نباشــــد نعمتی همچون سلامت...
چنان بنموده ایم بر لفظش عادت...
که کَــــس قـــــدرش نداند تا نیفتد
به چــــــــنگ دیو منفور کســــالت...
اعظم شادکام
به یک سالی که رفت این گونه چون برق
سفر کردم به غرب و در دل شرق
گذشتم از شمال و از جنوبش
طلوع و نیمه روز و هم غروبش
در این مدت به صد تن اشنایی
گهی وصل و گهی حرف از جدایی
گهی برخی بسی دلشاد و بی غم
گهی بعضی به زاری غرق ماتم
بسی تنها به یک کنجی نشسته
بسی کنج قفس با بال بسته
بسی دیوانه و مجذوب و مفتون
بسی اواره و از خانه بیرون
چنین فهمیدم از دنیا که سرد است
تمامش غصه هست و پر زدرد است
به هر دل سر زدم از غصه می گفت
ز احوال خودش صد قصه می گفت
دل یاران همه پر درد و غم بود
در ان دلها نمی دانم چه کم بود
در ان ها یک نشانی مشترک بود
نه این که خصلتی تنها و تک بود
همه دلها بسی بی کینه بودند
به هم چون یاوری دیرینه بودند
اگر یک سو کسی سر در گریبان
به زانوی غمی همچون غریبان
دگر دلها برایش قصه گفتند
برای دوریش از غصه گفتند
کسی هم گر بظاهر زشت و بد بود
به زندان بدی ها در ابد بود
به باطن قلب و جانش مهربان بود
دلش بهر دگر مردم طپان بود
همه در شادی و غم یار و یاور
همه مثل برادر هم چو خواهر
که این خُلق نکو در قلب و جان است
و این خصلت در این ایرانیان است
که بر هر دیده و بر جان پر درد
به هر روی و رخ از غصه ها زرد
به مهر و لطف و نیکی شفقت ارند
به هر قلبی که بینند رحمت ارند
خداوندا ! تو قلب مردمانت
بده بر حالتی بی کینه عادت
که بر هم مهربان باشند و عاشق
انیس و مونس و بی رنگ و صادق
به هر یک تن بده یک قلب زیبا
که باشد وسعتش مانند دریا...
اعظم شادکام