محبت یعنی از یاری نرنجی
دلش را با با بدیهایش نسنجی
محبت عشق بی پایان و زیباست
لطیف و نازک و گیرا چو دیباست
محبت ، سنگ جان را می تراشد
به ناخن ، روح شر را می خراشد
محبت مثل اب چشمه جاریست
محبت رمز ناب ماندگاریست
محبت ، دادن انصاف و عدل است
به دل ، نه کفه های لنگ عقل است
محبت ، را اگر سنجی به عقلت
برد زیر سوال ، انصاف و عدلت
محبت را به قلب و دل عطا کن
به حتی دشمنت لطف و صفا کن
محبت را بنامش پرتو دوست
که تنها چشمهء لطف و صفا اوست
محبت شِکوِه از کَس می کند؟ کی؟
محبت خار را گل می کند ؟ نی
دل کس را محبت بد نداند
که خواهد جای ان گُل را نشاند
محبت مثل رنگ شیشه بیرنگ
دل عاشق ندارد با کسی جنگ
محبت سفرهء نانی بیات است
که تقسیمش به کَس عین حیات است
محبت اصل و فرع زندگانی
به جز قلبت کجا دارد نشانی
محبت کن که دنیا یک دو روز است
دل بی مهر و سنگین ، خانه سوز است
دلت را مرکز مهر و صفا کن
به خلق بی وفا دائم وفا کن
دلت دریا کن و موج محبّت
بزن بر ساحلی دست موّدت...
اعظم شادکام
صحبت از عشق امد و پشتم شکست...
قلبم از ان که چنین کشـــتم شکست...
عشق در مشتــــــــــــم نهان کردم ولی
وانکـــــــــــرده ذره ای مشتم شکست...
اعظم شادکام
مدتیست که به دنبال رد پاهایم براه افتاده ام...
نمیدانم چرا نمیرسم...!!!
...
بی شباهت نیست شکل زندگی با دایره...
دائما چرخیدن و تکرار صــــــــدها خاطره...
مسخ جادوی حیات و غافل از فکــــر زمان
مانده در خواب از تب معجون تند سـاحره...
...
پس خرق عادت می کنم...
می سازم با دستان خود...
زندگی را مستطیلی می کنم ،
که وقتی پا بر لبه های تیزش می نهم،
از خواب بپراندم...!!!
...
زندگی را مستطیــــلش می کنم...
راحت از هر قال و قیلش می کنم...
می زدایم تیــــــــــــــرگی از روی او
رنگ روشـــــن تر ز نیلش می کنم...
اعظم شادکام
امدم تنها به شوق دوستان
امدم تا گُل کنم در بوستان
امدم تا قلب یاری نشکند
ساقهء ترد اناری نشکند
امدم تا این و ان را ما کنم
محشری دیگر کنون برپا کنم
امدم تا مانع جنگی شوم
باعث بطلان نیرنگی شوم
امدم نومید سازم ان که را
خواهد از میدان بدر سازد مرا
گرچه من در قصد عزلت بوده ام
از دل میهن به غربت بوده ام
باری اما ریشه ام در خاک هست
شاخ و برگم در بر افلاک هست
چون مسلمانم من و ایرانی ام
ناامید است دشمن از ویرانی ام
خسته ام اما ز پا ننشسته ام
این دلم نازک ولی نشکسته ام
گر چه افرادی بخونم تشنه اند
زیر پیراهن ،دو دست بر دشنه اند
باری اما دوستان را دل شناخت
هر کدامی را ز اب و گِل شناخت
دوستان را می توان در غم شناخت
وقت رنج و غصه و ماتم شناخت
امدم هر شب غزل خوانم به شور
غصه را از دل کنم من دور دور
پس به قلبم گفته ام ارام باش
اهوی ازاد و سرکش ، رام باش
گر چه از دست بسی ازرده ام
بر خداشان تا ابد بسپرده ام
خاطر یاران ولی باشد عزیز
دست من بگرفته اند اندر حضیض
پس صفاهاشان بماند یاد من
ان همه یاران دل اباد من
امدم اری ولی با عشق و شور
قلب تاریکی شکافم من به نور
پس بخوانم تا ابد از حال عشق
شوق و شور و حالت و احوال عشق
شمع قلبم تا ابد روشن بُوَد
قلب و روحم پر گل و گلشن بُوَد
دوست دارم تک تک یاران به مهر
گُل کنم جای قدمهاشان به مهر
هر که می خواهد ولی سنگم زند
صحبت از سازی بداهنگم زند
دیگر از کس رنجشی ناید به دل
گفته ام بر خود که مایی را بهل
رسم درویشی بجا ارم که زان
میدهند بر دشمنان خود امان
در عمل دریائی ام نی با زبان
چار فصل من بهار است در خزان
اعظم شادکام
یک روز این می اید و روز دگر...
ان رود از دور و از گردون بدر...
این بُوَد قانون دنیا ، مردمان !
کهنه جایش میدهد بر تازه تر...
وداع
انچه می خواهم بگویم قصه نیست
جز حقیقت از دلی پر غصه نیست
روح من ازرده و بس خسته است
قلبم از نامردمی بشکسته است
شاعری بودم به حال و روز خویش
گوشه ای امن و چراغ افروز خویش
ظلم نامردان سکوتم را شکست
تیر بدکینان به تقدیرم نشست
استوار این گوشه بودم با دلم
گوشهء این خانه با خاک و گِلم
عدّه ای عارف نما سنگم زدند
هر زمان یک گونه ای انگم زدند
ظاهرا عارف ، پر از دیوانگی
باطنا مست از شراب خانگی
وای ! بر این عارفان دون صفت
زاهدان و شاعران دون صفت
یک طرف یک زن ، در ان سو ، بی شمار
مرد نامرد و به ظاهر غمگسار
در گمان خود ، سپاهی کاملند
ان همه ، از کار این زن غافلند
کلّ انان ، در مقابل ، مثل مور
مشتی انسانِ ز عقل و دیده کور
خنده بر یک مغز فاسد می کنند
دل ، خنک با این مقاصد می کنند
گر چه شبهاشان دعاها کرده ام
بهرشان یا رب ، خداها کرده ام
صحبت از رندی و خوشنامی زنند
دیگران را جار بدنامی زنند
هتک حرمت ، با دو خط شعر سخیف
می کنند از یک زن پاک و عفیف
حرفی از ساز برادر می زنند
صحبت از رقاص و خواهر می زنند
من نبودم در پی جلب کسی
کِی بُوَد چشمان سروی بر خسی
حرفِ از مرگ دل ما میزنند
طعنه بر اب و گِل ما می زنند
با تنی مرده ، هماغوشم کنند
لفظ بدرود و فراموشم کنند
صورت دریا اگر زیبا سرشت
نقشی از حق باشد ، او اینسان نوشت
سیرت دریا خدا داند که چیست
بندهء خالص خدا داند که کیست
دشمنی کردن به من ، از این بُوَد
صورت و عقل و حیا و دین بُوَد
چون ندیدند از دل دریا کشش
جزر و مدّش می دهند و پیچ و کش
دشمنی کردند و بر خاکم زدند
حرف ناحق بر دل پاکم زدند
یوسفی گشتم به چاهی در زمن
پاره این پیراهن و بسته دهن
من نبودم همچو پشمی در هوا
خنده ام بر لب ، به خشمی بی صدا
دست رد بر قلب نامحرم زدم
صحبت از دین و حیا محکم زدم
کار دنیا بگذرد هم نیک و زشت
یک کفن مانَد به تن ، سر روی خشت
وای از ان روز سرازیری به قبر
چشم نزدیکان ببارد همچو ابر
جای تنگ و پرسش از افعال و حال
تهمت و بدگوئی و قال و مقال
لحظهء ماندن میان گور تنگ
حس سنگینی به سینه زیر سنگ
جان نمدار و سیاهیهای شب
ترسِ از اعمال و از سوز لهب
نیست هرگز ان زمان جای فرار
بر دل کس نیست ارام و قرار
ای که نشتر بر رگ روحم زدی
تیشه بر هر ریشه کوهم زدی
یاد من اید شب قبرت به یاد
یاد کن ان لحظه اعظم را زیاد
من نخواهد بگذرم از حق خویش
روز حشر ارم به پیشت قلب ریش
هر چه گفتیدم صبوری کرده ام
از تشنج بُعد و دوری کرده ام
وقت خشمم ذکر هو را گفته ام
شِکوِه با او ، مو به مو را گفته ام
این سکوتم دشمنان را غرّه کرد
مثل گرگان ، ان نجیبان برّه کرد
می توانم ساده با بیتی دگر
زیر و رو سازم در و بیتی دگر
لیکن از جنگ و جدل دوری کنم
اکتفا بر این خط صوری کنم
مدتی از بهر دیدار رُخَم
امدند اینجا و ان جا در رهم
حس نمودم تک به تک ، ان عابران
مخفی و پیدا و پنهان و عیان
هم به کویی منتظر هم رهگذر
هم سوار و هم پیاده در گذر
درک من درکی الهی هست و بس
بس که هو گفتم به هر دم هر نفس
سر به زیر و چشم دل اگه بُوَد
موهبت بر من از ان درگه بود
گفتم از مهر کسی در عمق جان
گوئیا کفری بیامد بر زبان
کاین چنین هر لحظه تیرم می زنند
هم جوان و خُرد و پیرم می زنند
ان که بر من داده عقل و هوش نیک
خود بداده درک هر یک نکته لیک
دل نیازش بهر درک ، بر دیده نیست
این سخن جز از دلی فهمیده نیست
دل بفهمد معنی هر حرکتی
این بُود از جانب هو برکتی
من نبینم ظاهر الفاظتان
نشنوم تنها همین اوازتان
من ز هر خطی بفهمم تا به ته
ان چنان اسان فقط با یک نگه
ذهن من در حال جوشش دائما
پای من در راه کوشش دائما
من نی ام ان بید لرزان ، دست باد
گر چه با نسیان برند یادم ز یاد
راه من از راه این مردم جداست
بهر این مردم هواهاشان خداست
اندکی امّا وفاشان معنویست
عشقشان انسانی است و مکتبیست
این اقلّ ، را می ستایم تا ابد
یادشان مانَد به یادم تا ابد
مهربانانی به اخلاقی نجیب
حق زن و هو خوان و بر لب یا حبیب
عده ای هم با ریا و با نفاق
بوده گه با ما و دیگر هم وثاق
بس سخن گفتم ولی من اشکار
می کنم نامردمان را واگذار
گر چه در اینجا فروغی کشته شد
روح پروینی به خون اغشته شد
پس شمایان دستتان را بو کنید
بوی خون است این ، به این بو خو کنید
مردهء ظاهر منم اما چه باک
این مکان ، خطم کند در زیر خاک
دلخوشِ این فکر باطل پس شوید
جیره خوار هر کس و ناکس شوید
گیرم این دل را بکشتید از جفا
کو خلاصی بهر وجدان و خدا
ان چه مانَد از پس من یادگار
تا ابد باشد به دنیا ماندگار
ان همه مرد و زن خوشنام دهر
بوده اند محکومِ مرگ ، روزی به قهر
رسم دنیا این بُود تا زنده ای
متهم بر جرمی و بازنده ای
شعر من در کنج خاطر جاودان
نام من مانَد کما کان بر زبان
روح من هرگز نمیرد زنده است
شاعر دریا صفت پاینده است...
اعظم شادکام
ان چنان محکم زنم سیلی به خصم
تا بماند یاد او این راه و رســـــــــــم
من نه انم تا دهد مرگـــــــــــــم عدو
نه به سیــــــــــل و نه بدین اب خدو
من نخواهم ســـــــــر کنم در انزوا
سنگ تقدیرم کنم من جــــا به جا
این که می بینی تن یک گربه نیست
شیر غرانی بُود ، دلمـــــــرده نیست
من نخواهم گوشه ای ساکت نشست
در تکاپویم ، چه کَـــس ثابت نشست؟
تیزی شمشــــــــــــیر من برّنده است
هر حریفـــــــی روبرو بازنـــــــده است
نشنوم حرف و سخــــــن از هر کسی
نیستم بر اب راکــــــــد چون خســـی
تا ابد ، ایران به شادی زنــــــده است
عرصـــــــــــــــــهء ایرانیان پاینده است
اعظم شادکام
از دنیای مجازی چه می دانیم...؟
نمی دانم...شاید بسیاری از ما مدت زیادی نباشد که به این محیط عجیب
و نااشنا پا گذاشته باشیم...
محیطی که در نگاه اول بسیار جالب و مهیج و کنجکاوی برانگیز می نماید ...
لابیرنتی که بی شباهت به سیاه چاله های فضایی نیست...
حدود یک سالیست که پا به دنیای مجازی که نه ،پا به دنیای
وب نویسی گذاشته ام...قبلها زیاد با کامپیوتر کار کرده بودم...
از استفاده برای شنیدن یک موسیقی ، تا ساخت انیمیشن سه بعدی...
و...تا....
انچه طی مدت این یک سال ، تجربه در کار و زندگی ام اندوختم ، بی اغراق
به اندازه تمام عمرم بوده...
خاطرات تلخ و شیرینی که از کامنتها و پستهای دیگران برایم مانده...
پیشداوریها ، نظرات ، تحسین و تشویقها ، مهر و محبتها ، دوستیها ،
انگ زدنها ، نیک و بد گفتنها ، زشت و زیبا شنیدنها ،
برداشتهای متفاوت از هر کلمه و خط و شعر و نکته...
گاهی سخنی را به مهر گفتن و برداشتهای اکثرا نامناسب و نادرست..
و گاها ...
چیزی که طی این مدت ، به ان رسیده ام ، و مهمتر از انی وجود ندارد ،
این است که زندگی انسانها همواره دستمایه تحقیرها ، تشویقها ، تشویشها و
خط مشی ها قرار دارد ...من پذیرفته ام که نمی توانم انسانهای دیگر را
وادار کنم تا حقیقت را بفهمند..تا درک کنند که
.......................................................
..........................
شاید ان چه با ، هوش و شاید بهتر بتوان گفت با حس ششم و تمرکزم
طی این مدت درک کرده ام و به دست اورده ام
جالب باشد...اما ............................................
.........
فقط دل ازرده ام....همین !!
نه از دست دوستی یا کسی یا چیزی
این بار از دست ذهنم که بی دریغ درک می کند
انچه را که اگر درک نکند بهتر است...
بسیار کم هستند انسانهایی که بتوانند بفهمند و درک کنند دقیقا چه می گویم...
.............
قلب و دل من پایــــدار
نبضم چو موجـی برقرار
این گونه هرگز دیده اند؟
دریا چو کوهی استوار؟
...
این گونه مدهوشـــــم مبین
در خواب خرگوشـــــم مبین
مستم ولی نی از شـــــراب
بد مست و می نوشم مبین
...
حرفی ز ایمانــــم مزن
نشتر بر این جانم مزن
نشتر زدی گر بر رگم
صحبت ز درمــانم مزن
...
کوهم اگر ، سنگم مخوان
بیهوده صـــــد رنگم مخوان
سنگم اگر خـــــواندی ولی
سازی بداهنـــــگم مخوان
...
شب تا سحـــر تبداری ام
با ذکر هــــــــو بیداری ام
نور چـــــــــــــــراغ روشنم
شاهد به ذکـــر و زاری ام
...
تنها گناهم مهر من
رنگ و لعاب چهر من
یا رب ! تو تنها اگهی
از شعر مثل سحر من
...
نفـــــرین نکردم تا کنون
در گوشـــهء دنیای دون
اما به حقــــــش وانهم
ان که دلم را کرده خون
...
یا رب ! قسم بر ساقی ات
بر وحـــــــدت و تنهائی ات
بردار دیگر امشـــــــــب این
صبـــــــــــــر از دل دریائیت
...
اعظم شادکام