سلام
روزی که گذشت روز بزرگداشت حکیم عمرخیام
شاعر و دانشمند ایرانی بود ...کم لطفی بود اگر
از این شاعر بزرگ نامی برده نمی شد...
شاعری نامش عمر خیام بود
در رباعی شهرهء ایام بود
مرد نیکی بس مسلط بر علوم
گه ریاضی ، هیئت و گاهی نجوم
بی تکلف های مرسوم کلام
در پی معنا و مفهوم کلام
مرد هشیاری که از پند و عبر
در سخنهایش بود صدها اثر
اهل نیشابور و فخر سرزمین
گوهری در گوشهء ایران زمین
در سخن اوای بیداری زده
بس رباعی بهر هشیاری زده
صحبت از دست نگار و کوزه را
دیدن صدها نشان هر روزه را
با مثال کوزه می گوید هلا !
این گِل از حنجر برون ارد نوا
تا نگردی غافل از مردن ، عزیز!
فخر بی حاصل در این دنیا مریز
عاقبت خاک گِل کوزه گران
می شوی هر جا که باشی در جهان
روح پاکت شاعرا ! بس شاد باد
نام نیکت تا ابد در یاد باد
و امروز روز موزه و میراث فرهنگیه،
که اون رو گرامی می داریم...
ایرانیـــــــــــــــان از ابتدا مهــــد تمدن بوده اند...
صاحب به علم و قدرت و خُلق و تمکن بوده اند...
با حفظ ان میـــــراث خوش مانا شود گنجینه ای
از مردمی یزدان پرســـــت کاهل تدین بوده اند...
اعظم شادکام
دوست دارم تا که یکدم
جای فرداها نشـــــینم
از درون چشم فردا
رنگ دنیا را ببینم
...
حتما اتی فرق دارد
با ره امروز انسان
مثل امروزی که دارد
فرق با دیروز انسان
...
کودک فردای دنیا
پس چسان بیند جهان را؟
شاید از فرط ترقی
درنوردد هر مکان را
...
بی گمان کل زمین را
می کند انسان مسخر
رفتنش تا هر ستاره
شاید اسان و میسر
...
شاید از بهر تجسس
می رود تا عمق دریا
تا بسازد خانه هایی
زیر دریا بهر سکنی
...
شاید از مردم ، فراری
کنج غاری خانه گیرد
از حقیقتها گریزان
یا ره افسانه گیرد
...
ذهنم اما غرق پرسش
از غم انسان فردا
از قضاوت های هر که
پا گذارد روی دنیا
...
کودکی در قرن اتی
حال دنیا و کنون را
در چه حالت بیند ایا
این جهان وازگون را؟
...
از قرونی که گذشته
پس چسان خواهد کند یاد؟
مفتخر گردد ز ابا
یا شود شرمین ز اجداد؟
...
هر کدام از ما که حالا
نکته ساز لحظه هستیم
فکر تاریخی مفخر
محکم و بی لرزه هستیم؟
...
راه اتی هر چه باشد
تا جهان باشد به پایه
علم و اخلاق و ادب را
می شمارد فخر و مایه
...
پس بیا تا فرصتی هست
لحظه را زیبا بسازیم
رد پا را قرص و محکم
بهر هر فردا بسازیم
...
تا که دنیا تا قیامت
ناممان پاینده سازد
فکرمان راهی به سوی
عالم اینده سازد
...
اعظم شادکام
امشب برای دیدن نقاشی هایی به یه نگارستان رفته بودم...
ادم واقعا از دیدن اثار زیبا لذت می بره...مدتهاست که نقاشی
نکشیدم ولی با دیدن اونها دوباره شوق نقاشی در درونم زنده شد...
و نیز باعث شد این غزل رو بگم:
ان قدر زیبا بُود هر صنــــــــــعت دست بشر...
کاندر ان حیران شود انسان به هر دید و نظر...
صوت و اهنگ و صدا و نغمه و هر نقش خوش
گه شنیداری گهی گفتار و گـــــاهی از بصر...
دیدن هر رنگ زیبا مثل نقشــــــی روی قاب
می برد انسان به اوج عالمــــی بالا سفر...
قطعه ای زیبا به ضرب و رقص انگشتان دست
می کند احوال ادم را ز دنیـــــــــــا بی خبر...
ان که می بیند بشر با اینهمه نقصان و عیب
اینچنین خلقت کند زیبایی و نقــــــش و اثر...
پس چسان کافر بماند بر خداونــــــد علیم؟
خالق دنیا بخواند چون فسانه یا ســـــــمر...؟
اینهمه انسان به صدها رنگ و نقش و شکل و حال
با سرانگشتان دستانی که دارد هر نفــــــــــــر...
یا خلایق هر کدامی تک به تک از صـــــــنع رب
با زبان بی زبانــــــــــــــــی گوید این را اینقدر...
کاین جهان پر شگفتی خالقی دارد عزیــــــز
خالقی صنعتگر و داننده و ختــــــــــــم هنر...
پس چه نابخرد بُود هر غرقه در دریای صنع
گر شود منکر خدا را بس عبث بس بی ثمر...
اعظم شادکام
به بد دیدن مکن هرگز قضــــاوت...
که دور است از ره لطف و کرامت...
تمام حرف و فکر و فعل انســــان
اثر بر خویـــــش دارد در نهایت...
اعظم شادکام
به مناسبت بزرگداشت فردوسی
شاعر بزرگ ایران زمین
...
درودی به مردان ایران زمین
کهن مردمی افتخار افرین
درودی بدان شاعر بی بدیل
بدان اریایی ، نجیب و اصیل
حکیمی چو فردوسی نامدار
نکو مردِ از ریشه ، ایران تبار
که شهنامه اش فخر ایرانیان
سروده به هنگام سامانیان
بدان شیعه مرد مسلمان سلوک
حماسه سرایی ملک بر ملوک
بدان پارسی زنده کرده عجم
به هستی بیاورده اش از عدم
به ان قصه پرداز پر اب و تاب
گهی بس لطیف و گهی پر عتاب
هزاران سخن همچو دُرّ و گهر
سخن گوی نیکو ثمر در اثر
بدان شخصیت ساز ایران زمین
پر اوازه گویندهء سرزمین
به ان کس که در جنگ زیبا و زشت
به زیر اورد پشت شرّ و پلشت
ز سهراب و رستم ز اسفندیار
بسازد بسی یل بسی شهسوار
بدان پرچم افراز ایرانیان
نگهبان شعر و کلام و کیان
به زیر اور پرچم دشمنان
به تیر و کمان و به گرز گران
بلندت بماند بدین سرزمین
شود نام نیکت بلند بیش از این
که تا چرخ گردون بگردد بسی
عجین باشدت نام با فارسی
درودی به فردوسی خوش بیان
ز ایران زمیندخت دریا نشان
اعظم شادکام
فرصتی نیست ، زمان در گذر است...
وای از ان تن که تنی بی خبر است...
هر قدم رفتـــــــــه اگر جز ره دوست
راهِ پیموده ولی بر هـــــــــدر است...
اعظم شادکام
غرق شــــــادی در زمان نونهالی می شویم...
گرم رنگ قرمز گلـــــــــهای قالی می شویم...
هر چه در اطرافمان بینیم با لفـــــــظی عجیب
جمله می بندیم و مقداری سوالی می شویم...
نوجوانی غرّه در هر صحبتـــــــــی پا می نهیم
ساکن لفـــظ و سخن در ان حوالی می شویم...
می زنیم انگه دم از عاشق شدن تا پای مرگ
اندک اندک غرق افکاری خیالــــی می شویم...
هر کدامی سمت و سویی بهر سکنی می رویم
مشرق و مغرب ، جنوبی یا شمالی می شویم...
کم کمَک مویی سپـــــــــید اندر سیه گردد پدید
با تفکر خیره بر ظرفی سفــــــالی می شویم...
ظرف فکر و روحمان گنجایشـــــش گردد فزون
خیره تر در نیــــم پر یا نیـــــم خالی می شویم...
پا به سن تا می گذاریم از ســـر ذوق و ز شور
غرق در حالات و احـــــوالات عالی می شویم...
در نهایت یا که می میـــــــریم بی ردّ و نشان
یا که می مانیــــــم در یاد و مثالی می شویم...
انچه گفتم مختصر، افشردهء این نکته بود
از تولد تا زمانی که هــــــــــلالی می شویم...
سیر انسان می تواند ساده باشد تا به مرگ
با خدا اما فقط ســـــوی تعالی می شویم...
انچه معنا می دهد بر هر حیــاتی در جهان
قرب رب باشد که با ان بی زوالی می شویم...
تا که دریای محبّت می زند موج از ســـــــخن
کی دچار ترس و بیم از خشکسالی می شویم؟
اعظم شادکام
ولادت حضرت زینب(س) و روز پرستار رو خدمت تمام دوستان
تبریک عرض می کنم...
امشب با دو غزل بروز هستم...اولی در مورد حضرت زینب و دومی پرستار...
امشب قدم نهاد در خانه دختری...
از بطن فاطــــــمه دخت پیمبری...
شب گشته مثل صبح زیبا و پر زنور
از تابش رخ زیبـــــــــــــای انوری...
در کربلا شود چون شیرزن به پا
مادر به کاروان ، ان هم چه مادری...
گه عمه ای صبور گه مادری عزیز
گه می کند به صبر ، بس کار خواهری...
ان شیرزن چنان ، زیر و زبر نــــــــمود
تنها به صحبتش ، کاخ ســــــتمگری...
این از که برده ارث ، از جرات علی
از لفظ جدّ خویش ، از علم حیدری...
محنت کشیده گشت ، از داغ بس کسان
از باب و جدّ و مام ، اِبـــــن و برادری...
در پیش چشم خویش ، کوچ برادران
با اب و زهر تلخ ، با پاره حنــــــــجری...
هرگز ندیده اند ، مردم چو زینبی
از بعد فاطمه ، این گونه گوهری...
امشب که امده ، ایا چه می شود؟
ابی طلب کند ، در جام مرمـــــری...
تا از سر خضوع ، دریا شود چو شهد
با عشق زینبی ، ریزد به ساغری...
.........................................
پرستار
در حرفه کسی همچو پرستار نداریم...
این گونه پر از سختی و دشوار نداریم...
بس دل نگران بهر مریض از دل و از جان
شب تا به سحــــــــر دیدهء بیدار نداریم...
این گونه چنیـــــن مایه گذار از تن شیرین
دلخسته و دلســـــوز و دل افگار نداریم...
در روز و شب و گــــــردش ایام و زمانه
یاریگر و پرسندهء بــــــــــــیمار نداریم...
بس همچو مَلَک خوانده و گفتند ز حسنش
این حرف عیان را سر تکــــــــرار نداریم...
سنجش به چه بتوان بنمود ارزش و قدرش
در کار خدایی حد و معیــــــــــــار نداریم...
از لطف و محبّت ، بِه از این فـــوج پرستار
دریا دل بی منّــــــــــــــت و ازار نداریم...
اعظم شادکام
این زمین می چرخد و صد روز و شب ارَد پدید...
شب ز صبحی روشـــــن و زیبا ولی دارد نوید...
سختی و اسان کنار یکدگر در پیش روست
ادم عاقـــــــــــــــل ندارد یاس تا دارد امید...
در جوانی پند پیران گر بیاویزی به گـــــــــوش
پس سیه شامت شود روشن تر از مویی سپید...
وقت و فرصت می رود از کف چونان برق و نظر
دم غنیمت دان مخور حسرت که از دستم جهید...
تکیه بر اقبال کردن هر زمانی بس خــــطاست
جز برای سخت کوشان صبح صادق کی دمید؟
هر که با سعی و توکل پا به هر راهی نهاد
دست رب را هر نفس در روزگار خود بدید...
گر بُوَد قصد و اراده مثل اهن در وجـــــــود
مثل موم اید به نرمی در کفت حتی حدید...*
سنگ خارا در کف سیل و به ضرب اندر مسیر
بس تحمل کرد و صیقل خورد و تا دریا رسید...
*حدید:اهن
اعظم شادکام
سلام دوستان
خوشبختانه سایتم نیز دوباره با همون ادرس قبل راه اندازی شده
سلام دوستان
ابتدا عذرخواهی می کنم که تا این لحظه هنوز نتونستم پاسخ
نظرات و محبتهاتون رو بدم...بگذارین به حساب خستگی سفر
و نیز دید و بازدیدها.....
پخته می سازد سفر هر خام را...
از حــــــــلاوت پر کند هر کام را...
ظـــرف تن خالی بُوَد از تجـــــربه
پس سفر پر می کند این جام را...
سفر به عربستان و دیدن شهرهایی که در جای جای اونها
اثار پیامبر اسلام و امامانمون هویداست ، سفری بود
بسیار جالب و البته معنوی...
شهر مدینه ،
بارگاه حضرت رسول (ص) و قبرستان بقیع...
زیبایی فوق العاده حرم پیغمبر (ص)
با اون همه ستون در درون مسجد و سقفهای گاها متحرکی که در ساعت های
مخصوصی کنار زده می شدن ،چلچراغ ها و در و دیوار و کف ،
قبرستان بقیع که حکایت از
غریبی امامان عزیزمون می کنه...
از نوحهء کبوتر جـــایی شنــــــیده بودم...
اما به چشم واقع هـــرگز ندیــــده بودم...
در مشهد الرضــــامان کفتر بسی نشیند
بر گنبد طــــلایی هرســو که دیده بودم...
لیکن کبوتر ، اینجـــا ، گوید که دانه ام را
جز از بر همین خاک ، من برنچیده بودم...
و حس وجود نازنین حضرت فاطمه(س) در اون شهر...
ای مدینه ! دیده ام هر قسمتــــت را...
مسجدت ، خاک بقیعت قدمتـــت را...
فاطمــه !کو یک نشان از قبر پاکــــــت
در مدینـــــــــه درک کردم غربتت را...
تنها چیزی که باعث میشه ایرانیها و خصوصا خانمها افسوس بخورن این هست
که در طول شبانه روز فقط ۳ یا ۴ ساعت درب قسمت اصلی که منتهی
به ضریح حضرت رسول (ص) میشه برای خانمها باز میشه و حالا حساب
کنین این سیل جمعیت از تمام کشورها ، که مشتاقانه می خوان برن و در کنار
ستون های خاصی در حریم روضه پیامبر نماز بخونن و زیارت کنن
چه اشفتگی پدید میاره..
امیدوارم زمانی برسه که هم این بخش و هم قبرستان بقیع رو
خانمها براحتی بتونن زیارت کنن...
ارزو دارم که روزی از سر لطف نگاهت...
تا سحرگاهان نشینم در کنار بارگاهـت...
در شهر مدینه
مساجد متعدد ، و سبک خاص ساخت منازل و سایر مکان ها ،
به نظر بسیار جالب می رسید.تعداد کم ماشین های در حال تردد،
رنگ سفید بیشتر دیوارها ، شکل خاص مناره های مساجد ،
رنگ خاک و بوی خاص هوا که انگار مخصوص مدینه است ،
صحن های اطراف حرم با اون سنگهای بسیار بسیار براق سفید که
مخصوصا هنگام ظهر انعکاس شدید نور از روی اونها چشم رو می زنه...
دستفروشهایی که بساط انواع تسبیح و زیور الات و سجاده و خرده ریزه ها
رو در گوشه کنار خیابون و اطراف حرم پهن کردن ، تنوع قیافه ها و زبانها
و گویش ها و البته طرز لباس پوشیدنهای مردم ملل مختلف ،
وضو گرفتن هایی که گاها بسیار متفاوت بنطر می رسن و
نماز خوندن به جماعت با اون جمعیت عظیم...
همه و همه واقعا دیدنی بود و باعث می شد
گاهی چند ساعت ادم یه گوشه بنشینه و
اینها رو با دقت نگاه کنه...
به هر جانب که در دید و نظر بود...
بسی بنشسته و بس در گـــذر بود...
ز دیوار و در و بازار و مــــــــــــردم
هزاران نکته بر صــــــاحب بصر بود...
تقریبا یک هفته در مدینه بودیم...خوشبختانه هتلمون (هتل موّده)
بسیار نزدیک به حرم بود و البته پرسنل ایرانی بسیار زحمتکش و خوبی داشت...
بالاخره به سمت مکه حرکت کردیم و
البته در بین راه در مسجد شجره مُحرِم شدیم ...
برام دیدن شهر مکه خیلی جالب بود .در واقع با تصوری
که قبل از اون از این شهر داشتم بسیار متفاوت بود.
تمام مکه بر روی کوه ساخته شده و خیابونهاش بیشتر به شکل تونله...
ساختمانها و هتلهای سر به فلک کشیده ...
هتلی هم که بودیم بسیار زیبا و راحت بود(هتل منازل العین مرکیور)
و در بهترین نقطه مکه یعنی بالای عزیزیه قرار داشت...
و پرسنل ایرانی اون از مدیریت تا اشپزها همگی بسیار پرحوصله ، مودب و
خوش برخورد بودن و خالصانه برای زائرین زحمت می کشیدن...
در مکه تعداد زیاد ماشین
بدون وجود موتور سیکلت و حتی پلیس بر سر چهارراه ها ( جالب اینکه افراد
بصورتی کاملا قانونمند حتی در نیمه شب و خلوت،
پشت چراغ قرمز توقف می کنن و
نیازی نیست که حتما مامور قانون به اونها تذکر بده) ، مردمی که
در هنگام اذان تمام کار و فعالیتهای مادی رو کنار می گذارن و سریعا
به اولین مسجد می رن یا همون گوشهء خیابون به نماز می ایستن،
سبک خاص ساخنمانها که بیشتر حالت امروزی و مدرن رو تداعی می کنه
و ادم تا به مسجدالحرام نرسه نمی تونه باور کنه که این شهر تقریبا
مدرن در درونش بهترین نقطه زمین رو داره...
غار حراء ، کوه ثور ، منا و عرفات و ...و....
برای اولین بار که وارد مسجدالحرام می شی و
کعبه رو با اون بزرگی و عظمت می بینی بی اختیار به سجده می افتی
و اشک از چشمت جاری می شه.واقعا اون حسی که
ادم در اون لحظه داره قابل وصف نیست.
معنــــویت از در و دیـــوار نیست...
از سر گردش چونان پرگار نیست...
انچه دیگرگون کند احـــــوال و حال
جز ز صاحب خانه و دلدار نیست...
کعبه با چهار وجه و ارتفاع حدودا ۱۵ متر
که با پارچه ای که پشت اون سفید سفیده
و روی اون سیاه و درونش از تار و پود پارچه مرتب کلمات الله و...نوشته شده و
در بخشهایی از اون با نخها به حالت زربفت ایاتی از قرانه بسیار دیدنیست.
درب کعبه خیلی بالاتر از سطح زمین قرار داره بطوری که وقتی ادم ایستاده
و دستش رو به طرف بالا دراز کرده نهایتا دستش به چهارچوب پایینی درب می رسه
دستگیره های اون درب دو تا و به شکل قلب هستن و روی درب طلایی رنگ
ایه های قران نوشته شده...
کی می گشایی درب را می سوزم اندر این هوس...
از حلقه دســتم کوته و با دل بکوبم هر نفـــــــس...
ان کوبه چون قلبی بود ، این کوبه هم در اندرون
می کوبد این قلبم چنین از شوق در عمق قفس...
حجر الاسود در گوشه ای در چند متری درب قرار داره و در قابی نقره ای رنگ واقع شده
و ظاهرا قبلا شکسته و اون رو از درون بست زدن و به این شکل می بینیمش...
اگر فردی داخل کعبه بشه که طبیعتا امکانش برای زائرین اصلا وجود نداره
می تونه به هر چهار طرف نماز بخونه چون کعبه در واقع خود قبله است...
جالبه بدونین که وجهی از کعبه که درب خونه خدا در اون واقع شده
همون ضلعیه که ما ایرانیها به طرفش نماز می خونیم...چون هر کشوری
بنا به موقعیت جغرافیاییش به یه طرف از کعبه قرار گرفته
و ایران در جهتی هست که گفتم..
جلوی همین ضلع در فاصله چند متری اون ،
یه حالت معجر مانند شیشه ای
قرار داره که بهش می گن مقام ابراهیم...
و وقتی از نزدیک داخل این اتاقک رو نگاه
کنین جای پاهای حضرت ابراهیم (ع) رو روی یه سنگ می بینین...
ضلع بعدی کعبه در چند متری اش یه دیوار هلالی شکل به صورت نیمدایره
داره که بهش می گن حِجر اسماعیل و قبر حضرت اسماعیل (ع) و مادرشون هاجر
در اونجاست و در بالای کعبه در این محل ناودان طلا یا میزاب رحمت
واقع شده که دعا در اونجا مستجاب می شه ...
هم در این مکان و هم در دیوار روبرو و مقابل این دیوار کعبه
مدفن تعداد بسیار زیادی از پیغمبران واقع شده...
و در ضلع بعدی و در گوشه اون همون جایی قرار داره که دیوار کعبه
شکافته و مادر حضرت علی (ع) هنگام بدنیا اوردن اون بزرگوار پا به درون
کعبه گذاشتن...
گر عصای دست موسی پهنهء دریا شکافت...
ور مه از فرمان پیغــمبر چنان درجا شکافت...
کعبه از بهر علی با امـــــــر رب دیواره اش
یا علی گفت و به عشق دیدن مولا شکافت...
در گوشه های مسجدالحرام درهای زیادی هست و پله هایی
که افراد رو به طبقه بالاتر هدایت می کنه ...
چاه زمزم ، کوه صفا و مروه و..و....همه و همه دیدن داره
در طواف که همون چرخیدن هفت دور گرد کعبه است
ادم پی به عظمت خداوند می بره...
اون همه ادم از تمام کشورهای دنیا با لباس سفید
دور یه نقطه می گردن و هر کدوم دارن با زبون مادریشون
با خدا راز و نیاز می کنن و اشک می ریزن...
ادم فکر می کنه خدا چقدر بزرگه که می دونه هر کدوم از اینها
توی فکر و درونشون چی می گذره و چی می خوان و چه درد دلی دارن...
از هر چه می کنند ،گر اشک و گر دعاست...
گر چرخش و طواف ، گر سعی در صفاست...
اینها بــــهانه است ، تا رب نظــــــــــــــر کند
منظور این همه ، تنها فقــــــــط خداست...
و چیزی زیباتر از دیدن نماز در مسجدالحرام نیست...اون سیل جمعیت
که گرداگرد یه نقطه همراه و همزمان به رکوع و سجود می رن ...
شیعه و سنی در صفهایی در کنار همدیگه...
از این وطن تا مکه را با شـــــــــــــوق کامل رفته ام...
فرسخ به فرسخ این چنین، منزل به منـــزل رفته ام...
بین صفا و مروه را ، این پای ظاهــــــــــــر می دوید
اما خــــــــــدا داند چه سان ، با پای این دل رفته ام...
امیدوارم این سفر قسمت تمام مسلمانان دنیا بشه
هشت سال قبل که سوریه و عراق رفته بودم تا مدتها همین حسی رو داشتم که
الان دارم...ادم تا مدتها توی اون حال و هوای
سفر می مونه و هر لحظه یاد اون مکانها می افته...
امیدوارم بازم بتونم برم...
هم زیارت خونه خدا و هم دیدن کشورهای مختلف
و جهانگردی که واقعا ارزوش رو دارم...
برای تمام دوستان نیز چنین ارزویی دارم...
شاد باشین
اعظم شادکام
از این که طی مدتی که نبودم لطف کردین و سر زدین،
از تمام دوستان تشکر می کنم...
به لطف پروردگار رفتم سفر و برگشتم ...البته با یه روز تاخیر ...
قسمت شد یه روز بیشتر بمونیم و خونه خدا رو بیشتر زیارت کنیم...
اگر خداوند قبول کنه برای تمام دوستان در مدینه ،
در حرم حضرت رسول (ص) ، بقیع و در
جلو درب کعبه و زیر محل ناودان طلا برای تمام دوستان دعا کردم و
نماز خوندم و طواف کردم...البته چون اسامی دوستان رو نمی دونستم
هر کدوم رو با نام وبشون اسم بردم...
امیدوارم خدا حاجت تمام دوستان رو از ابروی اونهایی
که به درگاهش ابرو دارن ، براورده کنه ...
انشاالله در اولین فرصت سعی می کنم بازم با پستهای جدید بروز باشم...
شاد باشین و سرفراز
از اونجایی گه واقعا برام مقدور نبود با تمام دوستان
در وبهاشون خداحافظی کنم ، لذا همین جا خداحافظی می کنم ...
در ضمن پیشاپیش بخاطر این که
تا مدتی نمی تونم پاسخ نظرات دوستان رو چه در
این پست و چه پست قبلی بدم ، عذرخواهی ام
رو بپذیرین...
حیات و ممات در ید قدرت خداست ...اما اگر
عمری باقی بود و به مقصد رسیدم برای تمام دوستان با همین نامهایی
که توی وبهاشون نوشتن دعا می کنم و امیدوارم این سفر
قسمت تمامی افراد بشه...و اگر عمرم کفاف نداد می خوام که
حلالم کنین...
خدا نگهدارتون...
پریشان حالتــی دارم ، که می بینی به رفــــتارم...
نه از شوق فقط کعبه ، ز صاحب خانه اش دارم...
بقیعم گَه ، گَهی اما ، به دور قبله ام چـــــرخان
بر این مرکز که می دانی ، چو پای رسم پرگارم...
اعظم شادکام
طعنه زد مویی بغایت بس سیاه
بر تن موی سپیدی با نگاه
رفته ای از رنگ و رو ای بینوا !
رفته ان رنگ چونان قیرت کجا؟
گفتش ان موی سپید ، ای غرّه مرد !
کاین چنین می بینی ام افتان و طرد
بوده ام روزی سیه مویی جوان
گر چه اکنون پیرم و بس ناتوان
رنگ و رویم حرف و پیغامی بُوَد
بهر هر جنبندهء خامی بُوَد
این پیام از جانب مرگ است و بس
بهر هشیاران چونان زنگ است و بس
گوید اگه باش و این ها را بدان !
رفته است از کف بسی وقت و زمان
طی شود ان مانده با سرعت همی
تا بجنبی مانده از عمرت کمی
گوید از صد تجربه رنگم سخن
طعم خامی کی بُوَد در این دهن؟
پرسشی کردی "چرا افتاده ام؟
تیره رنگم را کجا بنهاده ام؟"
گویمت : ان تیرگیها مانده در
پیچ و تاب زندگانی در به در
پیچ هر زلفی که بینی چون کمان
صد حکایت دارد از رنج زمان
تک به تک گردد سپید این موی و ان
هر کدام از غصه و رنجی گران
در چنین جا بر غنی و بر فقیر
بی تفاوت باشد این گردون پیر
هر که باشی چون که عمرت بگذرد
این سپیدی اید و ان را بَرَد
گر چو امروزی مرا نوبت بُوَد
صبح فردا بقیه را قسمت شود
تا زنی چشمی بهم ، صد مو سپید
می دهد از لحظهء رفتن نوید
روزی ار شب می کنی ، هراینه
پس تامل کن کمی در اینه
از زمان این درس عبرت باشدت
تا که دریابی چو فرصت باشدت
تا ببینی رفتن عمرت ز کف
از چنین تغییر رنگی با هدف
قطره از دریا ببود این گفتگو
ورنه صدها قصه بر هر مو بجو
اعظم شادکام
سلام
انشاالله فردا شب اخرین پستم هست تا زمانی که برگردم...