تبليغاتX
از گذر گل تا دل...

باز امد جمعه و دلتنگی اش

روزگار و عالم دلسنگی اش

 

روزی امد انتظاری باز نیز

عالمی اماده ء پرواز نیز

 

منجی عالم ! کجا بنشسته ای؟

با کدامین کهکشان پیوسته ای؟

 

خسته جانان ارزویت می کنند

نرگسان تلقین بویت می کنند

 

امتی نه ، عالمی چشم انتظار

خون به رگهای جهانی بیقرار

 

کاسه های صبرمان لبریز غم

عالمی یکباره دست اویز غم

 

این جهان در حال غرق و مردن است

جان گرفتن همچو اب خوردن است

 

ناله و فریاد و اه است و فغان

هر طرف فریاد یا رب الامان

 

کودکان را بازی مرگ امده

بر زمین پرپر چونان برگ امده

 

مرد و زن اواره اند و در بدر

پا بنه بر فرق فرزندان پدر!

 

جنگ و کشتار است و فصل ازدحام

غارت است و ناله های بی کلام

 

مردمان بیمار و بس درمانده اند

بی کس اند و نام و اسمت خوانده اند

 

رنگ گلها رفته و پژمرده اند

باغبانها خسته و دلمرده اند

 

عمق دریاها به جوش است و خروش

از سر هنگام شب تا هر سروش

 

 

بچه ها حتی صدایت می زنند

ضجه در پیش خدایت می زنند

 

گوشه گوشه جای پای ظالمان

بر بدنهای نحیف مردمان

 

هر طرف در عالم خاکی نبرد

جنگ گرم است و گهی هم جنگ سرد

 

پا بنه عالم بکن زیر و زبر

عالمی برپا بکن زیبنده تر

 

حق مظلومان ستان از ظالمان

عدل مولا تازه کن در این جهان

 

چون جهان هرگز نگردد به از این

غم نموده قلب مردم را کمین

 

بر زنان بی حرمتی گشته روا

طفلشان در خون بغلطد ناروا

 

از درون مرغ صبوری پر زده

ناله اش بر اسمانها سر زده

 

داد مظلوم است و لرز عرش رب

اشک ایتام است و حزن است و غضب

 

حرمت پهلوی زهرایت قسم

بر پدر بر جدّ و مولایت قسم

 

بیش از این منشین ببینی اشکمان

حسرت و بر عالمی خوش رشکمان

 

بیش از این ایا درنگت از چه روست

بنگر ای منجی ! جهانی زیر و روست

 

پس بیا عالم شود شاد از ظهور

قلب یک دنیای بر سختی صبور

 

عالمی کن رنگ زیبایی پدید

پس بفریادی بگو منجی رسید

 

اعظم شادکام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 4:4  توسط اعظم شادکام  | 

سلام دوستان

تصمیم دارم این قالب وب رو تغییر بدم...

دنبال قالبی می گردم که ساده باشه و حروف انگلیسی و...

در اون نباشه و ترجیحا تصویر ساده ای از دریا پس زمینه اون

باشه...لطفا اگر چنین قالبی سراغ دارین یا می سازین لینکش

رو لطف کنین و در پست قبل برام بنویسین...

ممنونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:55  توسط اعظم شادکام 


دلم می خواست تا شعرم  زمانی دلنــشین تر بود...

به جای عالم رویـــــــــــــــــا ، حقیقت را قرین تر بود...

 

دلم می خواست تا بودم ، چو طفلی شاد و بازیگوش

و بازی های این دنیــــــــــــــــــــا ، برایم نازنین تر بود...

 

دلم می خواست نقاشی ،  هنرپرورده می بودم

و هر رنگـــــــــی که می بردم به کارم اتشین تر بود...

 

دلم می خواست تا بودم  چونان صنعتگری ماهر

که سازم شکلی از انسان که روحش اهنین تر بود...

 

دلم می خواست استادی ،بُدَم در عشـــق موسیقی

و سازم از سر ِ مســــــتی ، نوایش پر طنین تر بود...

 

دلم می خواست تا همچون سفالین پیشه ای بودم

 نه دستانم به اب و گِل ، بل این روحم عجــــین تر بود...

 

دلم می خواست در ان نی ، دمم در شـــــــعر مولانا

و گاهی نغمه هایم نیز از این حالت حـــــــــزین تر بود...

 

دلم می خواست دریای درونم بود با وســــــــعت

و قایق های احــســـاسم کمی پر سرنشین تر بود...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 9:32  توسط اعظم شادکام  | 

بهتر بُوَد ادمی بمیرد

با زخم بدن گداز یک تیر...

تا زنده و مرده گردد انگار

از زخم زبان همچو شمشیر...

 

ابعاد دهان زخم شمشیر

دیدی که چه سان گشوده باشد؟

بیچاره تنی که زخم ان نیز

بر خنده لبان گشوده باشد

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:15  توسط اعظم شادکام  | 

 

بگویم شعرکی همچون حکایت ، که وزنی بهر سنجیدن ندارد...

و هر یک مصرعش احوال فردی ، که نامی بهر نامیدن ندارد...

 

زرنگی مرغکی را در قفـس کرد ، فراهم این و انش هر نفـس کرد

ندانست دانه و ابش چه حاجــت ، چو مرغی شوق برچــیدن ندارد...

 

بگفتا خوان !تو ای مرغک به این ساز ، که گردم شاد از ان اوراد و اواز

ندانست در قــــفس ، حتی طـلایی ، اسیـــــــری شوق نالیدن ندارد...

 

برقص ای مرغ خوش رقصم به اتش ، کنار اتشی سرمست و سرکش

ندانست اتش است پنهان به سینه،  میان شــعله رقصـــــیدن ندارد...

 

بخواب ای مرغــکم بی رنج و ماتم ، درون لانه ات بی درد و بی غـــم

ندانست ان سکون از خستگی نیست ، تن دلخسته خوابیـــدن ندارد...

 

تکانی ده پر و بالـــت ، پر و بال ، که یاران را بگیرد خــــنده زین حال

ندانست ان تکان ها حال مرگ است  ، به هر دیوانه خــندیدن ندارد...

 

بزن فالی برایم ای نکــو حال ! که خوش دارم خـــیالاتی بدین فال

ندانست فال مرغــان هوایی ، به پشت میله بشنــــــــیدن ندارد...

 

نه میگریی نه میخندی نه نالی ، چه رفتاری تو داری؟ این چه حالی؟

ندانست این حقیقت یا نمیخواست ، وگــرنه این نفهمـــیدن ندارد...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:54  توسط اعظم شادکام  | 

 

در ان روزی که خلقت این جهان شد...

هزاران نکته در عالم بیـــــــــان شد...

 

نمیدانم چه حـــــــالی بوده این حال

که در هــر ذرّه ای رمزی نهان شد...

 

اســــــاس و پایهء عالم چو بنهاد

در ان هر ذرّه بر کــاری روان شد...

 

درون تا می شــــــکافی ، ذرّه ذرّه

درون هر یکش مغــــزی عیان شد...

 

درون اندر درون ، انــــدر درون بین

برون حــول درون ، در دوران شد...

 

و هر بیرون ، درونی دیگر است باز

که خود بیرون تری را در میــــــان شد...

 

به حول محوری می چرخد عالم

که این پیوستگی ها را ضمان شد...

 

نه ان محور به چشــــم ظاهر اید

که ان مرکز خــــدای لامکان شد

 

چو گردد قطره ای حول خــــداوند

به اسم اعظمـــش دریا توان شد...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:58  توسط اعظم شادکام  | 

 

سلام .از اونجایی که خیلی از مواقع شعرهایی که می نویسم

صحیح برداشت نمیشه دوستی پیشنهاد داده بودن که در پایان

هر شعر مختصر توضیحی در مورد اون شعر بدم...لذا این کار رو انجام خواهم داد...

 

 هرگز مگو که دیر است ، باید رِسَم چگونه؟

نااشنا مسیر است ، باید رِسَم چگونه؟

 

هرگز مگو که راهم ، سخت است و صعب و دشوار

این پای خسته پیر است ، باید رِسَم چگونه؟

 

هرگز مگو نمانده ، شوقی برای  حرکت

دستان و پا اسیر است ، باید رِسَم چگونه ؟

 

هرگز مگو که خسته ، از رفتنم و این تن

از رنج و غصه سیر است ، باید  رِسَم چگونه؟

 

هرگز مگو که چوبی ، در لای چرخ تقدیر

بدحالتی به گیر است ، باید رسم چگونه؟

 

هرگز مگو اراده ، قصد مدد ندارد

ره مبهم و خطیر است ، باید رسم چگونه؟

 

هرگز مگو که ذهنم ، در  ماندن و نماندن

مشغول خط و شیر است ، باید رسم چگونه؟

 

اعظم شادکام

پی نوشت:منظور از سرایش این شعر ، اگاهی

دادن به افراد بسیاری در جامعه مان بود که دست روی دست

گذاشته و با تردید ، فعالیت و شور و حال زندگی و پیشرفت

 در وجودشون کمرنگ میشه...در واقع قصد از

سرودن این شعر ، تشویق به تلاش و کوشش بود و

پرهیز از یاس... 

استاد نادر ابراهیمی ، نویسنده و ترانه و داستانسرا ، نیز به رحمت خدا رفتند...

یادشون رو گرامی می داریم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 5:56  توسط اعظم شادکام  | 

 

چون شب هجران زهرا امده

غم به عمق قلب مولا امده

 

رفته ای زهرا ! ز نزد مرتضی

سوی الله و به پیش مصطفی

 

گفته اند از غصه هایت شاعران

با سخنها و بس الفاظ و بیان

 

گفته اند اری ، بس از غمهای تو

از صبوری های بی همتای تو

 

گفته اند از میخ و پهلویت بسی

یاس و هم از عطر خوشبویت بسی

 

گفته اند امّ ابیها بوده ای

بر پدر ، مادر به دنیا بوده ای

 

گفته اند از نالهء مولا به چاه

از شبی غمبار و چشم و اشک و اه

 

گفته اند از درد دلهای علی

در فراق و سوز زهرای علی

 

گفته اند از ماتمت قامت خمید

رنگ شادی بعد از ان مولا ندید

 

گفته اند از رنگ پهلویی چو نیل

ماوقع را از زمان الرحیل

 

گفته اند اری ز غمهایت بسی

از حیات و زیر و بم هایت بسی

 

پس چه گویم بیش از این تکرار ان؟

چون بدانم هم خود و هم دیگران

 

پس فقط گویم یقین و عصمتش

از حیا و دین و علم سرمدش

 

در میان جاهلان امد پدید

با تعصبهای بسیار و شدید

 

دختران را زنده در گور سیاه

می نمودند و حیاتش را تباه

 

در چنان امیزه ای از جهل و درد

در جهان هنگامه ای بر پا بکرد

 

چون که بر دست و به روی و بر سرش

بوسه میزد محترم پیغمبرش

 

ان که پیغمبر بگفتا دخترم

پاره ای باشد ز اجزای تنم

 

هر که ازارد وجودش در جهان

گویی ازرده مرا از عمق جان

 

ور که پیغمبر شود ازرده حال

گردد ازرده ، خدای متعال

 

نی پدر بودن ببود این علتش

بلکه بهر علم و خُلق و عصمتش

 

زانکه اگه بوده پیغمبر از این

بوده این دختر به عالم بهترین

 

بوده از بهر پدر ایینه ای

در یقین و علم و دین فرزانه ای

 

از نمازش گویم و راز و نیاز

چون علی بودش به هنگام نماز

 

در دعا کردن به حق مردمان

بودش از لطفی چو پیغمبر نشان

 

اخرینها در دعا در هر زمان

اهل منزل بود و قبلش این و ان

 

ارج  تسبیحش خدا داند ز قدر

تا بخواند هر که می خواهد به صدر

 

گفته است الله اکبر گو تو هی

با سی و چارش بکن همره به پی

 

شکر رب ، الحمد لله را بگو

ذکر سبحان اللهش هم مو به مو

 

این دو را هر یک سی و سه بایدت

تا قبول حق بیفتد شایدت

 

ذکر تسبیحات زهرا گفتمت

بهترین ذکری به دنیا گفتمت

 

صحبتش بر جمع مردم بی نظیر

روشنی می داده بر دین و مسیر

 

در دفاع از حق مولایش علی

بس سخنها رانده از حال ولی

 

این دو همسر هم علی هم فاطمه

بهترین زوج جهان تا خاتمه

 

همسری تک بوده در کل جهان

گرچه این بی هر سخن باشد عیان

 

خطبه و هر صحبتش بهر علی

تکیه گاه محکمی پشت ولی

 

داد صحبت داده بر این یک روال

حق مولاتان بگشته پایمال

 

تا به کی در غفلتید از شیر رب

مانده ام از کار دنیا در عجب

 

عین حق و عین علم اینجا علیست

نور حق در هر کلامش منجلیست

 

وا شگفتا ! حق گرفتیدش چرا

غرقه می گردید پس بی ناخدا

 

عین عدل و حق و انصاف این چنین

مانده مظلوم و به خانه در زمین

 

اینچنینش بچه ها می پرورید

بهترش کَس مادری هرگز ندید

 

گر که زینب انچنان صحبت نمود

باید اول مادر او را ستود

 

ور حسن انگونه بود اندر زمام

از پدر بود این چنین و هم ز مام

 

ور حسین ان گونه با خون شهید

جاودان هنگامه ای  اورد پدید

 

تربیت در دامن زهرا  شدند

لرزه اندازندهء دنیا شدند

 

در سخندانی سر کلّ زنان

بوده سرور بر زنان اندر جهان

 

امشب ان بانو برفته است از زمین

عالمی را غرقه در ماتم ببین

 

قدر زهرا ؟ عالم خاکی کجا؟

خاکیان کو ، یار افلاکی کجا

 

قدر زهرا نی همین تجلیل هست

کی مرا حدی بر ان تحلیل هست

 

زان که زهرا بانوان را سرمد است

قدر و ارجش در دو عالم بی حد است

 

گر نویسم شرح اوصافش به زر

کی بیاید ذره ای اندر نظر

 

کی بگنجد بحر در ظرفی چنین

قطره ای حتی نگفتم بیش از این

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:0  توسط اعظم شادکام  | 

سلام دوستان

شهادت حضرت فاطمه (س) رو تسلیت عرض می کنم.

چند روزی نبودم و امشب با شعری در مورد حضرت زهرا س

بروز خواهم بود..

از دوستان عذرخواهی می کنم که هنوز نتونستم به وبهاشون سر

بزنم و پاسخ محبتشون رو بدم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 17:6  توسط اعظم شادکام  | 

رحلت امام خمینی (قدس سره)

این عارف عالم رو تسلیت عرض می کنم...

 

 

مردان بزرگ این جـــــــــهان کِی میرند...

عــــــــارف به حق اند و عین واقع پیرند...

 

ظاهـــــــــــر بُوَد این رفتن جسم از دنیا

انان ز جـــــــــهان فـــــانی ، اری سیرند...

 

رفتن بُوَد اغــــــــــاز حیاتی جـــــــــــاوید

وصـــل است بواقع نه همین می میرند...

 

این وسعت روح است در این تک مردان

که چنین شهره و دُردانه و عالمگیرند...

 

جویندهء عرفان و خدایــــــــند و سلوک

از لحظهء امـــــــدن به لـــــــب تکبیرند...

 

هم عالم علمــــــــند و هم اکندهء عشق

صـــــــاحب به کلام و درک و بر تدبیرند...

 

گفتم به هـــــمان بیت نخســـــــتین اری

مـــــــــردان بزرگ این جهان کِی میرند...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:10  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

دیشب تصمیم داشتم مثل هر شب ، شعری بگم که

ناگهان از دوستی خبری شنیدم

و این خبر به حدی بر حالم اثر گذاشت که نتونستم سروده ای داشته باشم.....

 خبر پاسخ اه مظلومی بود که سالهای سال ،  ظالمی در حقش ظلمی رو

انجام داده بود و حالا بعد از سالها ، اشک مظلوم، مکافاتی رو باعث شد

که هنوز از فکر کردن به اون، داره تمام بدنم میلرزه......

کاش هرگز بقدر سر سوزنی در حق احدالناسی ستم نکنیم.................

 

این سخن بشنو ز حرفم یادگار...

خانه منما روی ظلمی استوار...

چون مکافات عمل ، از ظالمان

روز اخـــــر ، بد ستاند روزگار...

                                                       

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:25  توسط اعظم شادکام  | 

 

بر انکه دیده دائم ، در زندگی بم و زیر

بر ان که وقت خُردی ، دارد صلابت پیر

 

بر انکه در سلوکش ، رنگ و ریا نباشد

در خانهء دلش جز ، صدق و صفا نباشد

 

بر انکه باز باز است ، مشتش به دیدهء خلق

بر انکه بی نیاز است ، از رنگ کهنهء دلق

 

بر انکه در زبانش ، زخمی نباشد و نیش

بر انکه در سکوتش ، باشد سلوک درویش

 

بر انکه وقت محنت ، شکرش بُود به گفتار

مانند روز نعمت ، باشـــــــد به روز دشوار

 

بر انکه دیده اندش ، در کوی میفروشــــــــــان

بر انکه مستی اش نیست ، از شرب میّ جوشان

 

بر انکه بوده یکسان ، پیشش گدا و شاهی

بر انکه کار و فعلـــش ، دارد بر این گواهی

 

بر انکه از ریا چشم ، پس نم نکرده هرگز

نزد تنی به خواری ، سر خم نکرده هرگز

 

فرقــــی ندارد این گام ، با پله ای فزونتر

بالاتر از همیـــــن جا ، یا جای سرنگونتر

 

گر بیقراری است در ، رفتار قلب سرکش

تنها برای علم است ، تنها برای دانش 

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:42  توسط اعظم شادکام  | 

بی تموّل صاحبِ بر گنــــــــــــــج قارونم هنوز...

گنجم علم است و به روزش فکر افزونم هنوز ...

 

تا ز تصویری که از چشمم رود تا عمق مغز

در پی تحلــــــیل این دنــــــــیای وارونم هنوز...

 

مانده ام در حیرت از حال درونـــــم گرچه نیز

ابتدای درک این دنیای بیــــــــرونم هــــــــنوز...

 

عالمان و عــــــــارفان بر یاء رسیــــدند از الـــــف

مصـــرع اول ز درس نظـــــــم موزونــــم هنوز...

 

مانده ام در درس اول چون بدین دنیای سخت

 برج میزان امـــدم دنبال قانــــــــــــــــونم هنوز...

 

این قدر دانم که گر تـــنها کمی دارم ز عــــــلم

تا ابد بر هـــــــر که یادم داده مدیـــــــونم هنوز...

 

در میان ظـــــــرف اقیانوسی از دانش که هست

همچو دریا تشنهء این جــــــــام معجونم هنوز...

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 3:49  توسط اعظم شادکام  | 

شادم که به عمـــــــرم پی تزویر نبودم...

هرگز به تنـــــــــی در پی تحقیر نبودم...

 

شادم که به ویرانکدهء کهــــــــنهء دنیا

جز سقف صفا را پی تعـــــــمیر نبودم...

 

شادم که جهان را به کلامی مگر از صدق

الّا به تعالی پی تغیــــــــــــــیر نبودم...

 

شادم که به جز اسلــــحهء گرم محبت

 قلبی پی بگرفتن و تسخیر نبودم...

 

شادم که در این محکمهء کوچک وجدان

محکومِ به کوتاهی و تقصــــــــیر نبودم...

 

شادم که به رای غلط و باور مــــــــنفی

حرف و سخنی را پی تفســـــیر نبودم...

 

شادم که ز احوال کسان گوشهء ذهنم

جز نقش نکو در پی تصــــــویر نبودم...

 

شادم که نیفتــــــــــاده ز پا از بد دوران

 مقهور قدَر ســـــــــــازی تقدیر نبودم...

 

شادم که به دریای سخن جز به دم عشق

در جزر و مد و جوشـــش و تبخیر نبودم...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:21  توسط اعظم شادکام  | 

 

می رسد شب غرق رویا می شوم...

فارغ از احوال دنـــــــــیا می شوم...

 

می نشــــــینم گوشه ای کنج اتاق

غرق افکاری فریبــــــا می شوم...

 

صبح فردا را مجســــــــم می کنم

محو رویاهای فــــــــردا می شوم...

 

می کشم در خاطرم نقشی قشنگ

خالق یک روز زیبـــــــــــا می شوم...

 

در درونم حس شعر و عشق و شور

می خروشـــــد غرق اوا می شوم...

 

می سرایم شـــــعر مواجی چنین:

شاعر شبـــــــــهای دریا می شوم:

 

می سرایم

می ســـــرایم ارزو دارم به ناز

گر نمایم چشم خواب الوده باز

 

رنگ دنیا روشـــــن و زیبا شود

بین انسانها صــــــفا پیدا شود

 

در میان خانه ها احســــــــاس عشق

پیچد و عطرش شود چون یاس عشق

 

تا که هر همسایه گردد مهربان

بر تمامی در عمـــــل یا در بیان

 

اتش بغض و حسد اطفا شود

صدق و پاکی جای ان برپا شود

 

هر که بر هر تن رسد با هر سلام

دل به دست ارد فقط با این کلام

 

هرگز از این نشنوم ان تن به زور

کرده روزش را چو اتش در تنور

 

از کلک حرفی نماند یا فریب

تا شود پاک این جهان از نانجیب

 

صد قسم بر اسم یزدان و خدا

بر زبانی تا نیـــــــــــــاید با ریا

 

کودکی با حسرت از اعماق جان

تا نگردد زار و محــــــــتاج جهان

 

تا ننالد از غم و درد و الم

تا شفا یابد ز هر الام و غم

 

      گر سرایم بیت بسیاری چنین

کم بَوَد حتی ز وسع این زمین

 

گویم و خوانم به روز و ماه و سال

تا شود کامل سخن در این مقال

 

مختصر گفتم که حتی اختصار

بس عیان دارد نهان در کنه کار

 

                اعظم شادکام    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:26  توسط اعظم شادکام  | 


بکن سعی و مشو نومید  در کار...


که ایزد می شود بر هر دلی یار...


خداوند است  که باشد شیشه ای را


کنار ضربهء سنـــــــــگی نگهدار...

........................

 

 

بدان ! دنیا همین کوته دو روز است...

 

گهی ارام و گه در ساز و سوز است...

 

بدا بر حال ان فردی که دائـــــــم

 

میان مردمان اتـــــــــــش فروز است..

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:50  توسط اعظم شادکام  | 

با صبــــوری چون ز مادر زاده ام...

تا کنون هـــــــرگز ز پا نفتاده ام...

 

صد سخن گر بشنوم ریز و درشت

محکم و متقن به جا استاده ام...

 

خم نگردد قامـــــتم هرگز به عجز

چون که هم ازاد و هم ازاده ام...

 

گر گهی رنجــــیده ام از این و ان

صاحب روحی لطیف و ساده ام...

 

ورنه حتی بهر دشمن بهر دوست 

بر دعا کردن ســـــر سجاده ام...

 

جا ندارد کینه در قلبـــــــم دمی

چون که دریا در دلم جا داده ام...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط اعظم شادکام  | 

بیا بر پایه ای محـــــــــکم ، اساس باوری سازیم...

از ان حالی که بِه باشـــــــد ، بیا تا بهتری سازیم...

 

قلم مویی بُوَد نازک ، خیــــــال اندر سری چابک

به خوش دیدن بیا جانا ، که نیکو منظری سازیم...

 

حریم قلب هر انــــــــسان ، بُوَد دُرّی میان جان

مبادا با اثـــــــــــر بر ان ، مکدّر گوهری سازیم...*

 

به روی حلقهء ایمان ، محبت چون نگین رخشان

بیا زیبا نگیـــــــنی بر ، سر انگشـــــــتری سازیم...

 

محبت شعله گر گیرد ، میان سیــــــــــنه گُر گیرد

بیا در سینه ها اری ، چو یاقوت اخـــــــــــگری سازیم...

 

ز بهر لذت اولی ، به تکــــــــــرار محبـــــــــــت تا

برای شرب عرفانی ، مهیا ســـــــــاغری سازیم...

 

نشستن در قلوب و دل ، نباشد ذرّه ای مشکل

فقط باید به خُلقی خوش، برایش معبری سازیم...

 

اگر چون قطره ای تنها ، وگر چون پهنهء دریا

به سرمشق محبت پس ، اساس دفتری سازیم...

 

اعظم شادکام

 

*:وقتی دهانه صدفی را باز می کنند  مروارید درون ان

را با دست نمی گیرند تا زمانیکه  خشک شود

 چون بر اثر رد دست شکل و حالتش تغییر می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:54  توسط اعظم شادکام  | 

 

امشب اشــــــارتی تلــــخ ، در این زمانه کردم...

غمهای مردمـــــــــــان را ، امشب بهانه کردم...

 

بیمــــــاری و نداری ، بی ســــــــرپناهی و فقر

زاتشفـــــــــشان داغی ،بس  بی دهانه کردم... 

 

فریاد کودکـــــــــــــــــان را ، در هر کجای دنیا

فقر و گرسنگی را ، شـــــــــعر و ترانه کردم...

 

تلخ است و ساده این شعر ، اما حقیقتی محض

در ان ستمـــــــــــگران را ، قصد و نشانه کردم...

 

تا لرزه ای بیفتـــــــــــــد ، بر پشت هر چه ظالم

چون نیت تنبــــــــــــــــــــــّه ، از این تکانه کردم...

 

ایجاد عدل و انصـــــاف ، ایـــن ارزوی دیــــــــرین

در کل این جهـــــــــــــــان را ، از ان یگانه کردم...

 

 از درگــــــــه خــــــداوند ،  خواهش برای دنیا*

دریـــــــای رحمـــــــتی را ، تا بیکــــــرانه کردم...

 

اعظم شادکام

 

*:منظور از دنیا ،  کل مردم جهان است

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:25  توسط اعظم شادکام  | 

 نمی دانم چرا...

 

نمی دانم چرا هر یک ، چنین درگیر دنیاییم...

میان جمع انسانها ، ولی تنهای تنهاییم...

 

نمی دانم چرا هر دم ، به جای بهره از لحظه

پریشان حال و اشفته ، به فکر کار فرداییم...

 

نمی دانم چرا گاهی ، چنین شاد و چنان غمگین

گهی فریاد بر عرش و ، گهی مشغول نجواییم...

 

نمی دانم چرا گاهی ، نه هشیار و نه دیوانه

که بی می مست و بی ساغر ، بسی مفتون و شیداییم...

 

نمی دانم چرا گاهی ، نه دنبال حقیقت ، بل

کنار مرز بیداری ، اسیر دست رویاییم...

 

نمی دانم چرا اینسان ،گهی چون موم و گه خارا

گهی سختیم و گه راضی ، به هر چه باد و باداییم...

 

نمی دانم چرا گاهی به موج افکنده این تن را

ولی گاهی به دنبال سکون موج دریاییم...

 

...............................................................

 

خلیج فارس

 

به رگهای هر تن به ایران زمین

بُوَد خون جوشان این سرزمین

 

بُوَد قامـــــت هر تن از مردمان

درفشی که دارد ز غیرت نشان

 

مگر می شود هر که از ره رسید

کند شیوه ای بهر کاری  پدید ؟

 

مگر نام یک قسمت از سرزمین

تواند کند هر نفر جانشین؟

 

مگر حاجتی بر بیان دارد این؟

چو حالی چنین پس عیان دارد این

 

کدام عاقلی دارد این ادعا؟

که نامی کهن را بسازد جدا؟

 

مگر نام و اواز ایران زمین؟

همین یک دو روزه شده پر طنین؟

 

مگر شهرت این خلیج از قدیم؟

نبوده به ایران ، عجین و ندیم؟

 

مگر صحبت روز و ماه است و سال؟

و یا صحبت از کشوری نونهال؟

 

که اینسان فرو برده اند چنگ تیز

به شالودهء نام پاک و عزیز؟

 

نباشد به دنیا به کس جراتی

 کند ذره ای هتک برحرمتی

 

بود نام ان پارســـــــــــــــی تا ابد

که هم بوده و هست و خواهد بُوَد

 

 اعظم شادکام

 

 ایرانیان غیرتمندی که به سربلندی میهنشون

اهمیت می دن ، با کلیک بر لینک زیر و اعتراض بر

تغییر نام خلیج فارس ، ایرانی بودنشون رو اثبات می کنن...

نه تنها یک میلیون امضا که میلیونها امضا

بر پای سند نام خلیج فارس گذاشته خواهد شد...

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

 

ضمنا دیروز روز بزرگداشت فیلسوف بزرگ ایرانی و از مفاخر علم و فلسفه و حکمت ایران یعنی ملاصدرا (صدرالمتالهین)بود...فیلسوفی که با خوندن اثارش دریچه ای در چشمان و عقلها باز میشه و دنیایی متفاوت در پیش چشم عقل گشوده میشه...

گرامی باد..........

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:54  توسط اعظم شادکام  | 

سلام

ایام شهادت حضرت فاطمه (س) رو به تمام مسلمانان تسلیت عرض می کنم...

 از اونجایی که هنوز حال زیاد خوشی ندارم، امشب این شعر رو با اجازه

مادرم از بین اشعارشون انتخاب کردم و نوشتم:

 

دو تا دل را به تاری بسـته دیدم...

عجب یاس کبودی خسته دیدم...

کنار بستـــــــــــر ان یاس خسته

علی را با دلی بشکسته دیدم...

ع.سنایی

 

و نیز به مناسبت ایام  ازادسازی خرمشهر، تقدیم به

تمام اهالی خوب خرمشهر و البته تمام ایرانیان غیرتمند:

 

قطعه ای از خاک ایران ، رنگ عشق...

همنوای غیرت و هم سنـــگ عشق...

گشته ازاد از کف چنـــــــــگال خصم

از رهــــــایی خوانده و اهنگ عشق...

 

اعظم شادکام

 

ضمنا از اونجایی که این چند روز

 جشنواره رادیویی در ایران در حال برگزاری هست

بعنوان یه شنونده و طرفدار رادیو و نیز بیننده  تلویزیون

 به تمام دست اندر کاران و هنرمندان و اهالی رادیو و تلویزیون میهنمون

خسته نباشین می گم و براشون ارزوی سربلندی می کنم...

 

...........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:5  توسط اعظم شادکام  |