بعد از این دگر ، من و دلــم
بر همه ، فقط جفـــــا کنیم
دوری از صفا و مهر و عشق
خنــــــــــده بر ره وفا کنیم
...
بعد از این دگر ، من و دلم
زخمه بر ، ترانه می زنــیم
مثل اتشی ، جـــــرقه وار
شعله و زبانه می زنیـــــم
...
بعد از این دگر ، من و دلم
پاره پاره ، نامه می کنــیم
تکه تکه ، منــــــــهدم دگر
ساز عاشــقانه می کنیم
...
بعد از این دگر ، من و دلـــم
از سراب عشق نمی خوریم
دست پاک بی گنـــــــاه خود
بهر یوســـــــــفی نمی بریم
...
بعد از این دگـر ، من و دلم
از رهی ، حــذر نمی کنیم
از میان کوچــــــهء دلــــــت
بعد از این ، گذر نمی کنیم
...
بعد از این دگــــــــــر ، من و دلم
مثل سنگ سخت سخت سخت
می کشیم دگر ، ز کوی مــــــهر
هر چه بوده ، خــــرده های رخت
...
بعد از این دگر ، من و دلم
با دلت غریبه می شـــویم
گویی اشنـــــــــا نبوده ایم
نقش بر کتیبه می شویم
...
بعد از این دگـــر ، من و دلم
یک لغتــــــــکده ، به پا کنیم
واژه نامه ای ، که نام عشق
خط به خط ، از ان جدا کنیم
...
بعد از این دگر ، من و دلــم
هر چه گفته ایم رباعـــــیات
هر چه شب غزل نموده ایم
باشدت برای خاطـــــــــرات
...
بعد از این دگر ، من و دلـــم
انتظار کَس نمی کشیــــــم
ارزوی پر گشــــــــــــــــودنی
ما از این قفس نمی کشیم
...
بعد از این دگر ، من و دلـــــــــم
لخته لخته ، خون بســـــــــته را
خورده ، بی صدا ، از این به بعد
صوت ساز دلشــــــــــــکسته را
...
بعد از این دگر ، من و دلـــــــم
با خدای خود ، صــــــــفا کنیم
عشق مرده را ، به عشق حق
عارفانه ، جا به جا کنیـــــــــم
...
بعد از این دگر ، من و دلم
اسمی از تو ، پس نیاوریم
نام و خاطرت ، بر این زبان
تا لحد ، به کَــــس نیاوریم
...
بعد از این دگر ، مــــن و دلم
سر به کوی خود نهیم و بس
بعد از این دگر ، نه تو نه من
هر دو ، راه خود رویم و بس
...
بعد از این دگر ، من و دلم
خوانمت به اخــــرین کلام
یک خــــدافظی ، بگویمت
اندکی ، ز اولین ســـــلام
اعظم شادکام
گاهی اوقات ، هوا که تازه روشن میشه ، میرم دور و بر خونه پیاده روی...
(قبلا بیشتر ..).استنشاق هوایی که پاک باشه و دور از الودگی ،
جسمم رو با نشاط می کنه و حس خوبی بهم دست میده...
گاهی فکر می کنم حتما هوای سحر و اول بامداد، یه چیزی
داره که اینطور ادم رو سرمست می کنه...بعد می گم ،
چرا از هنگام سحر و اول سپیده ، برای صفای روح ، استفاده
نکنم ...و همونطور که نیاز جسمم رو به اکسیژن و هوای تازه
رفع می کنم ، نیاز روحم رو با دعا و نیایش با پروردگارم ، رفع نکنم؟
هیچوقت حس کردین ، وقتی در حالت نیمه خواب ، صدای اذان رو
از دور میشنوین ، چه قدر قشنگه...اگر دقت نکردین ، حتما یه بار
گوش بدین...اذان صبح ، یه چیز دیگه است...یه حس سبک شدن به ادم
میده.............نمیشه توصیف کرد حرف زدن با خدا ، اون موقع و توی
اون ساعت خاص از شبانه روز چه قدر زیباست......
سحر بود و ز چشمم خواب رفته...
دلم از طاقــــــــــت و از تاب رفته...
میان خواب و بیداری ، نوایی
نوایی اسمانی ، بس خدایی
به گوشم میرســــید و با نوازش
دلم میخواند ، از با رب ، نیایش
صدایی زیــــــــــــــر و بالا ، از کلامی
که می گفت از خروج از وقت شامی
چه زیبا بود و دل را نرم می کرد
ز شوقی این دلم را گرم میکرد
در ان حالت ، بشد اشکم روانه
نه از دســـــت شکایت از زمانه
که از حـــــــــس خدا ، در قلب خردم
چنان حسی ، که دل ، بر ان سپردم
دلم پرواز کرد و پر گشـــــــــــود او
که گویی ، هرگزش بی پر نبود او
به بالا رفت و از او ، گشـــــته لبریز
ز چشمان شد مرا ، اشکی گهر ریز
بدان حالت چنان حالی بیفتاد
که سر تا پا ، بدن برلرزه افتاد
بلند از بستر و سوی خدا شد
دلم از تن ، به بالا و جــدا شد
از ان پس ، هر سحر ، تا روز روشن
نخوابم تا نچـــــــــینم گل ، ز گلشن
گلی کز گلشــــن حق چیده گردد
رخی ، با چشم باطن ، دیده گردد
ندانم وصف این گل ، یا که رو را
چـــگونه گویم ان ، ادراک هو را
نباشی تا ، در ان حالت ، نفهمی
نباشــد بهر خواب الوده ، سهمی
که درک حق ، بخواهد چشم بیدار
به دل ، با دیده ، با یک قلب هشیار
خداوندا ! مرا از حــــــــــس درکت
تو محرومم مکن ، از شوق حرکت
دلم را کن مصفا ، مثل شیشه
کـــه نورت ، بگذراند تا همیشه
به قلب و باطنم ، ان سان صفا ده
به چشـــــم و دیده ام ، نور خدا ده
که بینم با دلــــــم ، روی نهانت
به گوش دل ، سخنها ، از زبانت
دلم را پاک و ایمـــن از بدی کن
رها از ما و من ها و خودی کن
مرا در خود بگردان غرقه ، ای دوست
نباشد دل به دیگر حرفه ، ای دوست !
اعظم شادکام
این سه وبم رو هم بروز کردم:
همه شاخه های درختان سبز...
به تسبیح و با عالمی راز و رمز...
دو دست نیایش به سویت بلند
ندارد ستایشگرت حد و مرز...
اعظم شادکام
لحظه هایی میرسد در زندگی
کادمی ، زار و پریشان میشود
شِکوِه از دنیا و عالم می کند
او دچار ضعف ایمان میشود
...
می کند صدها گلایه ، از قَدَر
این عبادت ، رنگ عصیان میشود
کل دنیا ، با تمام وسعتش
در نهایت ، مثل زندان میشود
...
حس تنهایی می اید سوی تن
در توهم ، غرق هذیان میشود
خسته از خویش و غریب و اشنا
خسته از حتی عزیزان میشود
...
در سرش اشوب و غوغایی به پا
ذهن او ، درگیر طوفان میشود
در زمان ، گمگشته و عاری از این
فصل پاییز و زمستان میشود
...
خانه ی امال خود را ، دورِ دور
دیده و از پایه ویران میشود
بی اراده ، با نگاهی ساده هم
بغض خود ، وا کرده ، گریان میشود
...
خط قرمز ، دور حافظ میکشد
ناامید از فال دیوان میشود
گوشه ی ارام قلبش ناگهان
مثل دریایی خروشان میشود
...
میزند بر زیر حرف و قول خویش
فارغ از هر عهد و پیمان میشود
ارزوی مرگ و مردن میکند
مثل اعظم ، سیرِ از جان میشود
....................................
البته دوستان عزیز این شعر ، فقط در لحظه ای خاص که ادم دلتنگه
مصداق پیدا میکنه ...
و همون موقع هم به زبونم اومده ، و همین...
این رو گفتم که دوستانی که به اینجا سر میزنن،
از خوندن این شعر ، احساس افسردگی و کسالت
بهشون دست نده...چون:
زندگی زیباتر از اینهاست..................
(( اعظم شادکام ))
می کنم دستم به سوی او بلند
تا که وا سازد ز دستانم کمند
چشم می بندم که بینم روی یار
یا جمال گوشهء ابروی یار
وای اگر یارم نیاید در خیال
یا نیابم بهر دیدارش مجال
وای اگر او را نباشد التفات
بهتر است از زندگی ، درک ممات
وای اگر چشمانِ بر لطفش به راه
مانَد از حسرت ، پر و لبریز اه
ای خداوند زمین و اسمان
کردگار این جهان و ان جهان
دست رد ، بر دست و بر این دل مزن
دست من گیر و دلم در گِل مزن
تا امیدم این در و درگه بُوَد
تا خداوندم ز دل اگه بود
دست من بسته ولی سویش دراز
سوی ان یک خالق بنده نواز
خالق است و از ستایش بی نیاز
از رکوع و حمد و از چون من ، نماز
دیده بسته ، لطفِ از اویم طلب
اسم اعظم ، ذکر ان هویم به لب
اعظم شادکام