تبليغاتX
از گذر گل تا دل...

 

...قرار محکمـــــــــی قلبم ، چنان بربســــته با یــــــاران

...میان نیمه شب هــــایش ، در این منــزلگه ویــــــــران

 

شب است و موسم اوا ، گشــــــــــــایم پر ،سپند اسا

...شبــــاهنگم که میــخـوانم ، در این شبهای بی پایان

 

بشـــــــویم قلب دلتنــگی ، که دارد خُــــــــرده از زنگی

...چه خوشتر می شود گاهی ، اگر یـــــــاری کند باران

 

سحر از غصه نـــــــــالیدن ، بُود خوشـــــــتر ز خوابیدن

...چه زیبا منظری دارد ، شب و ســـــــــوز از دلی نالان

 

به انگشتــــــــان هر بندی ، به اذکــــــــــــــــار خداوندی

...اذان و نفحـهء صبح و نمـــــــــاز و خـــــــــــواندن قران

 

برای هر پریشان حــــــــــال ، ز کار روز و از احـــــــوال

...دهد ارامشــی در شب ، حدیث عـــــــــــــالم عرفان

 

حدیــــث شمع و پروانه ، حدیــــــــث مست و میخانه

... دم از بیـــــــــداری دلها ، تب هشیـــــــاری مستان

 

شب است و موج دریـــــــاها ، بُود بی تاب اواهــــا

...که تا دنیا بُود دنیـــــــا ، ندارد موج ان ســــــامان

 

سلام

از اونجایی که تصمیم دارم برای شناساندن استانهای مختلف

کشورمون به زبان شعر تلاشی کنم ، ممنون میشم اگر دوستان

هر کدوم بتونن مشخصات کلی و اثار مهم شهر و استانشون رو

برام ایمیل بزنن یا سایتی در این رابطه بهم معرفی کنن تا بهتر

...بتونم این کار رو طی هر هفته  به ترتیب انجام بدم

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2:1  توسط اعظم شادکام  | 

سلام.امروز عصر برای دیدن نمایشگاه توانمندیهای مردم نهاد رفته بودم.نمایشگاهی شامل غرفه های متعدد بهزیستی ، توانبخشی ، امور خیریه ، سرای سالمندان ، انجمنهای حمایت از زندانیان و کودکان کار ، کودکان بی سرپرست ، زنان سرپرست خانواده و کار افرینان و ..و....و نیز غرفه های ورزش خانواده ، نجوم ، تسهیل ازدواج جوانان ، پیشاهنگی ، و..و و ....با بسیاری از صاحب غرفه ها صحبت کردم و درد دلهاشون رو شنیدم...ورزش خانواده از مهجور موندن ورزش در جمع خانواده می گفت و اهمیت شناساندن اون و اهمیتش به جامعه ...غرفه پیشاهنگی از اینکه زیاد به این موضوع پرداخته نمیشه می نالید ...و اکثر غرفه های مربوط به توانبخشی و حمایتی از اینکه نیاز دارن به حمایت خیرین و مردم و نیز تسهیلاتی برای معلولین و نیازمندان می گفتن...

تصاویری که ادم می دید بواقع باعث میشد تا لحظه ای شخصا جای اونها بنشینه و حال اونها رو درک کنه...ای کاش هر خیّری هر انسانی بفهمه که چه وظایفی در قبال همنوعانش داره و بدون نیاز به خواهش اونها رو براورده کنه...بسیاری از این معلولین تواناییهایی بیش از انسانهای بظاهر سالم دارن که فقط نیاز به بها دادن به اونهاست

...ای کاش

 

الهی ! کاش هر انسان بی نقص 

... بداند قدر و ارزشــــهای نعمت

کند شکر خــــــــــدا را بهر هر چیز 

... خصوصا نعمت ناب ســــــلامت

 

چه انسانهای بی جــرمی که تنها

خدا تقدیرشان را کرده بر نقــــــص

نمی دانم ولی شـــــاید به انــــــها

...دهد پاداش خیــــــری در نـــهایت

 

اگر گاهی به مــــهر و لطف و خوبی

بپرسیم از بسی شان حال و احوال

ندارم شک که این نیــــکی و احسان

...ندارد کمــــــتر از اجــــــــــر زیارت

 

اگر چشمان خیس این عزیزان

به دست پرتوان تک تک ماست

چرا با هر چه در حد توان است

...نسازیم از چنین مردم حمایت

 

الهی ! هر که را امّید خیر است

بیندازش در این افکار و همت

که با مال و به مهر و با محبت

...پذیرا گردد از طفلی حـــضانت

 

 الهی ! این یقین بر قلبمــــان ده

که دانیم اینکه شاید تا دمی بعد

به پس گیرد اگر خواهد خـــداوند

...سلامت را ز انسان چون امانت

 

 خدایا ! همچونان دریای لطفی

مگیر از سالمان این نعمتت را

و با لطفی که هم دانی و دانم

...شفا ده هر دل پر رنج و محنت

 

 

اعظم شادکام 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:11  توسط اعظم شادکام  | 

 

...دیده وا کن چون خدا بس نعمت ناب افرید

...این طبیعت ، باد و خاک و اتش و اب افرید

 

دید شام تیرهء شبهای شبـــــگردان عشق

...روشنایی بخش شــب را نور مهــتاب افرید

 

بیقراری رسم عشاق است و بیداری سلوک

...بهر ارامش به چشمان لحظه ای خواب افرید

 

ساقه و برگ درختان را چو معشـــــوقان نـــاز

...پیچــــــــــــکان را دور ان بیــــــتاب بیتاب افرید

 

نغمه با حتی نــوازش ، میشــــــــود بیرون ز ساز

...لیکن عمدا دل بخون بنموده مضـــــــراب افرید

 

بلبل، اواز از ازل در ان گلویـــــــــش خفته بود

...بهر بشکفتاندنش گلـــهای شــــــــاداب افرید

 

با کلام ساده هم می شد سخن گفت از خدای

...بر اثر بخشیـــــدنش با نظـــــــــم و اداب افرید

 

اسمان ها و زمین با هر چه بینی در جـــــهان

...بهر بشناساندن رب ، خیـر و  اســـباب افرید

 

اب هر دریا نســــــازد رفع حال تشـــــــــــــنگی

...جرعه نوش بحر عشق ،این گونه سیراب افرید

 

اعظم شادکام

 

درگذشت اقای خسرو شکیبایی

 رو به تمام دوستداران عرصه هنر تسلیت می گم

روحشون شاد و یادشون گرامی 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:59  توسط اعظم شادکام  | 

 

...وفات حضرت زینب (س) رو به تمام مسلمانان تسلیت عرض می کنم

 

...اگر زینب

 

اگر زینــــــــــب بجای خطـــــبه خواندن

...به کنجی مانده بود و سرد و خاموش

نه تنها دشمنــــــــــش می گشت غرّه

... که شاید کربـــــــــلا می شد فراموش

 

اگر زینــــــــــــب بـــــرای ان یتیـــــــمان

...پرستـــــــــاری نمی کرد و نمی ماند

که شـــــــــب ها در بیابان های غربت؟

برای کودکان غمــــــــــنامه می خواند؟

 

اگر زیــــــنب نبود ان روز محـــــــــشر

...وگر انجا نبود این خسته خـــــواهر

میان انهـــــمه تن ، بی سر و دست

که قادر بود بشــــــــــــــناسد برادر؟

 

اگر زیــــــــــــنب نبود ، ان عابدین نیز

...میان خیــــــــــــمه های اتش و درد

چه سان از داغ هــجر و سوز ان تب

امامت را مکرر حفـــــــــظ می کرد؟

 

اگر زینـــــب نبود ، ان روزگـــــــــاران

که رسوا ساز ظلم و جبر می شد؟

و در پـــروندهء تاریخ اســـــــــــــلام

کدامین زن ،مثال صبـــــر می شد؟

 

 

اعظم شادکام 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:31  توسط اعظم شادکام  | 

 

پروردگارا ! چنان قلبی به تمام انسانها عطا کن که هم خود و کرامت انسانی خود را و هم دیگران را دوست بدارند و بفهمند که جمع اینهاست که می تواند انسانی را کامل بسازد

الهی ! کاش دمی و تنها دمی به گذشتگان بیندیشیم...به قدرتمندترینها...ناتوانترینها...ثروتمندترینها...نادارترینها...تنهاترینها و ...پر کَس ترینها

براستی کدامین بر جا ماندند؟

کُشت و کشتار ، جنگ و خونریزی ، نزاع و تفرقه...اینهمه بخاطر چیست؟

بر سر تصاحب کدام ماندنی یا کدام رفتنی؟

ایا پروردگاری که روزی ده و رزاق است قادر نیست رزق هر بنده ای را در هر ساعتی و هر زمانی بدو برساند؟

ایا جهان را که خلق کرد ، در ان جایی برای هر فردی قرار نداد؟ کدامین تن جای کدامین را تنگ کرده که دنیا چنان صحنه فجایع شده؟

چرا نمی توان هم خود از زندگی و نعمتهایی که پروردگار در اختیار نهاده لذت برد و هم دیگران؟

چرا دیده های زیبا بینیمان بسته شده و هر کدامی سر در گریبان فرو برده ایم؟

بخدا قسم می توان از دیدن پرواز کبوتری در بلندای اسمانها ، از حس زیبای رهایی به شوق امد...می توان در سبزه زاران در کنار پیچ و خم جویبار ابی زلال ، حضور گلهایی پر طراوت را لمس کرد...می توان در سایهء درختی سبز ، منتظر خبری از قاصدکی در دستان باد بود که خبر شادی را در گوش پروانه ها زمزمه کند

می توان به نغمهء بلبلی گوش کرد و چون شعر در رگ روح و جان تشنهء خاک جاری شد...می توان استواری کوهی را در دوردست در پهنهء دشت و صحرا تحسین نمود

می توان در سایه روشن ابرها ، تلالو افتاب را ، نور خورشید را در اینهء اب دید و غرق لذت شد...تلالویی به جلوهء مرواریدی ناب در صدفی زیبا

می توان بر لبان تشنه کامی ، جامی زیبا پر از ابی شیرین شد

می توان زیر باران عاشق شد و به عشق حقیقی اقتدا کرد...می توان چون رنگین کمانی در برابر عظمت خداوند سر فرود اورد ...می توان امید به زندگی را در دل گلهای بهاری دید و به ارامش رساند... و ارزوهای متعالی در سر پروراند

می توان از رقص اتش عشق لذت برد و با خاکستر ناب عشق ، اینه دلها را جلا داد

می توان چشمه بود .رود بود.دریا بود.ساحل بود. ماهی بود

می توان قلبی داشت به سپیدی برف ، به گرمی تابستان ، به زیبایی پاییز و به طراوت بهار...می توان مهربان بود...می توان از سر مهر دست بر گونه یتیمی کشید و اه و اشکهای پاک را با محبت به غنچهء لبخند بدل کرد... گاه از غم غربت مسافری خواند و پای در راه ناکجااباد عشق نهاد  و گاه از شادی و سرور گفت

...می توان صاحبدل بود و با دیده دل حقیقت زندگی را دریافت

می توان مقتدر بود و مستحکم ، لیکن ازاد و ازاده...مرامی داشت پهلوانی...و از انسو ترد و شکننده و ظریف بود مثل ساقه نیلوفر و پیچک

می توان ماه بود و  به مینای دلهای بیدار ، مهتاب پاشید...می توان بر چشمان کودکی به نرمی و سپیدی پرهای قو ، خواب پاشید

می توان محترم داشت پدر را و مادر را...و نیز جوانی کرد و رندی ، و از می ناب الهی ، جرعه نوشید و مست حقیقت شد...و بجای دغدغهء جهنم یا بهشت ، عمل را درست کرد ... نیک کرداری و خوب گفتاری و عمل نکو

می توان ستاره بود ولی ستاره ای همراه با تمام ستاره های کوچک و بزرگ و زیبا و دوست داشتنی  ...و دست در دست  و بی دریغ بر تمام اسمانیان و زمینیان روشنی بخشید

می توان....و می توانهایی که می تواند تا بینهایت انسو ها تا فراسوی افق  ادامه یابد

هیچ چیزی در جهان نیست که زیبا نباشد ...این انسانها هستند که می بایست در هر کدام ، زیباییها را کشف کنند

می توان رضای خالق یکتای هستی بخش را در نظر داشت... و شکر نعمت و سلامت بجای اورد...و دستی گرفت از هر افتاده ای

 

...اری

...می توان عاشق بود 

... حتی می توان عاشق نبود اما دوست داشت

...و شاید در زیباترین وجه ...می توان عاشق بود ، دوست داشت و احترام کرد

 

! الهی

سعی کردم تا بفهمانم

         نباید کُشت حتما

                    ...تا بجا ماند

در این دنیای کوته

      برای خانه ای اباد ، هرگز

      نباید کرد ویران

         ...تا بپا ماند

! الهی

سعی کردم تا بگویم

        میان صد هزاران رنگ و وارنگ

           توان بیرنگ بود

                      و

                         ...بیریا ماند

 

                                                   ........................................

 

...دمی بیرون شویم از غفلت ای کاش

...غنیمت بشمریم این فرصت ای کاش

که دنیا فرصتی کوتاه و خُــــــرد است

...مبادا بگذرد با حســــــــرت ای کاش

...

....................................

 

ای دوست  ! این رو بدنیم که من و تو و او ، ما و شما 

 هر کدوممون و هر کسی

همه و همه

چه خودمون و چه دیگران

 می تونیم دنیایی بسازیم که در اون اثری از زشتیها و پلیدیها نباشه و این

نیاز به قلبهایی داره صاف و بیرنگ ، که به هدفی مشترک بیندیشه

به هدفی که صلح و زیبایی  رو در دنیا جانشین بدیها و فقر و

بی عدالتی کنه و بس

بیا کمی بی تنگ نظری همت کنیم

 

       اعظم شادکام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:18  توسط اعظم شادکام  | 

 

...تقدیم به پدر عزیزم و تمام پدران خوب دنیا

 

 

خداوندا ! چنان کن بر پدرها

...چو فرزندان قابیلی نباشیم

توان کاهش غم گر نداریم

...بر انها درد تحمیلی نباشیم

 

پدرجان ! گر که می بالم کنون حال

...بیاد است انهمه رنجی که بردی

میان گرم و سرد و زشت و زیبا

کجا در دست طوفانم سپردی؟

 

مرا همچون نهالی ترد و نازک

...بدان دستان پرمهرت نشاندی

غبار خستگی را از سر لطف

...ز روی شانه هایم می تکاندی

 

میان صحنهء این زندگانی

...اگر سنگینی غم بر دلم بود

وگر از خنده های شاد دنیا

...فقط ان اسم و نامش حاصلم بود

 

به چشمت هالهء اشک و غمی را

...ز رنج و غصه هایم خوب دیدم

شدم چون قطره اشکی تا بشویم

...غم از رویت ، ز چشمانت چکیدم

 

مرا تا جان بُود در عمق این تن

...بسی حرمت کنم قدر پدر را

قدم خواهد گذارد گر به دیده

کجا می بندم این چشم و نظر را؟

 

پدر جان ! گر نگفتم تا کنون حال

...که داری کنج قلبم جا و ریشه

ز شرمم بوده و اکنون بگویم

...که دارم دوستت حال و همیشه

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:27  توسط اعظم شادکام  | 

 

ولادت مولای متقیان ، حضرت علی (ع) و روز پدر را

...به تمام مسلمانان و پدران عالم تبریک عرض می کنم

 

 

...گر نگویم چند بیتی امشب از مولا ، جفــاست

...بر سر جنّ و مَلِک ، دنیا و انســـان پادشاست

 

هر کلیدی در جهان قفلی گشاید خاص خویش

...ان که هر قفلی کند وا ، نام ان مشکل گشاست

 

اینهمه اذکـــــــــار زیبا در جـــهان ورد زبــــــــان

...یا علـــــــــــی ، زیباترین اذکار عالم نزد ماست

 

کودکـــــــان در ابتدا با یا علی ره می رونـــــــد

...یاالعجـــــب ! با کودکان هم ذکر مولا اشناست

 

کعبه بعد از مرتضــــــی ، از بهر کَس دل وا نکرد

...شک ندارم کعبه هم بر عشق مولا مبتــلاست

 

ادم ان اول علــــــی گفت و گِلـــش امــــــاده شد

...زین سبب اجزای صورت ، اسم ان  شیر خداست

 

در ره کعبــــــــه اگر سعیی کنی این را بدان

...مروه را از پرتو روی عـــــلی اینسان صفاست

 

زمزم و شربش نخواهـــم تا که کوثر با علیست

...این کجا ، ساغر ز دست ساقی کوثر کجاست

 

چشمه و سرچشمه و هم کشتی و دریا علیست

...رهنــــــــما و ره نشان و ره نورد و ناخــــداست

 

یا علی ! درویشــــــــم و رک گویم و نازم بدین

...اسم اعظـــــم بر لب و ذکرم علی مرتضاست

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:54  توسط اعظم شادکام  | 

 

راستی را با کژی مقیاس کن

فرق اینها را چنین احساس کن

 

کفه میزان عقلت را ببین

راستی سازد ترازو را وزین

 

این بگفتم تا مهیا سازمت

بهر شعر و پند دریا سازمت

 

در بیابان رهزنی بر کاروان

بسته بودش ره به راه مردمان

 

جمع بسیاری به پشت اشتران

حاصلی اورده بودند در میان

 

رهزن از هر تن کمی زر می ستاند

گه بسی، گه خُرد و کمتر می ستاند

 

هر که را نادار بود و زار بود

پس رها میکرد چون عیار بود

 

این چنین بود ان سلوک رهزنان

پس  مساوی می ستاند از تاجران

 

تا رسید انجا که دید ان اشتری

زانوش خم گشته از بار پُری

 

امر کرد و بار ان شد بر زمین

دید بارش گوهر است و بس وزین

 

گفت تا میزان بیارندش به پیش

تا نه کم بردارد از باقی ، نه بیش

 

کفه ای را سنگ میزان بار کرد

بعدی اش را پر ، از ان بشمار کرد

 

با تعجب دید ، هر چه زر نهند

هر چه، در ان از زر و گوهر نهند

 

کفه بالا مانده و اندر سکون

بس سبک مقدار و خُرد و کاه گون

 

گفت تا تاجر بیامد پیش رو

پس بپرسیدش چه حال است این؟بگو!

 

مرد بازرگان که دید این وضعیت

بار سنگینش ندارد کمیت

 

بر خطایش این چنین اقرار کرد

در تعجب مردمی بسیار کرد

 

گفت این مال از حرام اماده شد

بهر ان بس ادمی افتاده شد

 

جمع ان کردم به صد فعل خطا

هر چه شد کردم به مردم ناروا

 

پس نمیدانم چرا اینسان شده

بس سبک اینجا، ثقیل ان سان شده

 

پشت اشتر خم شده از وزن ان

لیکن این میزان نشد هموزن ان

 

راز این میزان سبک ، سنگین ،چه هست؟

پس چرا  زانوی ان اشتر شکست؟

 

پیری اندر ان میان گفت این چنین

کان شتر کاینگونه مانده است بر زمین

 

چون که حیوان است و بی عقل و کمال

هر حرامی باشدش مثل حلال

 

پس بگو حیوان مخ و عقلش کجاست؟

مرکز افکار و ان ثقلش کجاست؟

 

وین ترازو مثل عقل ادمی است

این تعقل منحصر بر مردمی است

 

بار ناسالم بُود خوار و خفیف

وقت توزینش سبک هست و ضعیف

 

عقل و ایمان ، فرق بگذارد چنین

بین انهایی که گفتم پیش از این

 

دیدهء حیوان برایش ان حرام

ارزش و سنگینی اش باشد مدام

 

ور نه در میزان عاقل ، فرق دان

بین مقداری مساوی زین و ان

 

ان حرام اید سبک در نزد عقل

نزد حیوان دارد اما وزن و ثقل

 

این نصیحت را به گوشت گیر و بس

کار کژ بیهوده هست و بس عبث

 

نه بُود قدرش به نزد عاقلان

نه به مومن دارد ان قدری گران

 

گر تنی ارزش نهد بر فعل زشت

خوی حیوانی بُوَد در ان سرشت

 

اعظم شادکام

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:18  توسط اعظم شادکام  | 

 

 

میلاد امام محمد تقی (ع) رو به  تمام مسلمانان تبریک می گم...

 

 

..........................................................

 

زیبائی عجیبــــــی ، حس شبــــــانه دارد...

هر عاشقی به عشقی ، بر لب ترانه دارد...

 

شب بیقرار صبــــــح است ، انگار لحظه لحظه

گویی که شب ، سحر را ، هر شب بهانه دارد...

 

هر شبنــــــمی به برگی ، در انتهای هر شب

از اشک شــــب به رخسار ، گویی نشانه دارد...

 

شبهای عاشقان را ، دیدی که تیــــرگی نیست

چون در میـــــان هر دل ، اتــــــش زبانه دارد...

 

تنها ز درد این عشــــق ، کَس در پی دوا نیست

خوش ان که این چنین درد ، در این زمانه دارد...

 

حتی مفتش عشق ، شبــــــها به کودکانش

از وصل و هجر عشـــاق ، بر لب فسانه دارد...

 

عشاق را به خواری ، مفلــــس مخوان و نادار 

هر کَس که عشق دارد ، گنجی شهانه دارد...

 

عشــــق زمینی ار چه ، کهتـــــــــر نماید امّا

پیـــــــوند محکمـــی این ، با ان یگـــانه دارد...

 

دریای عشق ، هر شب ، از نفحه های عشاق

بس موج عاشقانه ، تا بیکـــــــــــــرانه دارد...

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:56  توسط اعظم شادکام  | 

 

 

بگفتندم که امشب ارزو کن

بیا و شرح ان را مو به مو کن

 

بیاب امشب هر ان چیزی که خواهی

که امشب داده رب بر این گواهی

 

قلم را برگرفتم این نوشتم

که نه دنبال دنیا نه بهشتم

 

بهشتی بودم و ادم خطا کرد

به حق حتمی انسان جفا کرد

 

اگر مطلوب بود ادم بهشتش

وگر بود ان مکان در سرنوشتش

 

چرا ادم ره جنت رها کرد؟

رهش را ابتدا از ان سوا کرد؟

 

پس ان جنت ، بهین غایت نباشد

برایم مقصد و ایت نباشد

 

که گر رب را پرستش می نمایم

نه بهر جنت او را می ستایم

 

بگفتند ارزویی کن به جز ان

به مثل عشق و شور و هر چه اینسان

 

به خنده گفتمش این بود حرفت؟

نمی دانی چه ام؟ عشق و محبت؟

 

ندانی در ازل در سرنوشتم

محبت را سرشتندش به خشتم؟

 

و عشق از اسم اعظم شد پدیدار؟

ز عینش در ازل امد ز اسرار؟

 

ندانستی چرا حرفت خطا بود؟

چون انسان قطرهء عشق خدا بود

 

کجا ان عشق و اینهایی که گویی

که باید عشق واقع را بجویی

 

بگفتا پس بخواه از رب ، سیادت

که این هرگز ندارد حرف و صحبت

 

بگفتم یالعجب از این سخن ها

نبود از این مگر کمتر به دنیا؟

 

چه ارزش دارد این سرور شدن ها

گه اول یا گهی اخر شدن ها

 

کدامین قدرتی مطلوب دانی؟

بده داری اگر از ان نشانی

 

بگو از ان خدایان دروغی

ز فرعون یا ز نمرود کو فروغی؟

 

تنی بوده به قدرت سرتر از ان؟

که تنها پشه ای بگرفتدش جان؟

 

پس این پشه بود بس مقتدرتر

ز انسانی که باشد در جهان سر

 

نه، این قدرت نباشد ارزویم

که بس دور از چنینی رنگ و بویم

 

بگفتا زر بخواه و سیم و گوهر

که گردد هر چه می خواهی میسر

 

به خنده گفتمش ای داد بیداد

که اوردی مرا قارون بدین یاد

 

و بهتر قصه اش باشد بیادت

که هرگز روزگار ان سان مبادت

 

مرا نانی و ابی در کفایت

لباسی کنج امنی و کتابت

 

بگفتا پس نمی دانم چه گویم

که گفتم هر چه بوده است و بجویم

 

نداری یعنی امشب ارزویی؟

که اینسان شاد و اینسان خنده رویی؟

 

بگفتم دارم و لیکن ندارم

نشین تا گویمت در سر چه دارم

 

نه قدرت نی زر و نی در بهشتم

نه دنبال بهای خوب و زشتم

 

که کندم دل از این حالات و احوال

به پیش از این زمان ها ، نی در این سال

 

فقط خواهم ز رب تا هر چه شاید

دهد بر هر تنی، هر انچه باید

 

دهد امشب تمام ارزوها

بدون خواهش و بی گفتگوها

 

برارد حاجت هر تن به عالم

کند دور از قلوب هر رنج و ماتم

 

مرا عشق و محبت بس به دنیا

صداقت در کف و قلبی چو دریا

 

اعظم شادکام 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:20  توسط اعظم شادکام  | 

 

روز اول گفته پیری مانده در گوشـــــــم هنوز...

تا کنون بر ان نصیحــــــت بنده میکوشم هنوز...

 

جز ز رب مشنو سخن ، جز جام عرفانی منوش

خورده ام میّی کزان هشـــیار و بیهوشم هنوز...

 

این عجب ! هشیار و بیهش ؟ میشود مجموع ان؟

فارغـــــم اری ز دنیا ، گرچه مینــــــوشم هنوز...

 

بیهشی از بی تعلق بودن و هشــــــــــیاری ام

زان سبب باشد که ایمان بر جو نفروشم هنوز...

 

ان قدَر بی ارزش است دنیــــــایتان در دیده ام

مرگ را با خنــــده ای گیرم در اغوشــم هنوز...

 

می خلد روح و تن از هر جامهء زربفت نرم!

اری ان شیرِزن حرّ کنــــــــــف پوشم هنوز...!

 

اعظم شادکام

 

این وب رو نیز بروز کردم...

www.sahargaahan.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:13  توسط اعظم شادکام  | 

 

عجب دارم از ان ساقی ، تعلل میکند چندی...

اگر مستی و میخندی ، چرا میخانه می بندی؟

 

خودت مستی و زنهارا ، شوی منهی دگرها را؟

به گوشم میرود لیکن ، نگیرد سر چنین پندی...

 

نگردم سر به ره تر زین ، که بس بنموده ام تمرین

ندانم ، خود بجو بهتر ، چو داری فــــن و ترفندی...

 

چه می پرسی ز کَس معنا ، کدامین باشدم اولی؟

به قلبت گوش اگر کردی ، ز اولی دل نمی کندی...

 

در اخر جمــــله ای گویم ، و بیش از ان نمی گویم

که هر چه خسته باشی باز ، به بیت اخرم خندی...

 

یکی بود و دو تا شد سه ، گمانم گر که بنشینم

رَوی تا بی نهایت ها ، شود مشــــــکل خداوندی...

 

اعظم شادکام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:15  توسط اعظم شادکام  | 

 

گر به خوب و بدِ احوال ، دوام است مرا...

شیرین چو شکر ، زهر به کام است مرا...

 

گر خنـــــــده ز لب ، محــــــــو نگردیده دمی

کَس نفهمید خوش و سخت ، کدام است مرا...

 

گر در قفـــــــــس سیــــنه ، به جای دل نرم

قلب یخ کرده ای از ، سنگ قوام است مرا...

 

در عوض دم به دمم گرم چو اتشگــه می

بهر داد سخن از درد عـــــوام است مرا...

 

گر برنجند بسی از سخنم رنجش سخت

علتش لفظ صراحت به کلام است مرا...

 

وانچه منطق به زبان اورَد ان گفته و لیک

واقعی گویم اگر لفظ سلام است مرا...

 

 اسم اعظم به لب و بار ملامت بکشــــم

خوش که درخلوت خود ذکر مدام است مرا...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:13  توسط اعظم شادکام  | 

سلام ...

از اونجایی که در حال تهیه مقدمات سفری هستم لذا گاهگاهی

بروز خواهم بود...و تا روزی که نرفتم قلمی میزنم...اگر عمری باقی بود...

 

خسته ام از اینکه می بینم چنین

پشت دیواری حقیقت مانده است...

شر میان خانه جا کرده است و خیر

پشت در در بند قیمت مانده است...

...

کاش جای اینهمه جنگ و جدال

ذره ای فکر غم هر تن بُدیم...

وای و افسوس و فغان ، کو لطف و یار

دور از این گشتیم و دور از ان شدیم...

...

مدعی هستیم اگر بر خیر و حُسن

نام خوبان را یدک گر می کشیم...

پس چرا با دل شکستن زین و ان

هر نفر با یک به دو کردن خوشیم؟

...

گویی از خاطر شده ان روزگار

کاندر ان جایی برای شرّ نبود...

کمترین لطفی که می کردیم و خیر

از جهانی واقعی کمتر نبود...

...

هر کدامی دسته ای هر تن رهی

بهر هر تن خط کشیم و گه نشان...

مانده ام جای وساطت ، از چه رو

در سکوتند هم پدر هم مادران...

...

رنج بسیاری به قلبم مانده است

زینهمه غمها که می بینم فزون...

این جهانی را که باید راست بود

گشته کارش عکس و گشته واژگون...

...

از کدامین رنج ان باید بنالم ، داد و وای

اینکه در رنجم از این کنج قفس؟

واژه ها بندی شده بر این قلم

می بُرد از شعر و از حرفم نفس...

...

خسته ام از بازی بیهوده ای

کاندر ان باید بمیرم یا کُشم...

پس چنین ساکت نشستم گوشه ای

زینهمه دردی که بینم خامشم...

زینهمه دردی که بینم خامشم...

زینهمه دردی که بینم خامشم...

...

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:39  توسط اعظم شادکام  | 

این جهان ان روز رنگ باغ و بســـتان می شود...

سر به سر احوال ان حالی بسامان می شود...

 

کز ورای دسته جمعی همت و سعی و تلاش

انچه مشکل می نماید سهل و اسان می شود...

 

ور به زانو تکــــــیه کرده برنیاری دست عجــــز

محکم و محکمـــــــترت پاهای لرزان می شود...

 

گر مــــــــولد بوده میگردی ز ســــــــایر بی نیاز

 هر خیالی در ظهور از فرض و امکان می شود...

 

ور که هر انسان بگیرد دست هر تن را به لطـــف  

کفه های فقر و  ثروت صاف و میزان می شود...

 

بهره از ســـــــــرمایه با دقت بسازد فرصتـــــی

ســـــــربلند از ان به دنیا  نام ایـــران می شود...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:17  توسط اعظم شادکام  | 

مه برامد شـــــــب بشد  وقت غـــــــزلخوانی رسید...

قصــهء میـــــخانه و زلــــــــــــف و پریشانی رسید...

 

وقت فال و شعر و عشق امد پی اش جوش و خروش

ســــــــــــاغر و پیـــــــمانه و انها که میـــدانی رسید...

 

روز هجران طی شد و شب شد زمان وصــــل و راز

سختی هر عاشــــــقی اخـــــر به اســــانی رسید...

 

شب برامد تا فلــــــــک در کوچــــــه داد میـــــــفروش

مردمان ! اگه ز امشـــــــــــب فصـــل ارزانـــی رسید...

 

می نمود ار انهــــــمه قحـــــط و گران وزین قبیـــــل

زین سپــــــــــــس ارزانی و لیکــن فـــراوانی رسید...

 

مــــــــــژده بر هر غمگنی در زیر قرض میفـــروش

بر نداران وقــــت بـــذل و عفــو سلطــــانی رســید...

 

 بهره گیرید از چنـــــــین ارزانیی  ای عاقــــــلان!!

تا نگفتند این سخـــــــــن از فکر هـــذیانی رسید...!

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2:2  توسط اعظم شادکام  | 

 

خُـــــــــــــرّم هر ان کَس در جهان ، روشن کند ویرانه ای...

اواره ای را جــــــــــــــا دهد ، در ســـــرپناه خـــــــانه ای...

 

ور شمــــع بزم عاشـــــــــــقان ،  بودن نباشد در تــــــــوان

خوش باشدش بر بی کســـان ، ســـــــوزد چونان پروانه ای...

 

خوش ان که بر دوشـــش سبو ، در کوچه با اواز  هـــــــــو

افتان و خیــــــــــزان میرود ، هر شب به یک میــــخانه ای...

 

با می پرســــــــتان بستگی ، سازد دلش پیوســـــــــــــتگی

مـــــــِی درکشد ، بر سر کشد ، خونــــــــین جگر پیمانه ای...

 

از قیـــــــــــــد عقلـــــــش وارهد ، بر این و انــــــــــش پا نهد

بی هر تکــــــــــــلف میشود ، همشـــــــــــــانه با دیوانه ای...

 

اشک یتیــــــــمان را جدا ، سازد فقــــــــــط بهر خــــــــــــــدا

بر هر نداری خــود کند ، یک بخشـــــــش شاهــــــــــــانه ای...

 

ور برنیاید بیش از ان ، ازبخشــــــــــش اش بر مردمـــــــــان

دریـــــــــایی از رحمــــــــت شود ، با نغمهء مســـــــتانه ای...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:21  توسط اعظم شادکام  | 

خداوندا ! بده صبری به قلبم

که با ان در درونم خانه سازم...

ستونی زیر سقفش از تحمل

بدان محکم تر این کاشانه سازم...

...

بلرزد گر ستونش از زمانه

وگر ویران شود این سقف نازک

به عفو و با گذشت و صبر و با حلم

مجدد سقف این ویرانه سازم...

...

الهی !زخم قلبم از زبان را

بهم اور ز داروی صبوری

که چرکین زخم قلب ساده ام را

بری از بغض هر بیگانه سازم...

...

بده بر سینه ام ان گونه حجمی

که گر پر گردد از کم لطفی دوست

گشایم صدر و در ان وسعتی را

چو دریا حجمی و پیمانه سازم...

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:37  توسط اعظم شادکام  | 

می خواستم شعری سرایم مادرم

بسته بود اما صدایم مادرم

 

هر چه کردم نغمه هایم خسته بود

این قلم پایش خم و بشکسته بود

 

مادرم ! دیشب نخفتم تا سحر

زردی رویم دهد از این خبر

 

یادم امد از زمان خُردی ام

تا به دنیا با فغان اوردی ام

 

منحصر بودم به خواب و خورد و بس

ناتوان حتی ز دفع یک مگس

 

شیرهء جانت مکیدم روز و شب

می نشستی در کنارم وقت تب

 

با الفبای محبت خواندی ام

با نوای عاشقی خواباندی ام

 

می سرودی هر شبم اوای عشق

با صدا و نغمهء زیبای عشق

 

پا به پایم امدی تا مدرسه

از الفبا تا عدد تا یک دو سه

 

در تمام لحظه ها یارم شدی

تا سحر همراه بیدارم شدی

 

مادرم ! ان روزها دارم به یاد

یاد ان دوران کنم اکنون زیاد

 

می دویدی تا به شب از صبح زود

شب چو مرغی خسته میکردی فرود

 

تو معلم بودی و رنجت زیاد

خوب می اید همه کارَت به یاد

 

اه، ان دوران زیبا میگذشت

بهترین دوران دنیا میگذشت

 

مدرسه بود و مکان کار تو

شاد بودم تا که بودم یار تو

 

میگرفتی قول و می گفتم بلی

می نشاندی گوشه ای بر صندلی

 

بچهء خانم معلم بودمی

ناز و لوس و پر ادا بودم کمی

 

حال شاگردان تمامی شاد شاد

چهره هاشان مانده تا اکنون به یاد

 

افتخارم بود بر مادر بسی

در جهان کِی بود چون مادر کسی

 

تا دبستانم هنوزی مانده بود

ذهنم از هر عالمی ناخوانده بود

 

هم به قران هم لغت اموختی

بهر روشن کردنم بس سوختی

 

تا رسیدم مدرسه ، رفتی از ان

تا نگردم مطمئن بر این و ان

 

تا مبادا مرتکب گردم قصور

بر سرم اید ز اطمینان ، غرور

 

 تا بدانم سرپناهی نیست پس

 جز به پایم تکیه گاهی نیست پس

 

عاقل و اندیشمند و عالمه

بودی ای مادر ! تو اینها را همه

 

تا کنون زانروزها بگذشته است

این فلک تقدیرها بنوشته است

 

مادرم! اکنون تو تنها تکیه گاه

وقت طوفان می شوی چون سرپناه

 

باز هم وقتی که رنجورم بسی

تو برایم بهترین یار و کسی

 

وقتی از غمها دو چشمانم تر است

از تو ای مادر ! بگو کی بهتر است؟

 

وقتی از رنج درونی باخبر

کی گذاری تا شوم افسرده تر

 

وقتی از رنج درون گویم ترا

گویی ام جای غم از شادی سُرا

 

وقتی از نامردی برخی کسان

گویمت ، گویی خداوندت بخوان

 

وقتی اشکم از دلی بشکسته ریخت

بی صدا بشکسته و اهسته ریخت

 

سر به اغوشت گرفتی مادرم

گفتی ام غم کم بخور، ای دخترم !

 

هر که بد بر ساده ای سازد روا

بر زمینش میزند دست خدا

 

مادرم ! همواره مرهم بوده ای

مرهم هر غصه و غم بوده ای

 

پس چه خوشبختم که دارم مادری

از ملایک بهتر و عاشقتری

 

مادرم ! می بوسم ان دستان پیر

با دعایت پس بیا دستم بگیر

 

مادرم ! از دیدگان فرشی نهم

تا گذاری بر دو چشمانم قدم

 

گر نباشد کفر و رب زین بگذرد

می پرستم مادرم را تا ابد

 

قطره بودم راهی دنیا شدم

از دعای مادرم دریا شدم

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:6  توسط اعظم شادکام  | 

ولادت حضرت زهرا (س) و روز زن و مادر

رو تبریک می گم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:56  توسط اعظم شادکام 

مستم و زین حالتم شرمم مباد

مردگی در شعر دم گرمم مباد

 

تا سحرگاهان گهی در زاری ام

کی خجالت دارد این بیداری ام

 

گر کمی مشروب عرفان خورده ام

ابروی اهــــــــــل ایمان برده ام؟

 

کَس چه میداند تب مستی چه هست

عالم زیبای سرمســـــتی چه هست

 

کَس چه میداند که این سان شرب می

اوَرَد یک حــــــــال عـــــــرفانی به پی

 

هر مئی نی، این می اش اندر سبوست

مایه اش ســـــــــــرمایهء اذکار هوست

 

هر مئی نی ، این می اش زان می جداست

بوی ان اکنـــــــــــــده از بوی خـــــــداست

 

کی بیارد این شراب ان دردسر

این کند هشیار و ان می بیخبر

 

ان میان کوچــــــه ها بکشاندت

این به خلوت خانه ای بنشاندت

 

عاشقانش گر که بر سر میکشند

یک دو روز از تنـــــدی ان بیهُشند

 

عاقلان گر لحظـــــه ای تب میکنند

سرخوشان تب از سر شب میکنند

 

پای مستی بر زمین تا میزنند

پشت پا برحال دنـــــیا میزنند

 

رقص سرمستان میان اتش است

نی ز دور و ، دور ناری سرکش است

 

به چه حالی ، اتش و جام و شراب

بوی قلبی از غم هجـــــــران کباب

 

رقص و حالی بیخبر از این جهان

عالمی چون عالم دیوانـــــــگان

 

سر فرو بردن ، و نی بی عاری است

تازه این حال اول هشـــــیاری است

 

می روی در معدن عمقت فرو

می کنی عمق و درونت جستجو

 

گر درون معدنت کاویده ای

ور ز راز و رمز ان پرسیده ای

 

درمیابی انچه را نادیدنی است

دُرّ میابی وانچه دُرّ نامیدنی است

 

قفل از ان پس بر دهان باید ترا

بسته تر درب زبان شاید ترا

 

قفل ان مشکل گشای عالم است

شه کلیدش ذکر و اسم اعظم است

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:34  توسط اعظم شادکام  | 

 

 

عالم بیماری بیمار ســــــودایی کجا...

عالم دیوانه ای همرنگ تنهایی کجا...

 

شهد درک عالم معنا ،حضور قلب و دل

طعم شیرین شکر در شهد حلوایی کجا

 

یک دو پا بالاتر از سطح زمین با پای عقل

در فراســــــــوی افق پرواز عنقایی کجا

 

حال شب بر خفتگان بی خبر در خواب ناز

خلوت شـــــبهای بیـــــــداران یلدایی کجا

 

صاحب دلهای روشن مثل شمعی پرفروغ

 تیرگیهای تعـــــلق رنــــــــگ دنیایی کجا

 

خوش نشستن زیر سقفی مثل زندان یا قفس

سایهء سرشاخه های ســــــبز طوبایی کجا

 

ارزوی تندرستی بعد دردی بی دوا

سرخوشی از بابت درمان ســــرپایی کجا...

 

حال درمان و شفا از مرهم و دست طبیب

زنده گشتـــن از دم مهر مسیــــــحایی کجا...

 

رنگ سوسویی خموش از دیدگانی بیفروغ

جلوهء نور یداللـــــهی موســـــــــایی کجا...

 

مستی از شرب شراب کشمش و انگور و می

 ارغوانی میّ عرفان ، شور شیدایی کجا

 

بیقراری در سلوک و بی ثباتی در وفا

منتظر چون گل به بلبل با شکیبایی کجا

 

سر براشفتن ز طوفان قضا ، با خشم و جوش

یک نسیم پر ز ارامش ، پس از باران رویایی کجا

 

صحبت از عشقی خدایی ،اسمانی، ناب و پاک

قصه های عشق و احـــــــوال زلیخایی کجا

 

حال مردابی که کین ها مانده در اعماق ان

موج گرمی از محبّــــــت های دریایی کجا...

 

اعظم شادکام

 

................................................................................................................

 

 

موسیقی از جمله مواردی است که گمانم هر انسانی به اون بسیار علاقمنده...

دیشب به کنسرتی رفته بودم که توسط ارکستر ملی شهرم اجرا میشد...

و خوشحالم که شاهد چنین اجرای زیبایی بودم..

امیدوارم این هنرمندان که زحمت زیادی کشیده بودن و تمام اهل موسیقی

روز به روز پیشرفت بیشتری داشته و هر روز شاهد کارهای زیباتری از اهالی هنر باشیم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:19  توسط اعظم شادکام  |