
من اغاز کرده ام...
زندگی را می گویم،
زیباست،
شاید،
چشم خود را باز کرده ام...
کودکانه،
می دوم این سو و ان سو...
جست و خیزی،
از سر شوق،
پر توان و حس و نیرو...
پیچش باد،
از میان
برگ و شاخه،
می زند اهنگ سازی...
موج گون ،
گیرد تمام
گیسوانم را به بازی...
ان طلافام...
نور خورشید...
توی اب
جوی ارام...
می درخشد
زیر یک بید...
بوی نوروز...
می برد هر،
بوی کهنه،
خاطرات
تلخ دیروز...
خانه های
کاه و گل دار ،
زیر رگبار بهاری...
بوی باران ،
میدهد یاد ،
از حیات و
زندگانی...
عطر پونه ،
بر لب رود...
به چه عطری !
انطرفتر،
بوی کنده،
هیزم و دود...
بلبلی ناز ،
روی شاخه،
مست اواز...
مرغکان
رنگ و وارنگ،
گوشه گوشه،
مست پرواز...
می نشینم،
زیر سایه...
می زنم ،
ساز و نوایه...
:
عاشقم بر ،کل هستی...
سرفراز از، می پرستی...
یا همانی را ،که مردم
گفته اندش ، بت پرستی...
یا دوست
اعظم شادکام
جانا چه شود که یار من باشی و بس...
دیوانه و دلداده چو من باشی و بس...
دست از بت و بتخانه روی ،برشویی
محراب نشین این دیر کهن باشی و بس...
اسوده ز احوال ختن گردی تو
اهوی همین دشت و دمن باشی و بس...
اری نشناسم دگر از پا ، من سر
ان روز که در خانه من باشی و بس...
شیدای هم و عاشق هم باشیم و
من ویس و تو رامین زمن باشی و بس...
اری چه شود ،اعظم عشاق جهان!
من مست و تو دیوانه من باشی و بس...
یا دوست
اعظم شادکام ..تیر ۷۲
هر کس که ترا بیند ، حالی دگرش اید
ان درد بلا درمان ، او هم به سرش اید
ان چشم دل افروزت، ان طاقک ابرویت
ان زلف چلیپایت، وان سلسله مویت
ان صورت مهگونت،گلگون لب شیرینت
ان خال ،کنار لب،زیبا رخ دیرینت
با عشوه چشمانت، لیلی صفتی کارت
هر گوشه نظر بندی، مجنون صفتی ،یارت
اشکت ،به مثال در،اهت نفس بلبل
ار رخ بنمایی تو،شرمین بشود سنبل
مهدت پر پروانه، اغوش گلان جایت
دیوانه کنی یوسف، با مهر زلیخایت
با ان دو لب پسته،شیرین سخنی کارت
جان همه فرهادان،اتش بزده نارت
این قامت رعنایت،وه بلور دستانت
اهو نتوان گشتن، یک ثانیه همسانت
روح و نفس امد باز، از ان دم عیسایت
دیوانه بشد بلبل ، از نغمه لبهایت
هر کس که ترا بیند،حالی دگرش اید
ان درد بلا درمان، او هم به سرش اید
باد امد و با عشوه،برداشت نقابت را
دیوانه بشد چون دید،ان روی چو ماهت را
مجنون شد و دیگر رفت، از سوی تو از کویت
هدهد به کنار امد،زد شانه به ان مویت
عطر گل و ریحانه،از عطر تو شد حیران
از تابش ان رویت ، خورشید بشد پنهان
در گوش گلی ارام،پروانه بیامد گفت
کو جوهری ماهر، کاینهمه گهر،در سفت
عکست به کنار جوی،افتاده درون اب
لرزیده کزان تصویر،ان اب زلال ناب
یک لحظه بجا مانده، بره به کنار جو
یک لحظه برفت روبه، از یاد شکار او
ماهی بدر اورده،سر را ز درون رود
عطر بدنت کرده،محجوبه و شرمین عود
رنگ از رخ تندر رفت،از برق نگاه تو
صبحدم به خفا مانده،از نور پگاه تو
هر رنگ بشد شرمین،از لون دو چشمانت
قوس و قزح اورده،خم از قد رعنایت
ان نوگل دردانه،بنموده ترا تحسین
هر مسلم و هر کافر، عشق تو ببرد از دین
هر کس که ترا بیند ،حالی دگرش اید
ان درد بلا درمان،او هم به سرش اید
یکدم بکنار اور ،ان خرمن گیسویت
بنما نظری بر من،این یار ثناگویت
من عاشق دیرینم،مجذوبه ان رویت
دیوانه مسجون و ،ان مست سر کویت
دیوانه به زنجیرم،از بهر تو می میرم
گر امر بفرمایی، جان را ز بدن گیرم
یک عشوه بکن برمن،یک غمزه نما یارا
از غمزه خود ،هر دم،دیوانه نما ما را
دیوانه کنی یارا، مجنون کش و سر مستی
دیوانه بکن مارا ،پا زن به سر هستی
چون اعظم سرمستم،عشقم برد از دستم
بهر خوشی درویش،اتش بزنم هستم
یا دوست
اعظم شادکام .. مرداد ۷۳
ای خدا ! یاری کن این جان حقیر...
دائما باشد ، به ذکر تو ، اسیر...
چشم مستم دارد از دل ،صد سخن
با درشت و ریز و با ، خرد و کبیر...
من ز بیداد زمان ، خم گشته ام
در جوانی ، مشکلاتم کرده پیر...
اندر این ، شطرنج سخت روزگار
نه سوارم ، نه پیاده ، نه وزیر...
تار و پود عمر بی مقدار خویش
بافتم در زیر پا ، مثل حصیر...
گر چه سنگم ، سنگ خارا مثل کوه
دل بود ، نرم از محبت ، چون خمیر...
شاعری هستم ، به کنجی بی صدا
من نه گمنامم ، نه رسوا ، نه شهیر...
من چو حافظ ، شمس و مولانا ، نئم
شهرت انان ، به دنیا ، بی نظیر...
اعظم ار ، خیلی بیرزد ، یک سخن
ان سخن هم ، بر لب جمعی کثیر...
یا حق
اعظم شادکام
ابدا متوجه گذشت اون نمی شیم و زمانی میرسه
که چشم باز می کنیم و می بینیم سالها گذشته ،
بدون حتی یک لحظه به یاد مرگ افتادن.
چیزی که باعث شد اینو بنویسم ،فوت یکی از
دوستان بود که نیم ساعت قبل اتفاق افتاده .
پیرزنی که سن بالایی داشت و یه گوشه
خیلی دور از خاطرات بچگی من رو گرفته بود.
عمرش رو به شما داد.
و من به یاد رفتن خودم افتادم.
****************
از دریچه چشمم به زندگی نگاه کردم...
نگاه به عمر به باد رفتهء تباه کردم...
اگر چه بخود، ظلم و بخویش ،گناه کردم...
ندا رسید، بیا که نظری ،بتو رو سیاه کردم...
یا حق
اعظم شادکام
گویند ز دیوانه ، حذر باید کرد عاقل شده ، انگاه نظر باید کرد
گویم به تو ، دیوانه شو و عاقل هل انگاه ، بدین کوچه گذر باید کرد
***********************
ز مستی ، دم زدن ، دیوانه خواهد سری شوریده و مستانه خواهد
ز بهر یک نفس از حق سرودن بسان شمع و گل ، پروانه خواهد
***********************
بیایید مردمان ، اینجا بهشت است ز بهر هر نفس ، یک سرنوشت است
شما را ، ره بدین منزل فتاده است که مستان را ، چنین قدر و سرشت است
**********************
دوستان خوبم سلام
تا چند روز دیگه نمی تونم اپ کنم.
فکر کنم همه دوستانم متوجه شده باشن که هر ماه
این موقع یه سفر کاری دارم.فردا هم مسافرم.
انشاءالله اگه عمری باقی بود و برگشتم دوباره اپ می کنم.
ضمنا از دوست خوبم اقا فرزاد که کامنت گذاشته بودن عذر خواهی
می کنم چون هر چه سعی کردم وبتون باز نشد که بتونم از
مطالبتون استفاده کنم. دوست خوبم اقا بابک از شما هم بخاطر
لطف و محبتتون تشکر می کنم.
همه شما خواهر و برادرای گلم رو هم که مرتب به اینجا سر
می زنید بخدا می سپارم....تا دیداری دوباره![]()
یا حق
******************************************
پی نوشت:روز عشاق!!

قراره برم دوستان ولی حیفم اومد در مورد
روز عشاق چیزی ننویسم.
من نه عاشقم نه معشوق.
اگرم عشقی باشه فقط خداست.
مبارک
اسم اعظم چیست؟ من میگویمت...
گل کن این خاک دلت ، می بویمت...
این الف ، از ادم امد در ازل...
نام ادم ، حرف اول ، در غزل...
اسم اعظم گفت ، ادم در سجود...
پشت شیطان ، خرد ، از خاک وجود...
عین اعظم ، از علی امد میان...
یا علی شد ، ورد ادم بر زبان...
نام مولا ، زینت عالم بشد...
بر لب حوا و هم ادم بشد...
ظا به اعظم ، ظهر عاشورا بود...
یادی از ان ، محشر کبری بود...
از حسین وکربلا ، حرف و سخن...
از تباری که برادر ،شد حسن...
میم اعظم ، ادمی دادش نشان...
از محمد ، خاتم پیغمبران...
خاتم امد ، اسم اعظم ، بر لبش...
با حسن ، مولا و زهرا و عطش...
اسم اعظم ، پنج نفسش ، در درون...
مخفی از ، سر خوانیش یا واژگون...
یا حق
اعظم شادکام
توبه کن تا وقت و فرصت باقی است...
توبه کن تا موسم ازادی است...
توبه کن ، الطاف حق، بی منتهاست...
بگذرد ، چون رحمتش بی انتهاست...
توبه کن ، ای بنده ناچیز خرد...
چون که اخر ، جان همی خواهی سپرد...
توبه کن جانم ، که ترکت می کنند...
عاقبت ، در خاک سردت می کنند...
توبه کن ، ابلیس پست حقه باز...
می کند ما را ، ز فکر توبه باز...
توبه کن یکسر درش باز است باز...
رو به درگاه اورش ، با صد نیاز...
توبه کن ، ور اسم اعظم ، یار باد...
توبه ات مقبول و ، دل ، بیدار باد...
یا حق
اعظم شادکام ... اسفند ۱۳۸۰
اینهمه سنگی که به طرف نماد شیطان ، پرتاب می شه.
خدا بخاطر تک تک اون سنگها که صاحبانشون رو
میشناسه ، در دنیا و اخرت ، به سنگ اندازها ، پاداش و جزا می ده.
مخفی ترین ریگ هم ، از چشم خدا دور نمی مونه؟می مونه؟
اگه نظرتون غیر از اینه ، بگید!!!
گفتم ای تقدیر! اب چشمه ، بهرم شور بود...
نامه امد ، بهر تو ، دریای غم ، دستور بود...
گفتم ای دنیا ! چرا من امدم اینجا پدید؟
یک صدایی گفت دنیا زین سبب ، مجبور بود...
گفتم از ، خمخانه ، قدری می، خورم مستی کنم
هر چه گشتم ، کنج میخانه ، فقط انگور بود...
گفتم از دل ، راه شبگردی بپرسم ، ره برم
پس ندانستم ،بدین ره ، چشم دل هم ، کور بود...
گفتم از عمق وجودم ، ریشهء جان می کنم
گر مرا ، بگرفتن روحم ، ز تن ، مقدور بود...
گفتم از ، ازادی اشکم ، به رخ ، شرمنده ام
کاش ، اشکم ، در پس زندان دل ، مستور بود...
گفتم از ، بالیدنم در اینه ، بر خود ، چه سود
چون که تن ، بی روح نیک ، افسرده ای منفور بود...
گفتم از خود ، مسئلت ، در حل کارم می کنم
پس غلط گفتم ، چون این خود ، بی سبب مغرور بود...
اعظم از دنیا و عقبی ، از دل و گل ، دل برید
این سخن ، از گفتن بیت و غزل ، منظور بود...
یا حق
اعظم شادکام
یک شب امد ، یک شب دیگر گذشت...
سخت و اسان ، جفت یکدیگر گذشت...
گر ملولم از شمار عمر و دلتنگ از گذر
سرخوشم ،کاین دل ، ز، هر زیور گذشت...
عاشق حق بودم و رسوای عالم تا کنون
عمر من ، با ذکر هو ، بر درگه این در گذشت...
گوهر دل سفتم و ،سوهان به الامش زدم
طبع من ، از لعل و یشم و لولو و مرمر گذشت...
اتشی در دل ، مرا زد ، یاد حق، کز سوز او
سوختم سر تا به پا ، از لفظ خشک و تر گذشت...
عمر کوته جستجویش بر سراب نیک و زشت
رفت و در این بادیه ،از خیر و هم از شر گذشت...
دل ، بخاکستر ، جلا دادم ، باتش ،جان و تن
تا بهایم از ثمین نقره و از زر گذشت...
شهره گشتم ، بر جنون و ، صحبت از ، ایمان من
کفر و دینم ، از زبان مسلم و کافر گذشت...
از ازل ، رسوای عالم بوده ام من ، تا ابد
حال دریابم چرا؟ کاین اول و اخر گذشت...
سعی اعظم ، باشد ان ، تا مردمان گویند کاش
ان خدا رحمت کند ،این مرده را ، چون در گذشت...
یا حق
اعظم شادکام
یکی می گفت ای دانا ! چه باشد رمز این نکته...
که دیدم بعد هر مصرع ، نهادی یک دو سه نقطه...
بگفتم ، این نشانی از ، دل تنگ و نگفتنهاست
نگفتنهای خاموشی ، که مرده در دل نطفه...
یا حق
اعظم شادکام
ای اسمونی...
میخوام بمونی...
واسه دل من
تا صبح بخونی...
میخوام که باشی..
نری جدا شی...
نمک رو زخمم
دیگه نپاشی...
میخوام بمونیم...
با هم بخونیم...
غم و غصه رو
از دل برونیم...
این شب یلدا...
غصه و دردا...
تموم شه بره
تا صبح فردا...
میدونی چیه؟
حرف از کیه؟
گلهء ماها
از دو رنگیه...
از این ادما...
سفید و سیا...
صد تا رنگ و رو
پرند از ریا...
هیچکی نیست بگه...
چی شده مگه...
دل بی ریا
قصه شد دیگه...
.........ولی
من هنوزم...
ادم دیروزم...
روز گذشت اما
مثل هر روزم...
چون که دل پاک...
نیست اسیر خاک...
مثل یه دریا
ابی افلاک...
یا علی
اعظم شادکام(دریا)
تا به حال ، لحظه طلوع خورشید ، روی اب دریا توی قایق بودید؟
مجسم کنید.
من بیشتر به دریاهای جنوب سفر کردم .
و بیشترش هم به شهر بندرعباس.
اون هم برای کارهای شغلی.
به همین خاطر هم دریا رو از نزدیک زیاد حس کردم.
و بارها و بارها ،و زیباترین لحظات یک روز رو ،
لحظه ای که خورشید داشته بالا می اومده ، روی اب
بودم.
نسیم خنکی که از روی موج ها بلند میشه و به صورتت می خوره،
روح و جسمت رو نوازش می ده.
این منظره ،چقدر زیبا و فریبنده است .
واقعا باعث میشه ادم خودش رو توی یه دنیای دیگه تصور کنه.
قطره های ابی که از هر موج دریا بلند میشه و صورتت رو
خیس می کنه، یه نشاط و طراوت عجیبی بهت میده.
چقدر دلم هوای دیدن مرغای دریایی رو کرده که
انگار توی هوا مثل یه پر کاه با هر نسیمی به سبکی
جابجا میشن.
اعظم شادکام
همه از شمع و گل و بلبل و پروانه بگویند...
هر شب به خفا، ره سوی میخانه بپویند...
من را نه خفا گل بود و نی به جلی شمع
خندم، دگران، دوست چه بیهوده بجویند...
یا هو
اعظم شادکام
عصر جمعه است.
داره بارون می باره.
همه جا ساکت و ارومه.
منتظرم از تلویزیون دعای سمات رو بشنوم.
همیشه دم غروب عصرهای جمعه ، شنیدنش احساس خوبی
بهم می ده.
امروز عجیبه.حتی صدای اذان ظهر از همیشه برام لذتبخش تر بود.
انگار قشنگترین موسیقی رو داشتم می شنیدم.
اینجور وقتها ناخوداگاه تمام وجودت متوجه خدا می شه.
و بی اختیار می ری سراغ جانماز و کتاب دعات.
حس قشنگیه.فکر می کنم البته!
امروز صبح زود ، مثل خیلی از صبح های دیگه ، مشغول
پیاده روی دور یه میدون بودم.همیشه از پیاده روی در
هوای تمیز بعد از بارون لذت می برم.
همینطور که داشتم قدم می زدم به خیابون های
اطراف میدون هم نگاه میکردم.
چهار تا خیابون که هر کدوم در یه جهتی قرار
گرفته بودند.
فکر کردم بجای دویدن دور میدون(البته این میدون خیلی بزرگه)
راه یکی از این خیابونها رو بگیرم و تا اخر برم و بیام.
ولی بعد فکر کردم دور همین میدون بدوم .
هر چند ممکنه هی برسم سر جای اولم ولی من یه ابتکارم
به خرج می دم یعنی گاهی یه دفعه مسیر رفتنم رو در خلاف
جهت عقربه های ساعت ادامه میدم.
اینجوری نه مسیر یکنواخت میشه و نه سیستم تعادلی بدنم به هم میخوره.
علاوه بر این ، میتونم دوستانی رو ببینم که توی مسیر
تا بحال جلوتر یا عقبتر داشتند می رفتند ، و به دلیل
هم جهت بودنمون نتونسته بودیم هم رو ببینیم.
می بینین به همین سادگی میشه یه مسیر
به ظاهر خسته کننده رو تبدیل کرد به یه
راه جالب و جدید.
بستگی به خلاقیت و فکر و دید خودمون داره.
که چه طور به یه مسیر نگاه کنیم.
حالا ممکنه گاهی دوستی هم توی مسیر نبینیم .
ولی همون کسانی هم که نمیشناسیم باز در یه
چیز باهامون مشترکند.
اونم راه رفتن!!
نظر شما چیه؟
در این دنیای بی تدبیر...
یکی صید و دگر شد شیر...
عجب تدبیر زیبایی
بیادم داد ، ان یک پیر...
که ای فرزند ! پندم گیر...
جهان دارد بسی تغییر...
چو یاری بایدت دلجو
محک بنما ، به صد تزویر...
به خشم و مهر و با تدبیر...
عملهاشان ، بکن تفسیر...
وفا کن ، بیوفایی کن...
دل عاشق ، نگردد سیر...
به خود گفتم که پندش گیر...
مرو این راه را ، بی پیر...
بیاویز این سخن بر گوش
که بشناسی خط و تصویر...
چه نیکو کرد ، پس تاثیر...
اگر چه شد ، کمی تاخیر...
ولی باری نکو داد و
عجب شادم از این تعبیر...
چو افکندند پس شمشیر...
ز اسبان امدند بر زیر...
پس اینان مردگانند و
بباید گفتشان ، تکبیر...
اگر چه گفتم این را دیر...
نگردید از دلم دلگیر...
که من بین دو صد اقا
ندیدم یک نفر هم ، میر!
بگویم من ، به هر تقدیر...
که ای مردان بی تدبیر !!
سیاست ، مرد ره خواهد
نه مشتی عاشق شبگیر...
چه فهمیدند ، این را دیر...
نوکی کج خواهد این انجیر...
مگر میشد که هر عاشق
شود یار جوانی پیر ؟؟
از این بحر قمار قیر...
شدم پیروز عالمگیر...
برنده اعظم است ، بر او
ندارد قهر و لطف ، توفیر...
یا علی
اعظم شادکام
گهگاه ،نخورده می ، مست و خرابم...
بی رنگ ولی ،پخته به صد رنگ و لعابم...
امروز چنینم که بگفتم ، خبر از روز دگر نیست
تا باز چه اید به شب اندر رگ خوابم...
یا حق
اعظم شادکام
شاید امشب، شب مرگم باشد...
شب غم ، غصه و دردم باشد...
شاید این چشم ، دگر باز نگردد فردا...
پس از امشب ، دگر اغاز نگردد فردا...
شاید این شمع ،دگر باره بخاموشی رفت...
نام من ،گوشه صندوق فراموشی رفت...
شاید این خانه دلگیر، دگر تاریک است...
کوچه پس کوجه دل، غمزده و باریک است...
شاید این دل، دل ویرانه شده است...
زخمی از ، یارم و بیگانه شده است...
شاید امشب به میان نامده، رفتم با درد...
صبح فردا بسپارند بخاک، این تن سرد...
شاید اعظم دگر از، ریشه بسوخت...
هم به بر ،جان ، هم از اندیشه بسوخت...
حق
اعظم شادکام
گاه، دلتنگم که یاد از ، سرو و بستان می کنم...
گه به حافظ ،دل خوش و، گه بر گلستان می کنم...
گاه ، دریا می شوم ، پابوس ساحل می روم
گه ز روی ماه یارم ، مد ، فراوان می کنم...
گاه ، ابری می شود دل ، تار و انبوه و غلیظ
گه ز چشمم ، بر رخم ، رگبار باران می کنم...
گاه ، سر بر سجده دارم ، خرقهء زاهد به دوش
گه چو ساقی ، جام می ، تقدیم مستان می کنم...
گاه ، دل ، اهنگ غم خواند ، گهی تصنیف شوق
گه سه تارم ، کوک بر ، مشق ظریفان می کنم...
گاه ، کوشش می کنم ، تا دل ، غنی گردد ز دوست
گه دو دستی ، جان و دل ، تسلیم جانان می کنم...
گاه ، نشتر می زنم ، بر دل ، که خو سازد به درد
گه به تریاق سکوت ، این نشئه ، درمان می کنم...
گاه ، کالای دلم ، با قحطی عشقم ، گران
گه به تخفیفی کلان ، این سکه ارزان می کنم...
گاه ، قلبم می خلد ، از تیزی الطاف دوست
گه به ازهار بهاری ، دل ، گل افشان می کنم...
گاه ، می گردم کویری ، گرم و سوزان ، در عطش
گه چو کوزه ، لب تر از ، مشروب عرفان می کنم...
گاه ، می سازم ، به تندی ، خانه ای ، از جنس عشق
گه به خشمم ، خانه را ، یکباره ، ویران می کنم...
گاه ، می پیچد نسیمی ، از برم ، بر موی یار
گه به طوفانی ، سر زلفش ، پریشان می کنم...
گاه ، پنهان در کلامم ،گوهری ناب از دلم
گه قناعت بر ، پنیر و لقمه ای نان می کنم...
گاه ، اعظم در وفا ، مشهور خوبان می شود
گه به پنهان ،عشقبازی ، با غریبان می کنم...
یا علی
اعظم شادکام
بشنوید این را ، شبی دیوانه ای
می گذشت از گوشه میخانه ای
زیر لب نجوا کنان و خنده رو
با لباسی پاره و بی رنگ و رو
پا برهنه ، خرده ای نانی بدست
بر در میخانه بر خاکی نشست
نان خود میخورد ، ان ژولیده موی
فارغ از دنیا و از هر های و هوی
ملعبه شد بهر جمع عاقلی
هر طرف گفتند یا حق یا علی
ان یکی می خواند او را ، اجنبی
یک دگر ، میراند با پا ، از دری
مایه تفریح جمعی پر صدا
جمع دانشمند و دارا و گدا
گفت ان دیوانه با صوتی حزین
کای شما مردان عاقل یا وزین
گر منم دیوانه ، گر مجنون هو
می کشم بر دوش ،جرم یک سبو
راه خود را می روم ، ای عاقلان
می زنم تنها ، به جان خود ، زیان
جای شکر است این که، این یا حق ما
ذکر دائم شد به لبهای شما
گر شماها عاقلید ، اینجا چه کار؟
با من دیوانهء رسوا ، چه کار؟
گر که مجنونید و مانند منید
بر بمانند خودی ، سنگ می زنید؟
این بگفت و راه خود ، در پیش راند
زیر لب ، این نغمه را ، اهسته خواند
در جهان ، اسم من دیوانه رفت
بر لب هر عاقل و فرزانه رفت
بیدلم ، خوش با ، خدای بیدلان
گر چه مجنونم ، سرم بر عاقلان
دلخوشم با کنج ویرانی که هست
هر چه هستم ، عاقلم یا مست مست
گویم و خوانم به اوازی چنین
اعظم ان دیوانه باشد،پس ببین!
یا هو
اعظم شادکام
امروز هوا ابریه و داره بارون می باره.
همیشه اینجور هوایی رو دوست داشتم.
شنیدن صدای ریزش بارون ، جاری شدن اب از ناودون ،
یه سکوت عجیب خاص اینجور روز ها توی خیابون ، یاد گلای ریز
زیر سنگای بیابون ...
هوای گرفته نیمه تاریک ، جریان اب توی جویهای باریک ،
گنجشکای زیر سقف تراس و اواز جیک جیک ...
همه اینا به ادم ارامش می دن.
چقدر روزای بارونی قشنگن.........
باز باران امد و انگشت را بر شیشه زد...
بر ترکهای بیابان ، نرم نرمک تیشه زد...
راست می گفتند باران مهربانی می کند
چون خودم دیدم که دانه ، با نگاهش ریشه زد...
یا دوست
اعظم شادکام
زخم این دل را که دایم تشنهء درمان توست...
چون توئی ،یارم شود ، ارام و دلدارم شود
غم ندارم ، تک غمم در کنج دل، هجران توست...
عمری از ، عقل و کمال و ، ساغر و می ، دم زدم
منتهای عقل من ، در کار دل ، حیران توست...
گر چه عمرم ، صرف اباـ داـ نی دلها بشد
بنگر اینک ، خانه ء دل را ، که چون ویران توست...
پای من ، در راه عشقت ، ثابت و محکم ، ولی
این قلم در دست من بین کاینچنین لرزان توست...
از کمان ابروی چشمم ، تیر مژگان شد روان
مقصد پیکان عشقم ، مردم چشمان توست...
قصد دل ، با غمزه و ، مقصود دل ، با صد نیاز
با دو چشمان سیاهم ، رخنه در ، ایمان توست...
گر به جرم عاشقی ،لطفت، مرا، داور شود
اسم اعظم، پای حکم و ، دفتر و ، دیوان توست...
یا هو
اعظم شادکام
من عاشقم بر هو و بس...
من عشق دارم ، نی هوس...
کی می توانم بشکنم
دلها ، به افکاری عبث...
معشوق ، خود ، می داند او...
دل می پرد ، در کوی او...
دیگر چه گویم بیشتر
چون دیده ام، ابروی او...
پس لحظه ای را ، با خدا...
خلوت کنید ای ناخدا...
کشنی تمامی ظاهرست
باشیم ، با ، نوح خدا...
از بهر دنیا ، سود خود...
حرف از ، نبود و بود خود...
بیراهه ، تا کی می رویم
گم کرده ، تار و پود خود...
هم شاعر ساقی و می...
هم نوحه خوان ، از ، سر به نی...
در یک ره و نااگهند
هو میکشاندشان ، به پی...
پس چون نظر ، بر حق بود...
حق هم ترا ، یا حق بود...
دور افکنید این دشمنی
دندان کین ، بس لق بود...
ماندم به جا ،درحیرتی...
یک شب بحق در خلوتی...
عمری که رفت ، اید دگر؟
تا کی اسیر غفلتی؟
ایا که می ترسد ز ما؟
مردن ، که اید ، سوی ما؟
شاید که فردا ، اید ان
بانگ رحیل ، از کوی ما...
اعظم ، خس پر لرزشی...
می سوزد اندر اتشی...
پس دل ، مبندیدش به دل
چون او ، ندارد ارزشی...
یا دوست
اعظم شادکام
شام غریبان است و غم ، اتش به نایم می زند...
از خانهء دل ، کوبهء همسایه هایم می زند...
انگار ، امشب اسمان ، افتاده بر روی زمین
هر سو ، کنار یک بدن ، شمعی صدایم می زند...
امشب ، صدای اتش و باد و شرر در خیمه ها
با گریهء این کودکان ، سازی برایم می زند...
من پا برهنه ، در کویر ، اینسان شدم بند و اسیر
هر دشمن نامردمی ، سنگی به پایم می زند...
در خیمه های سوخته ، بنشسته و دشمن، برون
با ان سم اسب ، اینچنین ، درب سرایم می زند...
دخت علی و فاطمه، پس دست تقدیرم رقم
نک از کدامین منزلی ، تا به کجایم می زند...
ان سایش زنجیر و غل ، از گردنم تا پای ، پر
از این سپس ، او طعنه بر ، این ناله هایم می زند...
این یک گل رنجور من ، در گوشهء این دشت غم
این جسم داغ عابدین ، گر ، بر نوایم می زند...
اری برادر ، ان سرت ، در دست دشمن در سخن
گلبانگ تو، از انطرف ، هر دم ، صلایم می زند...
من چون صبوری می کنم ، از غصه دوری می کنم
یک قدسی اندر اسمان ، بانگ رهایم می زند...
دشمن چه می داند ز من ، از صبر بانوی محن
کاینگونه دم ، با طعنه از ، لطف خدایم می زند...
از محشر اعظم به ره ، بردارم این خاک سیه
چون صد سخن ، این بوی خاک ، از اشنایم می زند...
یا حسین
اعظم شادکام
در ضمن
دوستان خوبم![]()
چند روزی نیستم.یه اسباب کشی مختصر دارم.
چند وقتی دفتر کارم رو تعطیل کرده بودم.
دوباره دارم اون رو راه میندازم.
بنابراین توی این چند روزه اپ نمی کنم اما سعی می کنم روزی
یه بار به شماها سر بزنم.
انشاالله زود بر می گردم.
فقط ۳ـ۴ روز کمتر میام.
فعلا خداحافظ.![]()
اینک اینک یوم عاشورا شده
این دلم امشب دگر رسوا شده
اسم عاشورا شد و یاد حسین
تشنه لب ، یاران و اولاد حسین
از کدامین گویم ای مردم کنون؟
از شهادت ، عشق ، از قاموس خون؟
از همان مردان تا اخر براه؟
کشتگان و عاشقان ان سپاه؟
از دلیرانی که تا اخر نفس
بس بجنگیدند با،کفر و هوس؟
از حبیب و حر بگویم یا دگر؟
مرد ره بودند و یار همدگر
از قیامت گویم و ان روز سخت
پس کشیدند از تن و کاشانه ، رخت
روز عاشورا به هنگام نماز
دور مولا ، حلقه ای کردند باز
روز عاشورا ، دو خورشید و دو نور
نی غلط گفتم ، سه خورشید و سه نور
چون حسین است ان ، دگر خورشید دین
به! چه می بینم سه خورشید و زمین
بود و می تابید و نور از سوی او
عالمی روشن ز نور روی او
یک سپاهی ، عاشق خوی حسین
نور بین ان ،دو ابروی حسین
یک دگر ، در روبرو پیش حسین
ظاهرا یکدین و هم کیش حسین
جنگ می گیرد میان هر دو جمع
می گدازد صد دل از ایمان ، چو شمع
در دل قوم حسینی ، شمع ها
اصغر و عباس و اکبر ، جمع ها
بشنوید از کودک شش ماهه کم
دشمن او را در حساب اورده هم
او که طفلی بیگناه و چاره بود
کودکی از تشنگی ، لب پاره بود
شیر مادر ، خشک بود از تشنگی
کودکش می سوخت اندر تشنگی
پس گرفت او را حسین از مادرش
روی دست اورده، بالای سرش
ای سپاه ! ان مادر و این کودکش
تشنه میسوزند به گرداب عطش
پس هنوز او داشت ، می گفت از علی
ناگهانش ، صحنه ای ، شد منجلی
اه کودک ، دست و پا می زد به خون
تیر دشمن ، کرده بودش ، لاله گون
ان گلوی نازکش ، صد پاره شد
قصه پرپر شدن ، صد باره شد
اه ، ان هنگام ، ان تیر و کمان
می فشردند خود ، برای ان دهان
میسرود اهنگ غم ،تیر درشت
پس کمانش ، خم شد از غم ، قدپشت
تیر رفت و گریه می کرد و به سوز
گفت ای اصغر ، به من چشمت مدوز
من نمیخواهم بگریانم چنین ،خلق ترا
حرمله کرده نشان ،این گوشه از حلق ترا
پس شهیدش کرده و حلقش سترگ
پاره کردند ان سیه روزان گرگ
اری او هم ، یک شهید کربلاست
او شهید کوچک ان نینواست
بعد از او ، نوبت به عباس امده
ان گل زیبای چون یاس امده
در میان این همه مردان دین
ساقی، ان ، عباس بوده اولین
ساقی دشت عزیز کربلا
شیر غران ، حافظ ان خیمه ها
از رشادت ، سر به مردان سپاه
روزگار دشمنان ، کرده سیاه
پس برای بچه ها اب اورست
بین قومش ، او سر و نام اورست
سوی لشکر رفت و بر انان بتاخت
پشته ای ، از کشته ها ، در دم بساخت
رفت و بر اب فرات انداخت دست
پس ننوشید ولبش را تشنه بست
پر نمود ان مشک و سوی خیمه گاه
می دود ان اسب ، از بین سپاه
زخم یک نامرد ، دستش را گرفت
مشک را مردانه بر دیگر گرفت
دست چپ را هم ، گرفتندش بدان
مشک را ، گیرد به دندان و دهان
اه ، بر مشک امده تیری پدید
وای ، عباسم کنون شد ناامید
پس به شمشیری چنان ، فرقش شکافت
بر زمین افتاد و اسبش می شتافت
او ندا کرد ای برادر پس کنون
دیگرم طاقت نمانده در درون
ای برادر جان بیا و ، العجل
پس حسین کرد ان سر او را بغل
ان دو یار همره و غمخوار هم
اندکی نجوا ، نگاهی هم به هم
چون برفت عباس هم از سوی او
غم گره خورده بر ان ابروی او
مرد دیگر ، در میان خیمه ها
ذکر حق ، میکرد و بر ، انان دعا
اری ، یکسو ، عابدین بیمار بود
خسته در بستر ، تنی تبدار بود
ان امام چارم این شیعیان
از مریضی بوده او ، اندر نهان
این مریضی ، مکر الله است و بس
چون که باید او بماند ، زین سپس
تا که بعد از ان شهید کربلا
راه حق را ، سازد از باطل جدا
پس کس دیگر علی اکبر ببود
سر بپای خاک بابایش بسود
مادرش لیلا ، اجازت داده است
پس پدر ، رخصت به همت داده است
ان جوان پاک رعنا می رود
سوی دشمن ، یار برنا می رود
سوی میدان می رود ، اکبر کنون
می طپد ان شبه پیغمبر ، به خون
می کشد جمعی ، از ان فوج عظیم
شکر می گوید ، خداوند رحیم
می شود بی تاب ، او ، از خستگی
می رود سوی پدر ، از تشنگی
پس حسین انگشترش را ، در دهان
می گذارد ، تا کند ، سیراب ، ان
چون شود سیراب، گردد سوی جنگ
گوید ای دشمن ، شما را باد ننگ
باز می رقصد ، چنان شمشیر او
کفر می لرزد ، ز صوت و تیر او
پس به دورش جمع گشتند ان سپاه
تا ببندند سوی او ،بیراه و راه
چون زنندش ، زخم شمشیر جفا
اه امد ، از نهادش ، در خفا
بر زمین افتاده او ، پیش پدر
خون ، ز صورت می چکد ، از فرق سر
ان حسین ، اندر فراقش گوید این
پس چه سازم بعد تو ، ای مه جبین
بعد از این ، بی روی ماهت ای پسر
پس بگردد خاک ، بر دنیا ، به سر
روح اکبر رفت ، تا اوج برین
تا شود با جد پاکش ، همنشین
پس حسین است و تنی اندک بجنگ
یک سپاهی ، پیش رو ، لبریز رنگ
زعفر امد ، با سپاه جنیان
تا کند ، پاس از حریم و از کیان
تا شود ، یار حسین اندر خروش
خون انان هم ، چنین امد بجوش
وای بر ، ایمانتان ، ای کوفیان
کاش غیرت بودتان ، چون جنیان
گفت ای زعفر کنون این اذن نیست
اذن حق جز از برای انس نیست
پس زد او ، بر قلب ان ، بیگانگان
تا که بردارد ، تن کفر ، از میان
با لب عطشان ، میان ان نبرد
حرف حق می زد ، ولی با اه و درد
من برای دین ، بدینجا امدم
پس برای امر دنیا ،نامدم
من برای امر معروف و نکو
امدم از دورها ، من کو بکو
بهر قسط و عدل و ایمان امدم
یاری دست مسلمان امدم
نامدم بهر خلافت یا جلوس
امدم با قصد پاک و با خلوص
نهیتان ، از منکر و از بد کنم
این خدایان دروغی ، رد کنم
بهر عشق و مهر و ایمان امدم
کوفیان خواندند و مهمان امدم
به عجب مهمان نواز و سر خوشید
چون چنین مهمان خود را ، می کشید
با لب عطشان ، میان دشت و رود
اینهمه قربانی و خوانید سرود؟
چون که فرزندانمان ، پرپر شدند
هم علی اکبر ، علی اصغر شدند
پس چو عباسم برفت او ، سوی دوست
من رضایم هر چه خاطرخواه اوست
این بگفت و زد به قلب دشمنان
کشت از ان نامردمان ده در زمان
تا که زخمی کرده و در گودیش
سر بریدندش ، به رغم العطش
تیغ ، در دستان شمر ، اوا نمود
سرخپوش صحنه را ، رسوا نمود
بشنوید اکنون ، زبان خنجری
شرم دارم پاره سازم حنجری
حنجری ، کز غیر حق ، دم بر نزد
جز حقیقت ، از گلویش ، سر نزد
عاشقم ، بر خلق و بر خوی حسین
دیده بخشد چشم من ، بوی حسین
من چگونه حنجر حق را ، به تیغ
پاره سازم ، وای بر من ، ای دریغ
شمر حتی ، گوش ، بر خنجر نکرد
شرم ،، از ان ، زاده حیدر نکرد
وای ، پس خون حسین ، فواره زد
طعنه بر ، قربانی صد پاره زد
خون پاکش ، پخش شد ، تا اسمان
وقفه شد ، در کار و احوال جهان
خاک ، می بلعید خون پاک دوست
چونکه خاطرخواه خاطرخواه اوست
زان پس ان ، خاک عزیز کربلا
گشته بهر هر چه بیماری ، شفا
پس جهان پیچید درهم ، تیره شد
چشم خلقی ، سوی گودی خیره شد
قدسیان ، اندر سما ، واندر خروش
وا حسین ، از عرش ، می امد به گوش
یک دو محمل را ، سیه پوش اورند
کیست این بانو ، که بیهوش اورند
این چه مردی ، قد او ، چون منحنی
یا رب این ، مانند مولایم علی
هر دو تن ، یکتا ، به کل عالمند
از چه رو ، پیراهن غم ، بر تنند
دخت پیغمبر ، چنین ماتم زده
نوحه اش ، اتش بر این عالم زده
پس بگوید مادرش ، ان فاطمه
نوحه خوان و سینه زن ، سوی همه
بشنوید ای اهل دنیا ، درد من
پاره شد ، بند دل دلبند من
این ز اولاد علی ، حیدر بود
جایگاهش ، کتف پیغمبر بود
ای ملائک ! بالها ، بر هم زنید
تا بگردد عالمی ، از نو پدید
عالمی ، کز اب ان ، مهرم شود
تا مرا از یاد ، این مهرم شود
مهر بی مهری ، که از این مهر من
سوزد از ان ، حلق هر دو ، ابن من
یک بسوزد ، زهر و اب ان پیکرش
دیگری سوزد به گرداب عطش
نوحه زهرا ، چنین کرده خموش
کل دنیا ساکتند و فال، گوش
عصر عاشورا ، ز بهر ان پسر
ناله می امد ، ز عرش ، از ان پدر
یا علی ، صبرت دهد پروردگار
از جفای مردم این روزگار
پس بگریید از ، فراق ان امام
از برای هر اسیری ، تا به شام
پس زبان حال زینب ، اینچنین
خسته و نالان ، قدم زد بر زمین
می دوید او ، در میان کشته ها
پس، خدا می داند از ، ان لحظه ها
یا حسین ! اینک صدای خواهرست
زینب امشب ، بیکس و بی یاورست
یاریم کن در شب تارم حسین
یار و دلدار وفادارم حسین
در میان کشتگان کربلا
من نمی دانم ، تو افتادی کجا
زینب و ، صد تن تن صد پاره ، پیش
می دود ، تا بیند ان ، دلدار خویش
وای در زیر سم اسبان ، چه له
گشته ، تن های تمام قافله
اه ،،از من ، وای، پس بر مادرت
از چه رو ، زنده بود این خواهرت
اه ، لعنت بر چنین مردان پست
کاینچنین تیغی ، ترا گردن نشست
وای ، بی سر گشته ای ،ای یار من
کم شده چاره ، ز فکر و کار من
من چه گویم از تو با ان دخترت
چون نمی بینم سری ، اندر برت
ای برادر ! بوسم ان رگهای تو
جان فدا سازم ، بخاک پای تو
من چه سازم ، با چنین غم ، در برم
خاک دنیا شد ، ز بعدت بر سرم
وای مولا ! پس برادر امده
این برادر ، پیش مادر امده
ناتوان شد این دل و احساس، هم
امد انجا ،، مادرم ! عباس هم
یا رسول الله ! امد در برت
سوی حق امد ، علی اکبرت
جد من ! امروز ، اصغر امده
ان گل نشکفته پرپر امده
ای خدا ! صبرم بده ، در کار دین
تا شوم فریاد انان ، در زمین
زین پس این خواهر ، برای خون تو
می شود ، روشنگر بی چون تو
سر به نیزه ، گر ترا ، دشمن نمود
پس مرا ، قربانی این تن نمود
زین پس این ، کار من است و لطف او
تا صدایم ، سر شود ، زین های و هو
می روم من ، با اسارت تا به شام
پس رسالت را ، کنم ان جا تمام
گر پسندد شاه کوی نینوا
اعظم است از شاعران بیریا
یا حسین
اعظم شادکام
ظهر تاسوعا شد و دل پر گرفت...
رفت تا بالا ، رهی دیگر گرفت...
باز دل سر میکشد در ان خیام
دل سراغی از سر دلبر گرفت...
یا حسین
اعظم شادکام
باز تاسوعا و عاشورا شده
دل عجب دیوانه و شیدا شده
باز بوی تربت ان سرزمین
بر مشامم می رسد از هر زمین
باز می بینم عیان ان صحنه را
مو به مو ، هر گوشه ان پهنه را
در میان خیمه ای ، مولایمان
مثل شمع روشنی اندر میان
پس سخن می گفت او ، بی واهمه
می نمود اتمام حجت ، بر همه
بشنوید مردان مومن ، این سخن
هر که می خواهد رود از سوی من
چون که دشمن می کشد این جمع را
می شود خاموش ، نور شمع ما
پس به تاریکی رود ، هر کس که خواست
من نخواهم کرد ، از ، او ، بازخواست
ترک کردند عده ای ، ان خیمه را
عذر کردند ، فرزند و عیال تشنه را
پس بماندند عاشقان ان امام
تا که دینداری کنند انان تمام
مثل امشب ، جمع انان تا سحر
هر تن از دیگر ، به حق ، مشغولتر
پس می امد صوت صد راز و نیاز
در دل شب ، از سوی هر خیمه باز
ان جوانمردان پاک وارهی
تا دم اخر ، نمودند همرهی
اه امشب ، ناله انان شنو
وای فردا ، از شروع روز نو
امشب اینان ضجه از دوری یار
میکنند و پر کشند تا ان دیار
امشب انان در نماز و خلوتند
فارغ از دنیا و فکر و غفلتند
سر به روی تربت پاکی نهند
ان زمین ناب افلاکی نهند
خاکهای گرم و عطشان کویر
از زلال ذکر انان نیست سیر
خاک پای عصمت است و ابرو
اشک انان می برد ، در خود فرو
باد می داند ز راز هر سخن
از دهان مردم تفتیده تن
خیمه از سوز دل ان مردمان
روز عاشورا ، بسوزد بی امان
کاش من هم خیمه ای بودم بلند
تا بسوزم از غم ان سربلند
کاش امشب در بیابان عطش
اب بودم در جواب العطش
پس تو اعظم! کم بگو از کربلا
کی تو باشی لایق لطف و ولا
یا حق
اعظم شادکام
اگر گویم که اب ، عین وفا بود
غلط کی گفته ام ، چون با صفا بود
چو تیر امد ز دشمن ، بر دل مشک
از ان رخنه ، چسان میریخت اب ، اشک
میامد بر زمین ، تا گل بسازد
ز خاک کربلا ، صد دل بسازد
کند قربان ، تمام صد دل خاص
شود نرم از برای جسم عباس
بیفتاد ان دلاور ، بر دل خاک
به خون ، رنگین شد ان ، اب و گل پاک
به یک منظر ، یکی دست یمینش
فتاده غرق در خون جبینش
به سوی دیگر ان ، دست یسارش
علم ، افتاده شد ، اندر کنارش
چو زد دشمن ، به چشمش تیر کاری
دو رود خون شده ، از دیده جاری
چو فرقش شد به شمشیر جفا ، نیم
زمین گفتا که ، بیزار از جهانیم
جهان ، بی روی عباس علی شد
به خون اغشته ، فرزند ولی شد
بیا ام البنین ! ای مادر غم
که پر پر شد جوانت ، بهر ماتم
علی ! صبرت دهد ، پروردگارت
عزادار است زهرا ، در کنارت
حسینا ! سخت باشد فرقت یار
فقط لختی بمانده جای دیدار
حسین امد کنار ان برادر
طپشها دارد اندر دور ، خواهر
سر عباس ، بر دامن گرفته است
همه عالم ، ز غم ، ماتم گرفته است
گرفته ، قطب خورشید ، اه و نالان
سر ماه بنی هاشم ، به دامان
دمی با هم ، سخن ، جانانه گفتند
ز عشق ان دل دیوانه گفتند
نمی دانم چه بر این رفت ، یا او
دلم اتش گرفت ، ای حق و یا هو
نمی خواهم بگویم بیت دیگر
که می ترسم شود گریان ، پیمبر
ابوالفضلا ! کمین کارم ، دو بیت است
طمع از لطف تو ، مثل کمیت است
چو اعظم ، عاشق است بر خاندانت
رها منما مرا ، اندر قیامت !
یا هو
اعظم شادکام