ولادت امام رضا (ع) رو به تمام مسلمانان تبریک میگم...
صحبت از رافت ، نجابت ، از رضـاست...
هشتمین نسل از علــی مرتضـاست...
هر که می اید بدان مرقد عجـــــیب
هــر زیارت یا دعایــــش بیـــریاست...
انکه گشــته ضـــــامن اهو به دشــت
مرحمتـــهایش بر ادم کی جـــداست؟
مهـــــــــربانی را تمــامت کرده است
انکه حتی هر نگاهش هم شفاست...
قلبش از زر باشد افـــــزون گرچه او
گنبد و ان بارگاهــــــش از طلاست...
شرط داخل گشتن حصن خداست
بی شک این نام از برای او سزاست...
گر که دریایی مرکب خــــــــط شود
باز صدها صحبت از حسنش بجاست...
اعظم شادکام
وجود با برکت امام هشتم در سرزمین ایران ، نعمتی است در این
دیار اشنا یعنی در مشهد مقدس...
زبانم قاصر هست از اوردن خصائص امام رضا (ع) ،
طبع شعر و همین مقدار درسی که خوندم و علمی که فرا گرفتم
از بخشش امام هشتم بوده...چون در کودکی ، امام در عالم خواب
این نعمت شعر و علم رو بهم دادن و ...این حقیقت داره...
....................................................
امام رضا (ع) خواهر و برادرانی نیز داشتن که ارامگاه های
اونها در نقاط مختلف ایران هست...
از جمله حضرت شاهچراغ در شیراز که حتما اگر به این شهر سفر
کرده باشین به این ارامگاه سری زدین ...
حضرت فاطمه معصومه (ع) در قم ،
، حضرت شاهزاده (امامزاده) حسین در جوپار کرمان ،
بی بی حیات در مسیر بین کرمان -رفسنجان ،
و بی بی گرامی در حوالی ماهان کرمان و....
............................
از اینکه تا چند روزی نمیتونم به دوستان سر بزنم و پاسخ محبتهاشون
رو بدم پیشاپیش عذر میخوام...
یاد دنیایی که بی پروا گذشــــت...
گه به شادی گه غم دنـــیا گذشت...
یاد ان دوران سرسبــــــزی به خیر
سادگی بود و چســان زیبا گذشت...
...........
دلبـــــسته بودم اما دلـــــدار بر جفا بود...
چندیست در شَک ام که دلبستنم خطــا بود؟
ان نغمه های پرسوز شعر و ترانه و حرف
انگار خط به خطش از رنگ و بر ریا بود...
...........
ز تن بیرون نمودند کنه جانـــم...
خراشیدند این روح و روانــــــم...
چه احساسی چه اوازی چه شعری
که افتاد از زبان شــــعر و بیانم...
...........
شاید ان روزی که دست سرنوشت...
قسمتم را روی کـاغذ مینوشــــــت...
بر خلاف نام شـــــادم ، روزگــــــــار
عالمم را عالمی پر غم ســــرشت...
...........
اگر صحبت کنم ان جور تفسیر...
وگر ساکت شوم این گونه تعبیر...
چه نالم زینهمه تعبیر و تفسیر
همان بهتر که دورم از تعابیر...
...........
کودکیهامان گذشت اما چه زود...
ان جهانِ فــــارغ از بود و نبود...
شادی و مستی و شیــدایی گذشت
حسرتی بر لب بماند و بقیه دود...
...........
شرم باید از در پروردگــــــــار...
چون ببیند مخفی و هم اشکار...
این سخن در لفظ قران امده است
تا که پندی باشد و اید به کار...
...........
چشمان ابری انگار لغزید سمت یاران...
برقی بزد بسرعت لبریز شد ز بــاران...
هم در میان ان غم هم در میان شادی
باید ببود تا هست از جمع شکر گذاران...
...........
اگر حــــال و مرامــم بی نیازیست...
بدانم ختم کارم ســــــرفرازیســت...
وگر دائم بود دستــــم دراز ، ایــــن
نباشد این حیات ان بهترین زیست...
...........
چنان غرق خودم هستم زمانی...
که میمانم ز احوال جهــــــانی...
و گویی در جهان چیزی نمانده
در اطرافم جز ان نام و نشانی...
...........
اگر بــا دیـــــگران کردی مــــــــروت...
غمش خوردی چو دیدی رنج و محنت...
وگر برداری از هر شـــــــــانه ای بار
بدان این کـرده ات باشد فــــــــــتوت...
...........
جوانی طی شد و خامیـــــم ایا؟
شکسته پی چه بر بامـــــــیم ایا؟
سپیدی گشته این موی سیه لیک
پی صبـــــــحیم و در شامیم ایا؟
...........
پی صلح و به ارامــــــش بگردید...
نه با اجبار و با خواهش بگردید...
به دنبال صفات خوب و نیکـــــــو
به افزایش نه بر کاهش بگردید...
...........
با صفات خوب ، خوش عالم شود...
غرق شــــــادی جای هر ماتم شود...
در حــضور نور، دل همرنگ عشق
عالمی روشن چنیـــن در دم شود...
...........
به رسم عاشقان پیـــــمانه بستن...
به یک جرعه ز غم اسوده رستن...
وفا کردن صـــــــــفا کردن بدین دو
نه حتی لحظه ای پیمان شکستن...
...........
گلی بودم به گـــــــــــلدانی نشسته...
ز طـوفان قضـــــــــا ساقم شکسته...
نسیــــــــــمی میوزد ارام اگر ، لیک
نبود این برگ و شاخ از هم گسسته...
...........
اســـــــمان گویی دلش پر بوده است...
کاین چنین قلبش به غم انـدوده است...
گویی این افـــــــــلاک راهی بس دراز
تا به این دریای غم پیــــموده است...
...........
به هر ان چه به پیش اید به ادوار...
رضــــــایت داشتن باشد بهین کار...
نباید تا توان در شِکوه درمانـــــــد
بیندیشـــــی به هر چه ، گرددت یار...
...........
به عمران و به ابادی بکوشید...
همیشـــه بهر ازادی بکوشــید...
بگیرید غصه را از قلــــب مردم
به دنیا در پی شـادی بکوشید...
اعظم شادکام
میخوام در مورد داشتن یه دنیای اباد حرف بزنم...
به نظرتون ایا دنیا چه چیزی رو داشته باشه یا نداشته باشه در مسیر درست پیش رفته؟
این نظر شخصی ام هست و دلیل نداره بقیه افراد نیز
چنین نظری داشته باشن...
تصور میکنم دنیایی که
عشق و محبت و انسانیت نداشته باشه
علم و فرزانگی و عقل و منطق و فلسفه و تمام علوم رو نداشته باشه
ثروت و پول و فکر پولسازدر اون نقشی رو در گره گشایی ایفا نکنه
دین و اخلاقیات و گرایش به سمت خصائص خوب نداشته باشه
شناخت خدا و عالم و کیهان در اون جایی نداشته باشه
و مردمش سلامت نباشن
و دیوانه ء خدمت به تمام بشریت نباشه
و البته بدون فکرهایی که اینها رو متمرکز کنه
ایا میتونه دنیای کاملی باشه؟
فکر نمیکنم
مجموع اینهاست که یه دنیای زیبا رو خواهد ساخت...
ولادت حضرت معصومه (ع) مبارک ...
گلدسته های حرم امشب چراغان شوند...
اکنده از تهنـــیت از صوت قـــــــران شوند...
معصــومه امشب چنین بنهاده پا بر جهان
شاه چراغ و رضــا نزدش شتابان شوند...
...............................
امروز در تقویم روز دختران نامگذاری شده...
گمانم ظرافت و روحیه لطیف دختران بر فردی پوشیده نباشه...به همین دلیل نیز در
دین اسلام، پدر و مادرها بر توجه به این امر بسیار سفارش شدن...البته این بدین
معنا نیست که فرزندان پسر مورد بی توجهی قرار بگیرن...
بلکه پسران به دلایل جسمی و روحی ، کاملا متفاوت با دختران افریده شدن ، لذا
جنس مونث بیشتر نیازمند محبت و توجه هست...
مثلا وقتی پدری از سفر برمیگرده سفارش شده که ابتدا دخترانش
رو مورد عنایت قرار بده...به هر حال چه دختر باشه و چه پسر ، درستکار بودن
و داشتن عفت کلام و عمل و انسانیت و صفات انسانیش مهم هست ...
خدا تمام بچه ها رو برای پدر و مادرشون زنده نگهداره ...میخواد دختر
باشه میخواد پسر...
دختر و جنس پسر نعمت و رحمــت بود...
بودنشان در جهان عشـــق و محـبت بود...
هر دوی اینها عــــزیز ، نزد پدر مادر است
ارزش انان به یک ســـهام و نسبت بود...
اعظم شادکام
گر چه نیکــی کرده ام اما شتـــــــابانم هنوز...
غرق ارامــش ولی قدری پریشــــــــانم هنوز...
لحظه های عمرم از کف رفته بی حاصل بسی
زانهمه اوقات چون زر بین پشیـــــــمانم هنوز...
اتشــی در دل نهــــــــان دارم که تن میسوزدم
مجمری در سینه زان گُرّان و ســـوزانم هنوز...
اســــــمان میبارد و بــــــاران به برگ و گـُــل زند
ابی است بر اتــــــــشی اما فــــــروزانم هنوز...
عشقم و این شور و مستی با جنون همسایه ام
تا که ابادم کند زیـــــــــــــــرا که ویـــــــــرانم هنوز...
یک دو روز از عمر خــــــــود را صرف دانش کرده ام
وای از این کوته زمان بـــــــــــرقی به دورانم هنوز...
سرپنــــــاهی جسته ام ارام جـــــــانی گوشه ای
مانده ام سرگشـته و در باد و طــــــــــوفانم هنوز...
کوهم از این استــــــقامت در بلنـــــــدای زمــــــــان
روی عشقــم رو شـــــــود چون بیــــد لرزانم هنوز...
دیگر از حــــــالم چه گویم چون نصیـــــــــحت میکنند
سالم است جسمم روان را ســـــوی درمانم هنوز...
گه چنین خندان و گه گریان چو شمعـــــــم تا سحر
مانده ام زین حــــــالت و بی حال و سامانم هنوز...
قفـــــــلی از جنس محبــــــــت بر در قلبــــــــم زدند
خنده دار است اینکه بر دربـــــش نگهـــــبانم هنوز...
این غـــــــزل هم اخر امد یا رب امـــــــــــا حل نشد
مشــــــــکل دریــــــــــا که در ان زار و حیرانم هنوز...
اعظم شادکام
گر که کوشیدی به راهی غم مخور
خسته از حرف و نگاهی غم مخور
غم بباید خوردن انکه در رهی
میشود بس خسته از هر همرهی
انکه بردارد تلاش از گام عشق
ترسد از پایان و از فرجام عشق
گر کند دوری ز سختی سوی سهل
تا ابد ماند در این سستی و جهل
گر نداند این ره است پر دردسر
مرد ره میخواهد و بس دربه در
گر نفهمد پا نهادن در چنین
میکند قلبش به رنج و اه عجین
ور نداند خانه اش ویران شود
خسته و اواره و حیران شود
کی تواند نامش این عاشق نهد
پا بدین دریا و این قایق نهد
بحر عشق است اینکه طوفانی شود
کشتی اش سوی پریشانی شود
کوبد این کشتی به این موج و بدان
تا کند نرمش برون و در نهان
انکه نامش عاشق است بی قایق است
وانکه بی قایق رود ان عاشق است
انکه بیدل میزند بر بحر عشق
فاتح گنج و کلید شهر عشق
انکه در امواج دریا میرود
بی سر و بی دست و بی پا میرود
انکه میداند که بحر است پر خطر
لیکن این را میخرد حتی به سر
انکه پا بنهد به موجی از عدم
در میانش مینهد اما قدم
ور بخواهد لطف و شیرینی وصل
بهر وصل باید کشد دوری و فصل
نام این عاشق توان گفت و تمام
معنوی برگیر زین حرف و کلام
سلام
متاسفانه روز گذشته شاعر و استادی گرامی از دیار کرمان و شهر سیرجان
ترک دنیا گفته و به دیار باقی شتافت...
خانم طاهره صفارزاده از شاعران نامی کشورمون...
روحش شاد و یادش گرامی
چون هنرمند به عشق است زنده...
افـــــــتابی بـــــــُود و تابنــــــــده...
رفتن جسم نه رفـت از یاد اســت
نام اینـــــــــــان بشـود پایـــــنده...
اعظم شادکام
شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد...
جعفر صادق ، ششم نجمی که عـرفان پرورید...
مثل جد و چون پدر صدها مسلــــــــمان پرورید...
علم و تدریسش به عالم شهرهء هر خاص و عام
انکه با ان عمق درسش ابن حیّـــــــــــان پرورید...
مردمانی را که بودند تشنهء تعلیـــــــــم و دین
با تــــــــــدبر در کلاس درس قــــــــران پرورید...
در میان خــــانهء ان نجم پنجــــــــــم زاده شد
هفتمین نجم امامت را به دامــــــــان پرورید...
مذهب اثنی عشر را شیعه را سرچشمه بود
چون یمی بود از درونش رود جوشــان پرورید...
اعظم شادکام
البته همیشه گفتم و بازم میگم بر این عقیده هستم که از پیامبران و امامان نباید
فقط به ذکر نام و مصیبتهاشون اکتفا کرد و چیزی که حقیقت هست و صحیح ،
این هست که باید اونها رو در حد ظرفیت ، شناخت و علم و اخلاق و انسانیت
و انصاف رو از اونها اموخت
و البته باز به این نیز بسنده نکرد و بلکه به اموخته ها عمل کرد...
عمل کرد عمل...
چند تن کنجی نشسته روی رف
هر کدامی فکر و حرفی و هدف
یک تن انجا یک کتابی پیش رو
سخت در هر صفحه اش در جستجو
سویی بنشسته تنی خامش به ذکر
غرق حالی بود و صدها ذکر و فکر
ان طرف تر ادمی در ساز و سوز
نه به شب ارامشش بود و نه روز
کودکی پرسید زانها راز عشق
از گداز و سوز و از این ساز عشق
کاین چه سرّی دارد اندر کار و حال؟
میکند اشوب در ذهن و خیال؟
انکه عاقل بود و غرق اندر کتاب
گفت این حالت بود مانند خواب
گاه پیشامد کند چرُت و خیال
در جهانِ عاقلان باشد محال
عاقلان جز منطق و عقل و دلیل
هر چه باشد لَنگ بینند و علیل
انچه دنیا را بَرَد پیش ای عزیز
عقل باشد کان دهد فرق و تمیز
خواهی ار بر مقصدت حاصل شوی
عاقلی را پیشه کن کامل شوی
کودک از انجا کمی رفت ان طرف
قدری انسوتر کنار و روی رف
دید غرق فکر و ذکر است و دعا
کرد از حالش بدین پرسش جدا
کای که در حمد و ثنا هستی و فکر
بهر عشق ایا بُود این گونه ذکر؟
گفت مرد: ای کودکم حمد و ثنا
گو و دائم یاد کن ، یاد خدا
سرّ عشق از چشممان پنهان بود
شاید ان یک رتبه از ایمان بود
کودک انسو تر نگه کرد در قفا
دید مردی نعره زن ، بندی به پا
جامه پاره حالتی ژولیده مو
گه به گریه گه به خنده روی و رو
رفت و قدری با نگاهی خنده کرد
با نگاهش حالتی پرسنده کرد
کای چه میگریی ز چه نالان چنین؟
از چه غلطانی به روی این زمین؟
باز گو از چه چنین خندان گهی
در چنین رقصی و هی چرخان گهی
گفت ان مرد از چه میپرسی مرا؟
از چه گویم ؟درد و رنج بی دوا؟
گفتی از عشق و ندانستی که این
گه به اوجت میبرد گه بر زمین
گه به شادی میبرد تا اوج و چون
گه چنینت میکند این سرنگون
گه بسوزاند که همچون اتش است
شعله هایش گرم و سوزان سرکش است
جای عشق اندر درون قلب جو
پس مپرس این را که کو پس عشق کو
عشق واقع در درون قلب یاب
لیکن این کی باشدت کل جواب
ور فقط جویی درون قلب را
عشق خالی یابی و راکد به جا
عشق دارد صد نمود و شکل و حال
گه چو نغمه در بلندای خیال
گه بُود شکل فقط ایینه ای
دربیابی گر چنان بی کینه ای
گه درون خط لبخندی هلال
یابی اش همچون کمانی در مثال
گه کلیدی باشد اندر راه گنج
گنج عشق ار بایدت افتی به رنج
عشق جاری باشد و جاری به چه؟
روزمرّه ، عشق در هر حادثه
عشق کی در بند باشد یکدمی
عشق در بند اورد هر ادمی
بند عشق اما اسارت کی بود
گرچه در پیش است و عاشق پی رود
این همان موی محبت هست ،عشق
میکشاند بی گره بر دست ،عشق
لیک تنها گویمت این نکته را
عشق تنها در بشر نبوَد رها
این که می بینی چنین عاشق وشم
گه در این ارامش و گه سرکشم
عشق را دیدم به هر جنبنده ای
در درون هر درون زنده ای
عشق باشد در نگاه مادری
در تنی بیش است و گاهی کمتری
عشق در عمق عرقهای پدر
بهر نان دادن به فرزندش ثمر
عشق در برگ و درخت و در گیاه
عشق در اعماق پاک یک نگاه
عشق ،در جنگل به کوه و دشت و رود
عشق ،بر لبهای بلبل در سرود
عشق بین بر روی گل شبنم روان
عشق ، تابستان، بهار و هم خزان
عشق ، برفی در زمستان سپید
عشق ، باران ، تازگی ، یک شاخ بید
عشق ابر و باد و خاک و بذر و نان
عشق در کل زمین در اسمان
عشق در من در تو در ما هر کدام
عشق مانا باشد و ان در دوام
عشق ، ظرفی در کف دستان سرد
بهر بیماری که دارد سوز و درد
عشق، یک سکه برای کودکان
تا نمانند بی غذا در این جهان
عشق، اشک پاک مظلومی نجیب
عشق، لطف بیدریغ یک طبیب
عشق ، معماری که هستی سازد ان
عالمی را غرق مستی سازد ان
عشق یعنی یک هنر در روح و جان
بهر ورزیدن به کل مردمان
عشق ، یعنی هم جنون هم عاقلی
یعنی اینها هر دو تا را قابلی
عشق ، جام می ، شب و ساقی ، سبو
بر لبت اوای حق اواز هو
عشق شعر و خط و نقش است و سخن
ساده و بی رنگ و بی نقش زَمَن
انچه می بینی که که عاقل گویدش
یا که عابد بر لب و دل گویدش
انچه هر دیوانه خواند در نوا
نه شناسد شه نه بشناسد گدا
مقصدِ اینها بُوَد عشق ای عزیز
گر چه چندین جلوه دارد در تمیز
چون خدا ادم از این گِل افرید
از درون روحش اندر ان دمید
عشق را در قلب انسان جا بداد
نعمتی داد از برایش در نهاد
خلقت ادم اگر حتی نبود
عشق بود و در ره معبود بود
لیکن این عشق است برای ادمی
جاری است در جان و روحش هر دمی
بهر وصل مردمان عشق افرید
تا بدان نزدیک گردند و پدید
تا به لطف عشق کوبند این فراق
با محبت ، کینه را و افتراق
کودکم اگه که دنیا بازی است
ادمی غمگین و گاهی راضی است
کودکم این را بکن اویز گوش
تا توان داری چونان عاشق بکوش
گفته اند این عشق بس ویرانگر است
مثل تیری رفته از پهنای شست
پایه ها را سست و لرزان میکند
میرود چون سیل و ویران میکند
اری اما عشق ، کین ویران کند
کینه ها را سست و پی لرزان کند
انکه میگوید مشو عاشق بترس
از چنین دریای بی قایق بترس
بویی از عشق و محبت برده است؟
جامی از عشقی الهی خورده است؟
عشق جز شور و نشاط و خنده نیست
جز دلی مجنون ز حق اکنده نیست
عشق لطف است و صفا هست و وفا
مهربانی ، دوستی ، یاد خدا
گر تحکم میشوی این را مگو
یا چنین گو یا چنان هر جا مگو
گر محبت داری و عشق و صفا
عشق جاری کن ز قلبت هر کجا
عشق ورزی کن گرامی دار خلق
عشق یعنی دوری از ازار خلق
عشق ، اری تیشه است اما کجا؟
دست فرهادی بُوَد با التجا
عشق ، کوه سخت و محکم میکَند
شهرتش را لیک فرهادی برَد
عشق بود انرا که مجنون میستود
ورنه لیلی کی بری از عیب بود
ویس و رامین ، وامق و عذرا چنین
هم منیژه ، بیژن و صدها چنین
در جهان هر ادمی رسوای عشق
چون سه نقطه عاشق دریای عشق
اعظم شادکام