تبليغاتX
از گذر گل تا دل...
سلام به تمام دوستان عزیزی که طی این مدت بیاد من بودن.

از همه شما تشکر میکنم و سال جدید رو به همگی تبریک می گم.

و از صمیم قلبم ارزو می کنم امسال بهترین سال عمرتون باشه.

دوستان !

ادرس جدید من اینه.

خوشحال می شم با حضورتون من رو شاد کنید.

www.azam-shadkam.com

www.sahargaahan.blogfa.com

یا دوست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 13:51  توسط اعظم شادکام  | 

 

میروم تا ، غرق در دریا شوم...

فارغ از ، احوال این دنیا شوم...

 

میروم شاید دگر هرگز دلی

نشکند،شرمنده و رسوا شوم...

 

میروم تا ، مثل اهویی رمان

راهی کوه و تل و صحرا شوم...

 

میروم تا ، بر سر صدها زبان

تبرئه از ،جرم بس بی جا شوم...

 

میروم تا لحظه ای را بی گنه

راهی میزان ان عقبی شوم...

 

میروم تا در میان اسمان

مثل خورشید تکی ، زیبا شوم...

 

میروم تا ، بارم از ، ابر دلم

مثل باران ، راهی دریا شوم...

 

میروم تا ، عاقلان را وا نهم

بر خدایم ، عاشقی شیدا شوم...

 

میروم اما ،به میل خود ،نه من

خواب خود را ، بایدم رویا شوم...

 

میروم در ، جمع مستان خدا

زین سپس،تا ساقی صهبا شوم...

 

میروم تا بر تن پر درد خویش

وصله ای از، تکه ای دیبا شوم...

 

میروم بی عید ، تا  قربان کنم

بی سر و دست و تن و بی ما شوم...

 

میروم با ، اسم اعظم ، تا ابد

گوشه ای ، در خاطراتت ، جا شوم...

یا دوست

 اعظم شادکام

سلام دوستان

راستش همیشه خداحافظی خیلی سخته.

بالاخره نوبت رفتن منم رسید.

نمیدونم تا کی برمیگردم .یا اصلا برمیگردم یا نه.

دارم میرم یه گوشه دیگه این دنیای بزرگ.

از همه شما دوستان خوبی که تمام این مدت

من رو تنها نذاشتین تشکر میکنم و میگم که همتون

خوب و مهربون بودین.من همه دوستان خوبم رو

دوست دارم و هرگز فراموششون نمیکنم.

شاید یه روزی برگشتم اینجا.

نمیدونم.

همتون رو به خدای بزرگ میسپارم.

همیشه شاد و تندرست باشین.

یا دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 1:40  توسط اعظم شادکام  | 

کاش میشد فارغ از هر هست بود     عاشقان را عالمی دربست بود

ارزو کردم من امشب جام عشق           تا به گور اندر مرا در دست بود

نی به دنیا شاد از اوج و فراز              نی غمین از جایگاهی پست بود

بیغم از جمع منال و کسر مال               فارغ از، ارقام پنجا شصت بود

پشت پا زد بر، من و تو بیدریغ            رستگار انکس که از ما رست بود

بهر بگرفتن ، ز دستی از زمین               در بر دستی، برایش شست بود

از بلندی ها به یکدم چون غزال             مثل ما با اسم اعظم جست بود

یا هو

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 1:50  توسط اعظم شادکام  | 

 

گاهی دلم می گیرد از ، حرف و کلام دیگران...

حتی ز یک مکتوب بد ، در این جهان بیکران...

بر هر سخن اندیشه ای ، باید نمود ای مردمان

گفتم چنین حرف دلم ، را با زبان بی زبان...

                                                    یا هو

                                              اعظم شادکام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 21:35  توسط اعظم شادکام  | 

 

مانده ام در کار دنیا،من عجیب...

کار بعضی مردمان نانجیب...

چون ببینندت به اوج اسمان

می زنندت بر زمین،با صد فریب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:39  توسط اعظم شادکام  | 

متاسفانه دوستان ، فردی اخرین پست من رو پاک کرده و نمیدونم چطور رمز عبور من رو  دراورده ولی فقط میتونم بگم برای چنین فردی متاسفم.ادم وقتی نتونه از راه منطقی و درست رفتار کنه متوسل به هر روش ناجوانمردانه ای میشه.چون من اکثر شعرهام ، بصورت بداهه گویی هست و همزمان که دارم تایپ میکنم هر بیت جدید به ذهنم میرسه اینه که هنوز این اخرین پستم رو توی دفترم وارد نکرده بودم و ببخشید تا اونجایی که یادم هست دوباره این شعر رو مینوسم .اگر با ورژن قبلیش متفاوته تقصیر من نیست!!!

 

تعمق میکنم گاهی ، بسی در برگ ناچیزی...

به برگ سبز انگوری،گهی هم برگ پائیزی...

 

به رقص در همش وقتی،جدا از شاخه می افتد

گهی از باد می پرسم ، چرا با ان گلاویزی؟

 

چنان می افتد او رقصان،بمانند سیه مستی

که پرسیدم بگو جانا ، ز می ، اینگونه لبریزی ؟

 

بگفتا ، گر قرین بودی، به انگوران یاقوتی

ز شرب می ، به جام خود، تو میدیدی که سرریزی...

 

تو دم دریاب و اینک را، نشاید بهر دیگر روز

چنین نقدی رها سازی، به نسیه در سبو ریزی...

 

شنو پندم به گوش جان،که گر دم را ز کف دادی

نه خفتن مشکلی بگشاد ونی رسم سحرخیزی...

 

بده اعظم ! تلاقی تو ، می ناب و تب مستی

نگوید تا کسی دیگر ، عجب شعر غم انگیزی...

                                              اعظم شادکام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 14:13  توسط اعظم شادکام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 1:25  توسط اعظم شادکام  | 

 

اگر امشب دو خطی کم بگفتم...

سراسر درهم و برهم بگفتم...

دلیلش گیجی است و خواب بسیار

ولی با اینهمه ، ان را نهفتم...

 

دوستان .امروز عصر امتحان فوق لیسانس دارم، برام دعا کنین .

که هم اسون باشه هم قبول بشم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 0:46  توسط اعظم شادکام 

 

نمی دانم چه سری هست در کار...

که هر گه بشنوم من ، نغمه تار...

 

بگردم بیخود از خود ، غرق در او

خصوص ار ، شعر حافظ گرددم یار...

 

تفال می زنم بر قلب حافظ

چنینم هر شب و شبهای بسیار...

 

گهی با فال نیکش شاد گردم

چو مرهم ، بر دل رسوای بیمار...

 

گهی هم چون بیاید ناامیدی

دلم همراه چشمم ، گرید او زار...

 

تو ای حافظ ! مگر عاشق نبودی ؟

که اینسان میکنی خونین ، دل پار...

 

چه می شد ،گر کتابت تا به اخر

سخن میگفت، از، وصل به دلدار...

 

چو گفتم این گلایه ، من به حافظ

جوابم داد کای ، بی خواب بیکار !

 

تو که ،  هر گه بگویم ، از جدایی

به میل خود ، زنی فالی دگر بار !

 

دگر از من ، شکایت از چه داری؟

چرا هر دم ، ز بیدادم ، زنی جار...

 

مگر من گفتمت ، دلدادگی کن

که اینسان گشته ای ، دائم ، طلبکار؟

 

بجای عاقبت جستن ، ز شعرم

برو ! بخت خودت را ، کن تو بیدار...

 

بخود گفتم ، عجب دندان شکن گفت!

گمانم دیده ،این اشفته بازار...

 

بخندیدم بگفتم کای تو حافظ !

گمان کردی ، شوم بر تو ، بدهکار ؟

 

بسازم دفتری ، بهتر ز شعرت

که گوید ، دائما ، از وصل دلدار...

 

چنان زیبا ، که بعد از این ، تفال

زنند بر دفتر من ، مست و هشیار...

 

ولی گفتم سخن را ، بهر شوخی

کجا حافظ بود ، من را کجا کار؟

 

چنین گفت اعظم این بیت و غزل را

که خندد حافظ و نیک اید این بار...

                                  یا دوست

                               اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:12  توسط اعظم شادکام  | 

 

دلم میخواست ان دوران، شود تکرار،صدها بار...

دو صد رویای شیرینم، از ان کوی و در و دیوار...

ترا دیدم ، دلم لرزید و باز اتش ، بجانم زد

گمانم تا ابد مستم ، ز شرب لحظه دیدار...

                                   یا دوست

                                   اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:49  توسط اعظم شادکام  | 

 

اگر هر دم به یک کویی، ببینی نام پر ننگم...

ترا گاهی رها سازم ، گهی گیرم بدین چنگم...

 

اگر مانند سنگم من ، تو تندیسی بساز از ما

دلم را سنگ کردم تا ، بسازی این دل سنگم...

 

اگر بینی که پر نقشم ، تو یک نقش از دلم بر گیر

مکن نفرین به عشق من ، به این دنیای صد رنگم...

 

اگر کوته نظر هستم ، تو با وسعت نظر افکن

که میخواهم کمی باشی ، شبیه این دل تنگم...

 

اگر نالان نمودم تو ، خوشست ان ناله ات جانا

چنین کردم که ان مویه ، شود اصوات اهنگم...

 

اگر جنگ است کار من ، دو ابرویم کمان من

بدان! مشتاق تیر تو ، به میدانگاه این جنگم...

 

دل اعظم، مخوان اهن ، به زیر بارش خشمت

تعمد کرده ام شاید، کسی شوید ز دل زنگم...

                                             یا دوست

                                         اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:2  توسط اعظم شادکام  | 

 

می گذشتم یک غروبی از رهی

من بدون همزبان و همرهی

 

پیرمردی دیدم اندر کنج در

چون غریبان ، داده بر دیوار، سر

 

صد چروک از روزگاران داشت او

بس حکایت خواندم از رخسار او

 

خیره بود اندر غروب افتاب

می شدش فهمید از بر ،صد کتاب

 

غرقه بود و خیره در ان دورها

طعنه می زد چشم او ، بر کورها

 

پیش رفتم تا بپرسم قصه اش

وا کنم راز دل پر غصه اش

 

گفتمش هان ای پدر! با من بگو

انچه دیدی از جهان ،بد یا نکو

 

گفت ،ای دختر ! نشین ،تا بشنوی

یک سخن ، هفتاد من از مثنوی

 

 پس نشستم روی سنگی در کنار

زیر شاخ سرخ یک ترکه انار

 

گفت، این ،چشمان سرد بی فروغ

روزگاری داشت ، بازاری شلوغ

 

پس جوانی بود و نیرو و توان

سر ،پر از، باد غرور یک جوان

 

گه نهیبی بر پدر یا مادرم

زور بازو با برادر،خواهرم

 

راه می بستم گهی بر مردمان

بر زن و مردان و بر پیر و جوان

 

 تا که یک روزی که مست از شراب

 حالتی مابین بیداری و خواب

 

می کشیدم عربده ، جستن حریف

مردمان بستند درها را ردیف

 

می زدم فریاد ، این من، کیستم

من چو مجبورم ، ز می ، من نیستم

 

 پس کشیدم عربده، کو یک نفر

ناگه امد یک صدا از پشت سر

 

دیدم انجا یک نحیفی پیرمرد

با رخی رنجور و رنگی زرد زرد

 

گفت کای رعنا جوان راد مرد

این منم ، رستم ،به میدان نبرد

 

پس بیا اینجا ، تو قدری پیشتر

کن نظر بر من ، کمی درویشتر

 

من سوالی پرسمت ، پاسخ بگو

انگه ار میلت بود ، انهم سبو

 

گفت، راز این شراب ، از چیست پس

خلقت انگور و می ، از کیست پس

 

خالق انگور ، خوب و ،یا بد است؟

چون غذا هست و گهی، سکر اور است؟

 

گفتمش این بود ،پس ان یک سوال؟

من جوابش را بگویم ، بی مجال

 

خالق هر دو ،خدا هست و عزیز

شبهه در کار خداوندم مریز

 

خالق تاک و می او هست و بشر

میتواند خود رود، بر خیر و شر

 

گفت ای فرزند پاک راد مرد

گشتمت پیروز در این یک نبرد

 

تا که دائم مردم ازاری کنی

هر نفس ،اشفته بازاری کنی

 

مثل می ، هستی تو مخلوقی پلید

پس سیه سازی تو ، این قلب سپید

 

 پس چنین ، نسبت مده ، بر سرنوشت

یا مگو تقدیر من ، اینسان نوشت

 

زین سپس دیگر مگو ، مجبور، من

من نباشم ،مست از انگور ، من

 

چون توان می بود و یک شرب پلید

یا که چون انگور  ، بر دستی رسید

 

پس بکوش ای مرد ،مثل تاک پاک

شاخ خود را رشد ده بر روی خاک

 

تا توانی از برای خلق کوش

این بکن اویز بر ، ان ،هر دو گوش

 

کم بکن ، ازار خلقی بی گناه

بهر مردم ، تا توانی ،شر ،مخواه

 

پس بگفت، ان پیر رنجور نحیف

این کلام و رفت ، با پایی ضعیف

 

زان غروب و روز، تا این لحظه من

کرده ام در گوش ، پس ان یک سخن

 

زان زمان تا حال من بر مردمان

کرده ام یاری ، عیان و هم نهان

 

پس چو تاکی باش کز بر ، سایه ات

بهره باشی ، بهر هر همسایه ات

 

نیک باش و نیک کن ، نیکی مخواه

دور کن از قلب خود ، زنگ سیاه

 

این بگفت و رفت ، لرزان ، پای او

زیر لب ، با هر نفس ، میگفت ، هو

 

گفتم ای اعظم! چنین است این جهان

پس سخن ، بنیوش ، از این مردمان

 یا دوست

اعظم شادکام....تیر ۸۲

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:25  توسط اعظم شادکام  | 

محبت با سرشت من عجین است...

چنین کالای نایابی، ثمین است...

در این اشفته بازار جهان هم

خریدارش ، دل و، تنها همین است...

یا دوست

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 17:2  توسط اعظم شادکام  | 

 

گفتمش دریا دلم،هر چند صحرا میروم...

در میان موج شن،مانند دریا میروم...

 

کاروان هم میرود،اما رهم از او جداست

زین سبب،دور از همه،ارام و تنها میروم...

 

من براه کعبه،بهر حج،به انبوهی خطا

با سبو و ساغر و انگور و صهبا میروم...

 

کاروانان،راه کعبه،سوی دیگر میروند...

قبل از انان میرسم، با اینکه کجرا میروم...

 

در زمستان کویرم،گرم از عشق وجود

هستیم اتش زده، در سوز سرما میروم...

 

من ز شهر هفتم عشقم گذشتم بی خبر

بهر یاری کردن سیمرغ و عنقا میروم...

 

مردمان،شب را،به مسجد،سجده بر گل میکنند

امشب این میخانه میلم، سجده،فردا میروم...

 

در طواف کعبه هم،گردم خلاف دیگران

بهر جلب خاطرش،اینگونه رسوا میروم...

 

چون مریدان،بر زمین،طوف وجودش میکنند

روح من،از تن جدا،با بال و بی پا میروم...

 

جامهء احرام و،دیدار شه کعبه، عجب!

جای ان،با جامه زیبای دیبا میروم...

 

گر نگویندم که اعظم، کافری دیوانه بود

من خدای کعبه را، بهر تماشا میروم...

 یا دوست

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:57  توسط اعظم شادکام  | 

 

 

دل ساز من امشب بد گرفته...

گلویش بغض سردی،سد گرفته...

 

اگر زخمش زنم ، فریاد سازد

بزن کاین دل،بسی بیحد گرفته...

 

 به انگشت اشارت، گر نوازم

بگوید خو، به رفت امد گرفته...

 

چنان بارانی است و پر هیاهو

که بی مه،موج او را، مد گرفته...

 

به دنبال حروف مشق عاشق

نشان از دلبری، بی رد گرفته ...

 

چنین گفتم که دلبر هم بفهمد

دل اعظم ،کنون ،شاید گرفته...

یا دوست

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:30  توسط اعظم شادکام  | 

 

گاه گاهی میتوان ، دل را ز تن ، ازاد کرد...

عدل را نادیده و  ، بر عاشقی ،بیداد کرد...

 

گاه گاهی میتوان ، ایام تلخ روزگار

با نسیم سرد نسیان ،همسفر با باد کرد...

 

گاه گاهی میتوان، بیماری عشق و جنون

با نبود مرهم یک همنفس هم ، حاد کرد...

 

گاه گاهی میتوان شعری ز سودایی سرود

پس رقابت با سران ، یا دخت فرخزاد کرد...

 

گاه گاهی میتوان،با نکته ای نغز و لطیف

خاطر یاران همدل را ، به حرفی ،شاد کرد...

 

گاه گاهی میتوان ، بگذشت ،از جور زمان

شرمسار از خلق نیک، ان مردمان راد کرد...

 

گاه گاهی می توان، از روی لطفی بی مثال

اعظم دلخسته را هم ،مثل دیرین ،یاد کرد...

                                      یا دوست

                                        اعظم شادکام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:29  توسط اعظم شادکام  | 

امشب داشتم از جلوی یه کافی شاپ رد می شدم .

توی اون رو نگاه کردم،البته شیشه های ماشین ،بخاطر

بارون ، بخار گرفته بود .با این وجود ،فضای اونجا،بقدری

تاریک و دودالود بود که فرقی هم نمی کرد.

و نور اونجا ،بقدری کم بود ،با دیوارای تاریک ، که ادم

حتی از بیرون هم که به داخل نگاه می کرد،احساس

خفقان می کرد.البته نه که مخالف کافی شاپ و محیطش

باشم.نه ،اینطور نیست.اما با خودم فکر کردم ،

چرا باید از نور و محیط تمیز

و هوای سالم و فضای سالم ، گریزون بود؟

بی اختیار به یاد کارها و اعمال روزمره ادمها افتادم.

تا زمانی که خودمون به پای خودمون ، از نور و روشنایی ،

فراری هستیم ، چه توقعی داریم که جلوی پامون رو ،بتونیم

درست ببینیم و راه رو از چاه تشخیص بدیم و به اشتباه

توی تاریکی ، به بیراهه نریم و در خفقان تار و دود گرفته زندگیمون

غرق نشیم؟

              خوشا انان که با یاران نشستند...

                         دل و دیده ، ز غیر از هو ببستند...

                                    ز بهر انکسار نور ، صد بار

                                           چنین ،جام دل خود را  شکستند...

                                                                  یا دوست

                                                                 اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:43  توسط اعظم شادکام  | 

 

دیگر بخدا، شب به سحر نتوان کرد...

یک لحظه بدین سبق، گذر نتوان کرد...

 

گر یار نبینم ، دلم از کف برود

بی روی رخش،دمی بسر نتوان کرد...

 

فریاد ز احوال دلم ، بر عرش است

ای وای ، دگر ، یوم دگر نتوان کرد...

 

چشمم به رخت مانده به ره ،ای دلبر

جز روی تو ، بر هیچ ،نظر نتوان کرد...

 

بیهوده بگویند ،فراموش نمایم رخ دوست

یک لحظه ز یادم که سفر نتوان کرد...

 

گر بند به پایم بنهند ، این گویم

دیوانه ، ز زنجیر ، حذر نتوان کرد...

 

جز اشک ، ترا چاره نباشد، ای دل!

از دهر ، شکایت ، به قدر نتوان کرد...

 

نجوا بکنم ، کم کم و اهسته که اعظم!

انی تو که ، فتحش به ظفر نتوان کرد...

                                               یا علی

                                       اعظم شادکام...مرداد  ۷۱

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:8  توسط اعظم شادکام  |