم نه هشیار

نه مستم و نه مجنون نه عاشقم نه تبدار

 

امشب رها و ازاد از هر چه قید و بندم

مستم که بر قیود این دست و پا بخندم

 

امشب به داد و مستی خوانم سروده هایم

بگذار تا نویسد دنیا گنه به پایم

 

امشب به هر چه مستی گویم سرت سلامت

تا محتسب کشد تیغ بگذار بر ملامت

 

امشب صدای شعرم لرزاند این جهان را

دنیا اگر نلرزد لرزاند عاشقان را

 

امشب صدای قلبم را تا خدا رسانم

شاید یکی دو رکعت از عشق هم بخوانم

 

امشب چنان تلاطم باشد به قلب دنیا

گویی که غرقه گشته دریا به موج دریا...

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:30  توسط اعظم شادکام  |