تبليغاتX
از گذر گل تا دل...

 

 

 میرسد روزی که در یادم شــــــوند

گر چه اکنون رفته ترکم میکنـــند

میرسد روزی که این دیوان شعـــر

خط به خطش خوانده درکم میکنند

...

میرسد روزی که حتی استخـــوان

نرم نرمم گشــــته مانند غبــــار

خفته ام در گوشه ای ارام و سرد

خفته ام یک گوشه مثل صد هزار

...

میرســـد روزی که اوازم ز درد

مثل اوایی درون نــــی شود

بر لب چوپانی از ســــوز و گداز

در میان گله ای هی هی شود

...

میرسد روزی که باور میکنند

پاکی گفتار بی غلّ و غشم

نابی این شعله های پر گداز

راز و رمز شعله های سرکشم

...

میرسد روزی که از اینــــــدگان

اشک غم ریزد برای غربتــــــم

میرسد روزی که این بغض بزرگ

سر برارد از درون تربتــــــــــم

...

میرسد روزی که چون پیشینیان

بعد مرگـــــــــم ادمی والا شوم

یا بقولی ادمی بی خــــــــاصیت

یا بتـــــــاریخ جهان رسوا شوم

...

میرسد روزی که دیر است و زمان

گرد نسیـــان را نشانده روی گور

گه به گاهـی خوانَد اسمم را تنی

خفتـــه اینجا یک زن سخت صبور

...

یک زن تنــــها که هر انچه ســــــرود

مثل زخــــــمی شد به روی پیکرش

مثل دریـــــایی که سوزد شوری اش

عمق فکر و ذهن و جسم و بسترش...

 

اعظم شادکام  (دریا)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 13:50  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

امروز روز جهانی غذا هست...

شاید بجرات بشه گفت که امروز در این دمی که هر کدوممون در

خونه هامون نشستیم ، بسیاری از مردم دنیا اعم از کودک و جوان و پیر

دارن با فقر و سوء تغذیه و گرسنگی دست و پنجه نرم میکنن...

همینطور در اطراف خودمون نیز خانواده های نیازمند غذا رو فراوان می بینیم...

باید به این باور برسیم که سرنوشت اینده جهان با نقش تمام ملتها پیوند میخوره

و برای داشتن جهانی زیباتر نباید در  نقطه ای از نقاط دنیا ، فردی بخاطر گرسنگی و

تبعات اون سلامتی و حیاتش رو از دست بده...

این رو من و تو ، ما و شما و همه ادمها و تقریبا هر کسی باید در ذهنش مرور کنه

که نه تنها در قبال خانواده خودش مسئولیتی داره بلکه در قبال دیگر انسانها نیز

باید انسانیتش رو نشون بده...هر یکیمون میتونیم از همسایه و دوست و اشناهای

خودمون شروع کنیم و این افراد رو زیر بال و پرمون بگیریم و به لقمه ای نان گندم و

سبویی اب و جام مینایی از محبت ، روزهای اونها رو افتابی کنیم و به شبهاشون

مهتاب بپاشیم...

و این مرام جوانمردی و سلوک انسانی ، یعنی کمک به همنوع رو جا بیندازیم...

به امید روزی که در هیچ جای این کره خاکی اثری از فقر و گرسنگی

 نمونه و تمام مردم دنیا در سایه نعمت و فراوانی و صلح و ارامش و عدل

و عدالت و سلامت زندگیی نیک ، لحظه هایی شیرین ، روزگاری با طراوت و پرگل و سبز

و ایامی گوارا و دلنشین پر از مهر و صفا داشته باشن...که

چنین دنیای پاکی ارزوی قلبی و فطری ادمی

و موجب رضایت خاطر اوست...

 

دنیا گذران است و نماند بجز از یادی و نام...

 

افِتــــــــابی بود این در گذز از پهـــــــنهء بام...

 

سیر کن فرد گرســـنه ، و بپوشان تن عــــور

 

قبل از انکه بشود عمر و دم و لحظه تمام...

 

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:27  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

روز جهانی نابینایان رو به تمام نابینایان جهان تبریک میگم...

شاید بتوان گفت که چیزی که بیشترین احساس درد رو نه تنها در

نابینایان ، بلکه در تمام افرادی که به شکلی از داشتن برخی حواس

و یا از داشتن سلامت کامل محرومند ایجاد میکنه ، نگاهها و رفتار و گفتار

ترحم امیز بقیه انسانهاست...در حالیکه این افراد هرگز به چنین نگاههایی نیاز ندارن

و بر عکس به جای این عمل ، انسانها باید در حد توان برای رفع

مشکلی از مشکلات این افراد کوشا باشن...هموار کردن محیط  و مسیرهای حرکت

و رفت و امد و طراحی و معماری مناسب تمام مکانهای اداری و تجاری و تفریحی و...به نحوی

که این افراد در این زمینه مشکلی نداشته باشن ، کمک و تامین هزینه های درمان ، جراحی و

دارویی اونها و همکاری پزشکان و کادر درمانی ، و ایجاد محیطها و امکانات اموزشی و تحصیلی

و از همه مهمتر شغلی این افراد قطعا اولویت بیشتری خواهد داشت...و

 از سویی پیشگیری از ایجاد مشکلات جسمی برای کودکان یه مملکت و

 تشخیص در سنین پایین حتما بسیار بهتر و کم هزینه تر از درمان و توانبخشی

 در سنین بالاتر هست...

 

...........

 بسا محـــروم از دیــــــــدار دنیا...

ولی با چشم دل بینای بـــــــــینا... 

بسا انسان که کور است در حقیقت

 ولــی دارد به سر چشمـــان زیبا...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:23  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

تا بحال به نحوه دید ادمها دقت کردین؟

اینکه ممکنه هزاران انسان در یه نقطه جمع بشن و همگی

به یه نقطه خیره بشن؟ اگر از اینهمه ادم بپرسیم که چی دیدن

اون قدر پاسخها و برداشتهای متفاوت و متنوعی میشنویم که شاید برامون خیلی

عجیب باشه...

ادمها رو میشه تشبیه کرد به چشمان غیر مسلح ، به دوربینهای دوچشمی ،

میکروسکوپ های معمولی و پیشرفته ، تلسکوپهای معمولی و پیشرفته

و عدسی ها و اینه های مختلف با قدرت دید و تفکیک و نتایج مختلف...

و نیز چشم دل...

شاید دید کلی تمام اینها شبیه باشه ولی چیزی که متمایزشون میکنه

دقت اونهاست...

........

مهم نیست که ادمها چه منظره یا بخشی از این زندگی رو دارن نگاه می کنن

به کوه و دشت و صحرا و کویر یا به جنگل و سبزه زار و گل و ...

به دریا و چشمه و رود و...به ابر و ستاره و اسمون...

یا به کهکشانها و ماورا و فراسوی اونها..

به سلولها و ریز موجودات عالم...

چیزهایی مثل حس امید و یا ارزو و یا  صفا و صداقت و عشق و محبت و

دوستی و....و....که نمود بیرونی اونها رو با چشم ظاهر میشه دید و

ولی ریشه و حس اونها رو با قلب و دل...

پس

به هر چیزی میشه فکر کرد

حتی یه ظرف گلی و سفالی...

ولی

مهم این هست که دید انسان عمیق باشه و جهتش صحیح...

و از این لحظه ای که برای نظر کردن و تفکر میگذاره نتیجه صحیحی بگیره...

هر دیدنی دیدن نیست ...برای دیدن باید درک کرد...

 

گهی ظرفی که تنها از سفال است

برای دقت ادم مثال است

 

تنی بیند خودش را در میانه

دگر بیند در ان دیگر نشانه

 

یکی ان را چو دست و گردن یار

یکی چشمان و یک ابروی دلدار

 

تنی چون جام مینا بیند ان را

در ان بیند زمین و اسمان را

 

تنی ان را چونان ایینه دوست

تنی ان را فقط  همچون رگ و پوست

 

تنی انرا ببیند قطعه ای گِل

تنی بیند در ان جا چهرهء دل

 

تنی نقش و نگار و شاخهء گل

نشان منظری زیبا و بلبل

 

تنی تنها ببیند ظرف خالی

نباشد بیش از این در هر خیالی

 

تنی مظروف ان را دیده لیکن

به ظرفش نه گمانی دارد و ظن

 

تنی در فکر قیمت باشد و ارج

که چون سازد به اموالش فقط درج

 

تنی در ان هزاران نکته بیند

به ساعتها در این معنا نشیند

 

عجیب است قطعه ای گِل اینهمه فکر

هزارن فکر و صد اندیشه صد ذکر

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:59  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

امروز روز جهانی استاندارده...

شاید استاندارد همون رسیدن به بهترین کیفیت باشه...و شاید طبقه بندی کردن مرغوبیتها و مطلوبیتها...

میشه گفت علاوه بر محیط ها و کالاها و تولیدات و صنایع ، و نیز شرایط محیطی ،ادمها نیز بنوعی

میتونن بسوی استاندارد بودن پیش برن...

شاید یه انسان استاندارد انسانی باشه قوی و ایمن ، منظم و دقیق ، با اخلاق پسندیده

و اهل معرفت ،  بدور از هر نوع اعتیاد ، دارای روابط متناسب و مناسب انسانیت در جامعه،

 با فکر و تشخیص و پندار صحیح که در گفتار و کردارش پدیدار باشه...

ایکاش تمام انسانها بسوی استاندارد شدن انسانی نیز در جهان پیش برن...

 

تناسب صرفا این محبوبیت نیست...

و یا تنها همین مرغوبیـــــت نیست...

که هم این اول و هم دو و هم ســــه

و سوم نیز جز مطلـــــوبیت نیست...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:28  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

گاهی اوقات اونقدر در کینه ها و بغض ها فرو میریم که فراموش

میکنیم دنیا چند روز بیشتر نیست و هر لحظه ای که داره میگذره سرمایه ایست

غیر قابل برگشت و غیر قابل بازیافت...کاش این لحظه ها رو با کینه ها تباه نکنیم...

شاید فردا نباشیم...

 

 

انان که در تلاشــند ، قلــــب از زدن بماند...

اوای زندگانی ، بر مردمــــــان نخـــــواند...

 

انان که میپسندند ، دنیا غـــــــــــبار غم را

بر چهره های خسته ، از روی کین نشاند...

 

انان که میخروشند ،  دنیا پر از خــشونت

در بی عدالتی یا ، ظــــــــلم و ســتم بماند...

 

هرگز نبرده اند بو ، از راز لطــف و خوبی

کان قطرهء محبت ، صد معـــــــجزه تواند...

 

تنها کلام گرمی ، بی بُعــــــد و بی مسـافت

پیغامی از سر لطف ،با خنـــــــده ای رساند...

 

گر اتشی ز عشقی ، پاک از درون بجـــوشد

عشقی که رنگ خامیست ، را از درون پزاند...

 

تنها محبت است که ، همراه صبر و با عشق

بتواند ابگیــــــــن از، نا عاشـــــقان شکاند...

 

گفتم ز قدرت عشق ، تا کینــــــــه گردد اگاه

این قطــره ای ز دریـاست ، باقی ان بماند...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:34  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

در هر نقطه از سرزمین ایران شاعران و دانشمندان و بزرگان بسیاری

متولد شده و دیده از جهان فرو بستند...از بزرگترین اونها خواجه شمس الدین ـــ

محمد حافظ شیرازی است یا همون لسان الغیب که نه تنها احدی از ایرانیان

پیدا نمیشه که غزلی از اون رو در ذهن نداشته باشه ، بلکه بسیاری از افراد غیر ایرانی

در جهان نیز به دیده تحسین به این شاعر پراوازه ایران زمین نگاه میکنن...

امروز بزرگداشت این شاعر گرانقدر هست...پس گرامی میداریم...

...

این شعری هست که در سال ۱۳۸۵ سروده بودم و در ارشیو وبلاگم

موجود هست و گمانم در اون تاریخ دوستان نظراتشون رو نوشته بودن

ولی مجدد نوشتنش رو خالی از لطف ندیدم:

 

نمیدانم چه سرّی بوده در کار...

که هر گه بشنوم من نغمهء تار...

 

بگردم بیخود از خود غرق در او

خصوص ار شعر حافظ گرددم یار...

 

تفال میزنم بر قلب حافظ

چنینم هر شب و شبهای بسیار...

 

گهی با فال نیکش خنده کردم

چو مرهم بر دل رسوای بیمار...

 

گهی هم چون بیاید نا امیدی

دلم همراه چشمم گرید ان زار...

 

تو ای حافظ مگر عاشق نبودی

که این سان میکنی خونین دل پار؟

 

چه میشد گر کتابت تا به اخر

سخنها گفته بود از وصل دلدار؟

 

چو گفتم این گلایه من به حافظ

جوابم داده کای بیخواب بیکار...

 

تو که هر دم بگویم از جدایی

به میل خود زنی فالی دگر بار...

 

دگر از من شکایت از چه داری

چرا هر دم ز بیدادم زنی جار؟

 

مگر من گفتمت دلدادگی کن

که این سان گشته ای ما را طلبکار؟

 

بجای عاقبت جستن ز شعرم

برو بخت خودت را کن تو بیدار...

 

بخود گفتم عجب دندان شکن گفت

گمانم دیده ان اشفته بازار...

 

بخندیدم بگفتم کای تو حافظ

گمان کردی نمایی ام بدهکار؟

 

بسازم دفتری بهتر ز شعرت

که گوید دائما از وصل دلدار...

 

چنان زیبا که بعد از این تفال

زند بر دفترم هر مست و هشیار...

 

ولی گفتم سخن را بهر شوخی

کجا حافظ بُود منرا کجا کار...

 

چنین گفت اعظم این شعر از مزاحش

که خندد حافظ و خوش اید این بار...

 

...................................................................

 

و این غزلی که امروز گفتم :

 

به حافظ گفتم ای حافظ گذشت عمر و دلم خون است...

که داند حال شاعر را که در این لحظه ها چـــون است...

 

گذشتــــــــه عمــــری و هر دم ، چو نام ما و من بردم

بگفتندم به یغمـــا رفت چنین قلبش که مجنـون است...

 

 بگفتم چون ز بی خویشـــــی ، ز رنـــــدی و ز درویشی

رهایم کرده و گفتند که از این حلقـــــه بیــــــرون است...

 

ز می گفتم به فصل گـــــل ، ز صوت و چهچه بلــــــــبل

بگفتند از سرِ مســــتی به فکر میّ گلگـــــــون است...

 

بگفتـــــم هر چه شعـــر ناب ، گهی هم از دلی بیـــتاب

سخن نامهـــربان گفتند بگفتندم که مظنـــــــون است...

 

بگفتم تا که از بــــــاران ، شــــــــدم نومیـــــــــد از یاران

بگفتند اب میگویی؟گهی کم گاهی  افـــــــزون است...

 

سخن گفتم ز ارامـــــــش ، ز صلح و امنــــیت خواهش

بگفتندم جـــــــوان است و به فکر باغ زیتــــــون است...

 

چو خواندم نغمـــــه و اواز ، کشیــــدم تا پـــــــر پــــــرواز

حــــــرامـم اسمــان کرده بگفتـــندم که قانـــون است...

 

بگفتم هر ره و منـــــــزل ، ز علم و دانــــــــش  عاقل

بگفتندم پی قــــــــدرت و یا زان گنج قـــــــارون است...

 

نفس حبسم شد و تعطـــیل ،  بگفتم چون ز عزراییــــــل

بگفتندش که برگـــــردان ، بدان دنیا که مدیــــــون است...

 

بگفتم رفته ام از یـــــاد ، ســـــرت گفتند ســـــلامت باد

به هر کس گفتم از خود من ، بگفتندم که مفتون است...

 

چه گویم حافظا دیگـــر ، که خــــــــود دانی بسی بهتر

که خوش دانم که اکنون هم بگویندم که ملعــون است...

 

مرا تنها همیــــن نامم ، همین اســم خوش اعظـــــم

نگهدارد بدین دریــــــا که گه اشــوب و مــوزون است...

 

اعظم شادکام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:24  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

دیروز روز جهانی پست بود ... و متاسفانه فرصتی دست نداده بود تا این روز رو به تمام

زحمتکشان این عرصه تبریک بگم...

...........................................................................................

 

ای پیک خوش خبر همیشه به هر خانه مژده ار...

بهر تمـــــــام مـــردم بی صبــر و توش و بی قرار...

 

گاهی ز بهر مادری که بُوَد دیــــــــــده اش به در

گاهی برای ان پدر که نشسته در انتـــــــــظار...

 

گاهـــی برای کودکـــــی که پدر را کند طلـــــــب

پیغام خوش بیاور و از جانــــــــب پــــــــدر بیار...

 

گه مــــژدهء رهـــــــائی و ازادی از قفس رسان

گه نامه ای برای مردمِ دهها گـــــــــره به کار...

 

گه مژدهء ولادت طفلی رســــان و گه گهــــی

با هر پیام قبولی برســــان  عیش بیشـــــمار... 

 

شیرین ترین پیام و نامه ات اور ز لطف وصـــــل

کز جانب فرهــــــــــادی اش رسان به کوی یار...

 

هــرگز نیــــاورد خدا که رسد غــــم به نامـــه ای

یا از شکـــــــایت و هجـــران  و از جفای روزگـار...

 

ای خوش خبر بگــــو همیشه ز عیش و صفا و لطف

دریــــــای شادی اور و بر مردمـــــان بکن نثــــار...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 14:19  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

امروز روز جهانی کودکه...این روز رو به تمام کودکان جهان تبریک میگم...

اندیشه های کودکان امروز ، اینده فردای جهان رو نشون میده...

پس ایکاش اندیشه هایی پاک در اونها شکل بدیم...

 

کودکی دوران بی رنگ و ریاست

عالم کودک از این عالم جداست

 

کودکان مانند لوحی ساده اند

بو نبرده از غـــرور ، افتاده اند

 

کودکان مانند یک لوح سپید

تربیت ارَد خطی بر ان پدیـد

 

کینــــــــه ها جایی ندارد پیششان

خوش بحال این سلوک و کیششان

 

کودکی دوران بی فکر و خیال

بی تمنا و امل های محـــــال

 

کودکـــــی زیباترین فصل حیات

شاد و شیرین و رها از هر ثبات

 

کودکــــی برق امیــــــد و ارزو

قصهء دلهای صاف و ساده خو

 

کودکی با لطف و احسان اشنا

قصه تقســـــــیم نانی بی ریا

 

کودکی اغاز راه این جـــهان

بر زمین و پر زدن در اسمان

 

کودکان مانند گلها تــازه اند

صاحب الطاف بی اندازه اند

 

کودکان چون معدن ناب اند و بکـر

پرورش با کاوشی خواهند به فکر

 

تربیت میخواهد و رشدی سلـیم

تربیت گرهای خوش فکر و حلیم

 

گر به راه نیک و انصافش برند

از بدیـها و تعلــــــق وارهنــــد

 

ور به راه بد کشندش در جهان

عالــم از کارش نباشد در امان

 

نه به کودک ظلم باید نه جــفا

کاین چنین راهی بود راه خطا

 

کودکان خود درک دارند و روان

درک حال و کار و فعل دیگران

 

گر چه هستند از نظرهایی صغیر

درمیابند انچه باید در ضمــــــــیر

 

انچه بیند از من و ما و شـــــــما

نقش می بندد به ذهنش بیصدا

 

پس به پندار و به کردار و سخن

میتوان زیباترین الگـــــــو شدن

 

بهر کودک عالمی زیبا بســـاز

یک جهان پاک و صاف و دلنواز

 

تا که اتی را کند زیبـــــــاترین

واقعی تر سازد این رویاترین

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:44  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

هفته نیروی انتظامی رو به تمام افرادی که حقیقتا

برای ایجاد نظم و امنیت و ثبات و ارامش در جامعه زحمت میکشن

تبریک میگم...

بُود در زنـدگی هامان دو نعمـــت...

که خود باشد پر از انواع حکــمت...

یکـــی دلشــــاد بودن در سـلامت

دگر امنیـت و شب خواب راحــت...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:58  توسط اعظم شادکام  | 

 

امروز درک نکته ای کردم غریب

مانده ام در کار ان مات و عجیب

 

امروز یک ذرّه ز حال انبیا

درک کردم پیش درگاه خدا

 

بنده ای معمولی ام اما دقیق

درک خوی ادمی کردم عمیق

 

از سر احوال برخی بندگان

غرق اندوهم در این دور و زمان

 

سهم و قسمت میدهد رب بر بشر

رزق خاصی میدهد بر هر نفر

 

روزی مقسوم هر یک بنده ای

میدهد در گریه یا در خنده ای

 

انکه روزی میدهد تنها خداست

ان خدای بی نیاز و منتهاست

 

یک بشر تنها گهی عامل شود

تا که رزق مردمان حاصل شود

 

لقمه ای گر بهر خود گه دیگران

مثل یکدیگر ببیند در جهان

 

وای اما زین بشرهای عجیب

کی توانند درک انسانی نجیب؟

 

اینکه انسانی هر ان چه باشدش

بهر کل مردمان میخواهدش

 

فرق کی دارد به چشمش این و ان

میدهد یاری به هر گونه توان

 

نه به تشویق و به تحقیرش نیاز

نه به تحسین تنی در حرص و از

 

کی اثر گیرد ز تعریف سخن؟

کی دهن وا میکند چونان زغن؟

 

انکه قلبش با ریا پیوسته نیست

قدر مویی بر جهان وابسته نیست

 

حال این مردم چنین است در جهان

گرده نانی داده باشد رب بدان

 

حین خوردن ریزدش قدری زمین

مورکان از ان خورند و مثل این

 

بی محابا از نهادش سر زند

با فغان این حرف بد بدتر زند:

 

کاین مرا باشد چو رزق و بهره ای

از چه رو موران خوردنش ذرّه ای؟

 

یا گهی رب نان دهد بر یک بشر

وین بخواهد بهر بقیه حال شر:

 

لقمه ای هرگز مده بر سایرین

پس مرا تنها بده نانی از این

 

یا تنی مردم بگویند ای خدا

نه مرا ده نه به ان بقیه جدا

 

چار روزی میدهد رب مایه ای

امتحان گیرد ز هر یک پایه ای

 

گه غنی را بیشتر شاید دهد

گه فقیری انچه می باید دهد

 

گه بگیرد از غنی بهر فقیر

گه ز ناداری بگیرد در مسیر

 

حکمت و احسان و لطف از ان خداست

از حساب مردم دنیا جداست

 

حمد رب ، دنیای زیبای وسیع

خالقی دارد به طبعی بس منیع

 

ورنه ار روزی و رزق بندگان

می فتاد اندر ید این بندگان

 

این تن ان میدرید و ان از این

فتنه ها میشد به هر سوی زمین

 

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 3:17  توسط اعظم شادکام  | 

سلام دوستان...این عید فطر هم گذشت و خدا رو شکر که به خیر و برکت

این ماه مبارک رو پشت سر گذاشتیم...

روزی که گذشت مصادف بود با روز سالمندان عزیز...

سالمندانی که هر کدومشون یه روزی مثل هر کدوم از ماها جوان بودن و

نیرو و نشاط در زندگی اونها موج میزده...هیچ ادمی دلش نمیخواد پیر و ناتوان

بشه اما هیچکسی هم از این قاعده مستثنی نیست و همه ما یک به یک این

دوران رو تجربه خواهیم کرد...دوران نو جوانی به جوانی و سپس ارام ارام

به کهنسالی تبدیل میشه و موهای سیاه به خاکستری و بعد سپید...

نفس های تند و پر حرارت ادمی کندتر میشه و گل شاداب وجودمون

با نسیم زمان برگ برگ میشه و در اسمان توالی روز و ماه و سال به پرواز درمیاد

دوباره دورانی میرسه که انسان حالتی شبیه به کودکی پیدا میکنه...کم توقع

و زودرنج میشه و نیاز به نوازش دستان و حضور فرزندان و میوه های باغ

زندگیش پیدا میکنه...و اونها رو تنها امید روزگارش می بینه...این اتفاق برای تمام

ادمها رخ خواهد داد...برای من و تو برای ما و شما ...و اصلا برای هر کسی

که فکر کنیم...کاش کمی در خلوت تنهاییمون با خودمون فکر کنیم که اگر امروز

دستی به بال اونها بگیریم فردا روز فرزندانمون به طریقی دیگر دستمون رو

 خواهند گرفت...

و حتی اگر چنین اتفاقی هم رخ نده باز باید نیکی کرد و در دجله انداخت...

امیدوارم دلهای این نسلها بهم بیشتر نزدیک بشه و در زندگی های خودمون

و دیگران شاهد خانواده هایی با کانونهایی گرم  و صمیمی باشیم...

برای تمام فرزندان صالح ایران زمین ارزوی موفقیت و تندرستی میکنم...

 

تا که چشمی هم زنی ایام پیری میرسد...

پای چرخ روزگاران هم بگیـــــری میرسد...

باشی ار چــــون یک ستاره ، گَردِ عمـــــر

در میان کهکشـــان راه شیــری میرسد...

 

...........................................................................................

یه طرز شعر و در واقع غزل رو قول داده بودم بنویسم که امشب

به قولم عمل کردم و البته شاید این نوع شعر سابقه داشته باشه

اما شخصا به شکل غزل ندیده بودم..هرچند ندیدن دلیل بر وجود نداشتن نیست...

شک ندارم که تماممون بر این عقیده هستیم که شیرینی غزل

 به فارسی بودن اون هست...

اما تصور کردم با این شیوه میشه فرهنگ و اخلاق رو با بقیه زبانها نیز مختلط کرد

تا انگیزه ای بشه برای یادگیری و تشویقی بشه برای ارتباط بین فرهنگ ها و زبانها

قطعا این شعر بدون اشکال نخواهد بود...

اگر راهنمایی و یاری کنین که بسیار ممنون میشم و اگر تحمل کنین

که باز نیز  بنده نوازی کردین...

...

گر چه تا حدی تــــوان دارد بدن

لیکن ادم نیست تنها جسم و تن

 

روُح الاِنسان قادر بِالصّبروحلم

یَستَطیعُ بِالنَّجــــاه مِن رَسَـــن

 

    if you fall down but you rise at once quick  

 *you،re recognized as a big and wiry man

 

گه بلندت میکند دنیا به اوج

گه زمینت میزند چرخ زَمَــن

 

لَیسَ هَزم اِنتِهاء فِی الحَیاه

السُقوطُ اِبتِلاء المُمتَحَــــن

 

you can endure your difficulties too nice 

or you can fiz right alike fish in a pan

 

ادمی را تجـــربت باشد عزیز

پخته تر گردد به انواع مِحَـن

 

المَصائب کَالصِّقال لِلبَشَر

و نُدِقّ یَومِیا هذَا السَــــفَن

 

because of you have the wisdom and belief

so you can smash problems like a fan

 

هر چه گفتیم از مقام صبر رنج

قطره ای بود از دم بحر سخن

 

اعظم شادکام

*wiry:در اینجا به معنای پر طاقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 3:34  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

...عید سعید فطر بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد...

 

سی روزه به کاشانهء رب ، بنده و مهمان بودیم...

مهمان به سر سفرهء پرنعمت این خـــوان بودیم...

 

از عین سحر تا به غروب ار چه دهان می بستیم

شب تا به سحر جرعه کشِ بادهء پنهـان بودیم...

 

عهدی نشکستیم سحـــرگاه نخستین چو ببستیم

تا این دم اخــــر همگی بر سر پیمـــــان بودیم...

 

تا شد ببریدیم ز نفس و به همان اصل شده وصل

هر چند که در معرض اغــــراض فراوان بودیم...

 

بی شعر و تغزل نرساندیم شبی را به سحرگاه

در شعر و غزل نیز به لب ایهء قــــران بودیم...

 

از عمر گذشت ار شب قدر و گذراندیم به هر حال

چون مور و کم از ان به در ملک سلیمان بودیم...

 

بحر رمضان رفت و بشستیم درون و تن و این روح

عید امد و شادیم در ان چشمهء جوشـــان بودیم...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:39  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

امروز بزرگداشت مولوی شاعر نامدار و پراوازه ایران زمین هست

گمانم دنیا هرگز چون مولویی نخواهد داشت و نخواهد دید...

به همین مناسبت چند بیتی در امتداد این بیت معروف مولانا نگاشتم:

 

(بشنو از نی چون حکایت میکند

وز جداییها شکایت میکند)

 

نی حدیث هجر و دلتنگی بود

قصه اش یکرنگ و بی رنگی بُوَد

 

نی نبودش این همه سوز و گداز

ناله و اهنگ و اواز و نیاز

 

نی ز شعر صاف مولانا شد این

میگدازد قلب و جان را این چنین

 

هر که اوای حزین نی شنید

جرعه ای زان جام عرفان سر کشید

 

نی حدیث ادم خاکی بُود

باطنش والا و افلاکی بُود

 

نی تهی دارد میان بهر نوا

در حقیقت خالی از غیر خدا

 

ادمی تا اندرونش پر ز غیر

کی تواند در سلوک و غرق سیر

 

ادمی چون نی اگر گردد تهی

میکند با نی به سوزی همرهی

 

ادمی جزئی از این عالم بُود

عالمی پیچیده و درهم بُود

 

کل عالم مثل نی گرم نوا

در خروش و ذکر ذات کبریا

 

(کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند)

 

قصه ء ببریدن نی خود جداست

ان دوباره قصه وصل خداست

 

تا نگردی از تعلق ها جدا

گر توکل باشدت غیر خدا

 

ور که وصلی بر تعلق این چنین

ریشه ات باشد درون این زمین

 

کی توانی وصل بالایی شوی

صیقلی گردی و مینایی شوی

 

تا نبُرّی پایه از غیر خدا

تا نگردی از تعلق ها جدا

 

کی نفیرت بقیه را ویران کند

بعد از ان ابادی و میزان کند

 

ان نیستان مثل این دنیا بُوَد

صد هزاران نی در ان برپا بُود

 

هر یکی دارد تعلقهای خویش

روزگاری با هزاران نوش و نیش

 

زین سبب هر نی صدایی دارد ان

هر یکی سوز و نوایی دارد ان

 

(سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق)

 

این فراق ان اشتیاق است و عجین

تا نباشد معنی ان نیست این

 

ادمی یک جلوه از ذات خداست

سوزش از دوری و این حال جداست

 

تا نباشد ادمی در این فراق

کی بفهمد شرح درد اشتیاق

 

(هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش)

 

این همان شرح فراق و هجر یار

کاین تجلی میکند بس اشکار

 

ان که میداند خدا اصلش بُود

هر نفس اندر پی وصلش بُود

 

سوز نی در ظاهر است از نیسِتان

باطنا جز دوری رب نیست ان

 

ادمی هم ظاهرش خاک و گِل است

باطنش روح است و جان است و دل است

 

ادمی هر جا رَود جوید خدا

باز گردد سوی حق در انتها

 

(من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوشحالان شدم)

 

نای نی گاهی صدایش بس حزین

از دم بدحال و محزون و غمین

 

نای نی گاهی بُود اندر سرور

از دم جمع خوشی گرم عبور

 

(هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من)

 

ان که شادی میکند یا ان حزین

هر کدام از حال خود با نی قرین

 

این نوای حال خوش دارد به دَم

ان یکی دارد به دَم حالات غم

 

کَس ز قلب نی ندارد اگهی

میکند تنها ز دردش همرهی

 

(اتش عشق است کاند نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد)

 

انچه نای از ان به جوش است و خروش

میکند فریاد کای انسان بهوش!

 

اتش عشق است و عشقی اتشین

این بسوزد ان و ان جوشد کزین

 

نای عاشق نای عرفانی بُود

سوز ان اهنگ ویرانی بُود

 

(شاد باش ای عشق پر سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما)

 

ان که دردی دارد اندر جان و دل

وز طبیبان گشته مایوس و خجل

 

گر امیدش باشد اندر بند دوست

حال و روزش خوش به احوالی نکوست

 

نور عشق است ان که سوزد روح و جان

اتش ان میبرد غیر از میان

 

روح و قلب و جان و دل یکباره عشق

در درون قلب  و بس اواره عشق

 

کوه و دشت و ابر و باد و خاک ، عشق

برگ و باران ، رعد و هفت افلاک عشق

 

عشق همراه تمام این جهان

عالمی  پر از نوای عاشقان

 

عشق را وصفی الهی دان و بس

درد خوان و درد بی درمان و بس

 

عشق درد است و دوایش باز عشق

عشق درمان و شفایش باز عشق

 

اعظم شادکام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:2  توسط اعظم شادکام  | 

 

دیر است و شـــــب رفته و سودا گذشته است...

امشب غزل شکفــــــته ز اوا گذشــــته است...

 

قفل است درب مکتب و درس مجـــــاز و مشق

وقت کــــــلاس درسی دانــــــــا گذشته است...

 

بگشوده درب میکــــده امشـــــــب به بــوی می

حارس به خواب خوش شده  پروا گذشته است...

 

اتش زبــانه زد به دل و رنــــگ خــــــون گـــــرفت

می ریــــز و شعله زن  که ز اطفا گذشتـه است...

 

تا کی نشســـته به خانه و سنجش کلام و حرف؟

عاشـــــــق ز دشت و کوه و ز صحرا گذشــته است...

 

سرسبـــــــزی درون کند ابـــاد و خـــوش برون

بیرون تراود انچنان که به صهبــا  گذشتـه است...

 

از ورطهء طــــــوفان چه بترسد خــــــراب مست

صد باره ز هـــــر حــــــادثه  تنهــا گذشته است...

 

درد است بسی به قلـــب و چنین میکند غوغـــــا

فریاد به اسمــــان و ز نجـــــــــوا گذشته است...

 

 این کودک عشــــــق از ازل به بیـــــــداریست

شعــر و غــــــزل بخوان که ز لالا گذشته است...

 

از رنــــج اتیــــــه چه خبـــــــر چه بیــــم و ترس

می خــــــورده راغـــــم  فـــــــردا گذشته است...

 

کفر است چو نومیدی از در لطف و گذشـــت رب

هرگز مگو که لحظــــــــــــهء حالا گذشته است...

 

دیگر  نشان چه دهد  تک به تک  خـــــــدای

ان جلــــــوه کرده او که ز ایمـــا گذشته است...

 

با هر دو چشــــــم بسته به مستــــی توان بدید

پنهان ز دیـــــده ای که ز پیــــــــدا گذشته است...

 

مست است برگـــــــزیدهء لطف و رضــای دوست

وان از بهشــــت و دوزخ و دنیـــــا گذشته است...

 

امشب حـــروف دفتر شعــــــرم بهم گــــــداخت

خود دانم اینکـــــــــه از خط خوانا گذشته است...

 

بی هر سخن بخــــواند و بدانست صد سخــــن

 این گونه که اب از ســــــــر دریا گذشته است...

 

                                                            اعظم شادکام

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 7:58  توسط اعظم شادکام  | 

تقدیم به مردم مظلوم فلسطین:

مردمان بینید صد جان داده را

غنچه های روی خاک افتاده را

 

کودکانی پاک و صاف و بیگناه

مردمی اواره روز و بی پناه

 

اُف بر ان ددخویگان بی صفت

با چنان خوی و سلوک و ان نمط

 

کرده اند این نسل انان را نشان

میکشند هر لحظه زانها بی امان

 

تیر و ترکش میزنند و میکشند

میکشند و زین عمل بس سرخوشند

 

مردمان ! ان کودک قنداق پوش

با که ایا دشمن است و در خروش؟

 

کودکانی نازک و معصوم و پاک

قلبهای کوچکی در سینه چاک

 

هرگز ایا ان که اینسان میکشد

کودکی از نسل انسان میکشد

 

در درون اندیشد ایا کودکش

گر بمیرد با همین حال و روش

 

میپسندد این چنین ظلم و ستم؟

جور و اندوه و جفا و حال غم؟

 

مردم دنیا  بحق کاری کنید

بهر انان ذره ای یاری کنید

 

هر جوان و پیر و کودک چون نهال

غلطد اندر خون و خشکد در مثال

 

میتوانست باشد ان فرزندمان

کودک دُردانهء دلبندمان

 

یا که مادر باشد و یا ان پدر

خواهری باشد برای هر نفر

 

یا برادر یا به هر حال ادمی

نیست این جور و جفا چیز کمی

 

اینهمه انسان کشی با زور تیر

عده ای اواره و برخی اسیر

 

هر مسلمان بایدش یاری کند

بهر انان گر شود کاری کند

 

جز مسلمانان ، تمام مردمان

هر که باشد باخدا در این میان

 

هر کجای عالم و دنیا که هست

پس نباید تا نهد دستی به دست

 

پس نباید تا نشیند بی صدا

پس برارد از درونش این نوا

 

مثل دریایی خروشان سر دهد

همصدا اوای وجدان در دهد:

 

حق هر انسان حیات است و امان

صلح ، حق مردم کلّ جهان

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:3  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

میخوام در مورد دید عمیق و ساده نگذشتن از کنار مسائلی

که ممکنه در نظر اول بسیار معمولی و عادی بنظر برسن صحبت کنم...

و لزوم دید عمیق و تفکر و استدلال رو در زندگی برای مواجهه با هر چیزی یاداور بشم...

یه مثال ساده:گاهی در یه جاده مستقیم داریم حرکت می کنیم که

 فقط بقدر عبور یه ماشین پهنا داره ...ناگهان از روبرو یه کامیون

در حال اومدن می بینیم...یا داریم در مسیری پیاده میریم و یه ادم

داره از روبرو میاد ...از همین مورد بظاهر ساده میشه خیلی چیزها رو نتیجه گرفت:

۱ - یه مانع در راه هست که باید به درستی از کنار اون رد شد

 تا برخوردی پیش نیاد( برخورد صحیح با مانع)

۲ - ممکنه در پشت سر اون کامیون ، یه ماشین یا چند وسیله نقلیه

یا...در حال اومدن باشه یا پشت سر اون ادم ممکنه چندین ادم در حال حرکت 

باشن...از همین بخش میشه چند نکته گرفت... اینکه میشه از همین طریق

 به شناخت خدا رسید و در واقع از اینکه دید محدودمون و حواس ظاهریمون

 قادر به درک وجودی نیست نشون میده که دلیل بر عدم وجودش نیست

 و موضوع بعدی که به اون میشه رسید این هست که همواره ممکنه

بعد از عبور از یه مانع یا مشکل ، مشکلات کوچک و بزرگتری با فواصل مختلف

 در مسیر پیش رو داشته باشیم...پس با وجود اینکه نمیشه اینده رو

 بدرستی دید اما احتیاط و شرط عقل ایجاب میکنه که همواره امادگی

و برنامه ریزی برای انچه الان نمی بینیم داشته باشیم...(شناخت و اینده نگری)

۳ - به این فکر کنیم که علاوه بر فواصل مختلف بین موانع ، هر کدوم از اونها

 خواص مخصوصی رو نیز دارن و راهکارهای مختلفی رو میطلبن...(راهکارهای ویژه)

۴ - مسیری که داریم میریم توسط افراد متفاوتی داره طی میشه ...و هر کدوم

 از اونها نیز ممکنه بر حسب تفکر و اندیشه شون برداشتها و تفکرات مختلفی

 داشته باشن...باید به عدم ایجاد تداخل سخت که منجر به تصادف یا ایجاد اختلال

و توقف در مسیر میشه پیشگیری کرد(رعیت تمام جوانب)

۵ - گاهی با وجود رعایت تمام جوانب مشکلاتی خارج از توان و

 حیطه قدرتمون رخ میده و اجتناب ناپذیره...اینجا امادگی برای

 کنار اومدن و پشت سر گذاشتن اون بحران لازمه

۶ - .........

۷ - .....

...

...

..و همینطور میشه از همین مطلب ساده تعداد بسیار بسیار زیادی

 استدلال و نتیجه گیری کرد...

 

هر چه پیش اید به هر ره ، نکته بهر عاقــل است...

واندر ان صد فکر و حرف و راه و کار قابل است...

بی تفکــر از کنـــــار هر چه بگذشتی چه ســــود

این چنین بگذشتنی بیهوده و بی حاصــل است...

 

.............................................

...................................

...............

....

..

فصلهای سال هر کدومی از راه میرسن و قبلی رو پشت سر میگذارن...

فصل بهار با سرسبزی و طراوتش با گل و بلبلها و صدای جویباران و..و....

جاش رو به گرماگرم افتاب تابستان میده و گرمی خورشید در اون فصل

 جاش رو به زیبایی برگهای رنگ رنگ پاییزی و نم نم باران

 میده و باز سفیدی و سرمای زمستان و یخ و برف....و باز این چرخه تکرار میشه...

 

خزان امد و خش خش برگ و باد

نم و بوی باران و ده ها نماد

 

جهان برگ برگ و چنین رنگ رنگ

پر از منظره، سرزمینی قشنگ

 

به هم خورن ابر زور ازما

و ان رعد و برقی چنان پرصدا

 

گهی پُر گهی اسمانی سپید

ز اغاز فصلی هزاران نوید

 

گذر کردن پرتو و رنگ نور

ز روزن ز هر شاخ و برگی عبور

 

شروع مه درس و اغاز مهر

به تغییر حال زمین و سپهر

 

درختان زیبا چو نقشی قشنگ

و یا رقص برگی به صد اب و رنگ

 

به نارنجی وارغوانی و زرد

گهی گرم رقص و گهی سرد سرد

 

به هر شاخه رنگی درامیخته

به گردن چو بند دُرّ اویخته 

 

حضور جهانی به صدها نوا

به چشم و دل مردمان اشنا

 

نفس میکشد باز هم زمین

به هر فصل نوعی به هر سرزمین

 

همه جلوهء ذات پروردگار

فزون از حد و اینهمه بیشمار

 

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:6  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

عباداتتون مقبول درگاه حق...

ارزو میکنم این شبهای قدر برای تمام انسانها بهترین سرنوشتها رقم خورده باشه...

...................................

امروز میخوام در مورد ترس بنویسم...

تمام ادمها در مقطعی از زندگیشون بنوعی ترس رو تجربه میکنن ولی ایا اصلا ترسیدن منطقی هست؟

تصور میکنم بستگی داره ترس از چی باشه؟

و نیز فکر میکنم تنها ترس مجاز و پسندیده ترس از خداست...

ترس از نیستی و مرگ ، ترس از چیزهای واهی ، ترس از انسانها،

 ترس از دست دادن مال یا شخص یا همسر و فرزندان ، ترس از حتی تاریکی و حیوانات

 ترسهای کودکی...و ترسهای وهمی...که البته ممکنه بعضیهاشون بی اختیار باشه

هرچند باید فرق ترس و احتیاط رو در زندگی مد نظر داشته باشیم...اما ترس به هر نوعش اگر غیر از

ترس از خدا باشه نکوهیده است...

ترس جز جهلی که بر هر نکته ای دارید  نیست...

  جز جهـــــالت ریشهء این حال اگر دانید نیست...

 

ترس جز غیر از خــــــــــــدا معنی ندارد ای عزیز

این سخن در گوش کن چون ذره ای تردید نیست...

 

صحبت از دیو سیاه و غول و جادو قصه است

پهلوان نام هر انکه از سمر ترســــید نیست...

 

ترسِ تاریکی نشان از کودکی و طفلی است

شب به جز فقدان نور و تابش خورشــید نیست...

 

ترس از مردن دلیلـــش نامهء اعمالمــــــان

ورنه مردن جز عبور از حلقهء تحدید* نیست...

 

پهلوان جز انکه در طوفان دوران استـــــــوار

 همره امواج دریا  بی امان خندیــــــــد نیست...

 

اعظم شادکام

*حلقهء تحدید: منظور گذر از دنیای فعلی به جهانی وسیعتر است

تحدید: حدود زمینی را تعیین کردن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:24  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

اولین شعر امشبم رو تقدیم میکنم به تمام افرادی که با مردانگی و شهامت

در سالهای جنگ از ناموس و مرزهای ایران دفاع کردن ...تمام اونهایی که مثل

هر کدوم از ماها ارزوها ، دلبستگیها ، همسر و فرزند  و تعلقاتی داشتن ،ولی

از تمام اینها چشم پوشی کردن تا ملتی در امنیت  و ارامش زندگی کنن...

بیاد تمامی این بزرگواران ، شهیدان ، جانبازان و اسیران...

 

انچه مردان در دفاع از سرزمین کردند  غیرت بود ...

انچه دشمن در مقابل داشت تنها بهت و حیــرت بود...

جز عداوت با اسیر و زخمی و رزمنده میکردند؟

وین طرف در عین قدرت سیره اش تنها محبت بود...

 

...................

 

فردا دومین روز از  سومین فصل سال ،دوم ماه مهر ،و اولین روزی هست که بسیاری از دانش اموزان و

نوگلان این مملکت به مدرسه میرن...

صدای زنگی پر از شور و شعف در تمام مدارس می پیچه و بچه ها با انرژی و شیطنتهای

خاص قدم به مدرسه میگذارن...هر کدوم از اون بچه ها در اینده گوشه ای از چرخ این سرزمین رو

خواهند چرخوند...کاش برای اونها و موفقیت امیز بودن اینده شون نهایت تلاشمون رو بکنیم

و از طرفی با دلـگرم کردم معلم ها که واقعا از جان و روح و روانشون مایه میگذارن

و نیز با رفع مشکلاتشون ، امید و شوق انجام کارِ با لذت و انگیزه رو در اونها ایجاد کنیم...

درسته که هم معلمین و هم اساتید دانشگاهها انگیزه اصلیشون خدایی هست ولی

گاهی خیلی از اونها ممکنه بخاطر مسائل مالی تا مدتها ذهن و فکرشون مغشوش باشه...

و

ایکاش افرادی که تمکن مالی دارن در ابتدای این سال تحصیلی ، بچه دیگران رو مثل

بچه های خودشون پوشا کنن و احتیاجات درسی و هزینه های تحصیل اونها رو تقبل کنن...

این تنها شامل دبستان و راهنمایی و دبیرستان نیست...

میشه شهریه و هزینه تحصیل یه دانشجو رو هم شامل بشه...

 

یاد باد ان درس و مشق و مدرسه 

مشق و دستور زبان و یک دو سه

 

یادِ اول روزِ رفتن تویِ صف

اولین گامی برای یک هدف

 

ان معلم های پر لطف و صفا

درس اغازین و با نام خدا

 

حرف حرف و گام گام و خط به خط

مشق شب ، املای گاهی پر غلط

 

درس دندان هما و نان و اب

فصل فصل و درس درس یک کتاب

 

دو به دو با همکلاسیها به شور

یک مدیر و ناظمی خوب و صبور

 

شیطنتهای قشنگ کودکی

گه به همراه رفیق و گه تکی

 

زنگ املا با مداد و یک تراش

پاک کردن ساده بود و بی تلاش

 

اب خوردن را بهانه بر خروج

صبر استادی و یک طفل لجوج

 

زنگ تفریحی پر از غوغا و داد

کودکانی تیز پا چون برق و باد

 

یک حیاط اب و جارو و تمیز

کار بابایی مسن و بس عزیز

 

یک کلاس دسته گل پر صندلی

بعضی از قد اخر و یا اولی

 

یاد ان دوران پر عشق و صفا

بچگی بود و جهانی بی ریا

 

یاد باد ان روزگاران یاد باد

نسل ایران تا ابد اباد باد

 

اعظم شادکام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:11  توسط اعظم شادکام  |