ای کاش سفره دل ، باز کردنی بود ، تا همه از درون ان
اگاه می شدند.راستی در سفره دلمان جه داریم؟
در سفره دل من ، تنها تکه نانی است از گندم پدرم ،ادم ،
و جرعه ابی است به زلالی یک چشمه و
و کلمه ایست
بنام بسم الله که هر لحظه در یادم متجلی می شود.
و تنها وجود دیگر،
نقش شمعی است ، بر گوشه
این سفره که به نورش ، دلم گرم است.
سفره دل من ، فقط همین ها را دارد.
نه رنگ رنگ است
و نه انچنان زرنگ.
و نه در هر زاویه بلورش ،
قصد شکستن نوری...
گندم و اب بجای خویش.
الله بالاترین مکان دل...
نور شمعم همواره باید مستقیم بتابد،
نه از زوایای بی فریب وجودم بشکند ،
نه از سوز سردی بیرون ،
خاموش شود.
بسم الله دائم بر زبانم جاریست.
نان و اب هم بقدر حیات.
روشنی بخشی شمع هم در ذات اوست ...
یا دوست
اعظم شادکام
هرگز نشوم خم ، ز غم دور فلک...
پس بیایید و بپاشید به این زخم ، نمک...
اسوده شد این فکر ، ز بی تابی و هجر
پس بدانید! خدا گفت ، که الله معک...
یا حق
اعظم شادکام
جماعت! نک بدانید اینکه مستی ، عارضم شد
در این مستی ، بناگه راز هستی بارزم شد
بیاور ساقیا ! از ان می ناب
کز ان ساغر ، کلام حق پرستی ، حارزم شد
یا حق
اعظم شادکام
قلبم فشرده گشته در کنج سرد خانه
اشکم درون چشم و لرزان ز گریه شانه
گر هم به من بخندند ، بر سادگی این دل
من بیغشم ولی داد، ای داد از این زمانه
یا هو
اعظم شادکام

ای که کشفت همه راز است، بیا...
دائم در این میکده باز است، بیا...
گر گمشده داری و نشان می جویی
این ره ، گذر گمشده یار است ، بیا...
گر مستی و محکوم، همین جا بنشین
دیوانه ، بدین محکمه کار است ، بیا...
ساغر ، ز کف ساقی مستان بطلب
کاو صاحب این مجمره نار است ، بیا...
گر رتبه عالی طلبی، گر طلبی یار برو
دنباله او گیر که او مرتبه دار است ، بیا...
این کهنه ردا را منگر، نیک تو بنگر
کاو چون صنمان ، مصطبه دار است ، بیا...
این موی ، سپیدش ز غم هجران شد
او را نه در ان مطحنه کار است ، بیا...
اگاه! ز مرهم ، ز دوا دم نزنی در ره یار
کارام دل دلشده ، دار است ، بیا...
کز جان تو ز هجرش بوصالش برسی
دل را به همین افشره ، چار است ، بیا...
هان! مویه ز معضل شدن ره نکنی
گر شکوه کنی ، سفسطه وار است ، بیا...
گر طالب گل هستی و ان مطلوبست
هشدار! که ره یکسره خار است ، بیا...
تا کی ، تو بدین یار ، ز روزن نگری
اگاه ! که این پنجره تار است ، بیا...
دنباله دیوانه سرمست خرابات بگیر
انجا برو کاین روزنه غار است ، بیا...
این خرقه زهد از بدنت بیرون ار
که در این کیش، چنین البسه عار است ، بیا...
اینگونه تو عریان ز هوس راهی شو
بجز این، دم زدنت لقلقه وار است ، بیا...
ان گه برو تا راه دلت را بزنند
کی حال چنین رهزده زار است، بیا...
هر دم به دمی ، دم ز دمش ده که شوی
خشنود که این مشغله کار است ، بیا...
این جا ، نه به جام خنکت ،می، ریزند
هم جام، هم این مشربه ،نار است ، بیا...
جز شرط ادب ، پا به خرابات منه
کاینجا ادبش ، مدرسه وار است ، بیا...
اینجاست که جانها همه قربان گردد
ما را به همین مذبحه کار است ، بیا...
مشغول به بازیچه و لعبت نشوی
کاین کار ، بسی مسخره کار است ، بیا...
اینجا به چنان داد و فغان حاجت نیست
هر دم ،نفسی ، زمزمه وار است ، بیا...
یک جرعه از این جام ، شرابی سرکش
ان را به کمی مضمضه کار است ، بیا...
با چشم دلت وجه رخ یار ببین
کاین وجه و نما منظره دار است ، بیا...
هر کس به تمامی سخنم را بشنود
همسان سران ، مرکبه دار است ، بیا...
چون عشق حق اندر سرت اعظم باشد
این حرفه ترا یکسره کار است ، بیا...
یا حق
اعظم شادکام
دلتنگم و دلتنگی من چاره ندارد
مرهم، دل ازرده صد پاره ندارد
میگردم و میجویم و در غربت کوچه
یک همنفسم این دل اواره ندارد
اعظم شادکام
غربت عصر جمعه را ، کی می توان پنهان نمود
ان را به بغضی بی صدا ، پنهان از این و ان نمود
اه این سکوت سرد تلخ ، جان را به لب می اورد
این مشکلات خفته را ، تا کی توان اسان نمود
اعظم شادکام
ای کاش کوزه بودم ، در دست تشنه کامی
تا تر کنم لبی را ، با اب یک دو جامی
دیوانه ام نخوانی ، جانم اگر بدانی
سلطان عالمی گر ، حق را کنی غلامی

نه ان جا هیچ نشانی ، از رکود است
بحق ، ان عالم کشف و شهود است...
یکی پیوسته او ، اندر سجود است
دگر دیوانه از ، سیر وجود است...
بیا کان رهگذر ، راه صعود است
در انجا ، صحبت از احسان و جود است...
کسی نی در پی بود و نبود است
تمام جانشان ، عشق و سرود است...
تن و جان را ، ز عشقش تار و پود است
صفا هست و وفا هست و درود است...
ز بعد از هر فرازی ، یک فرود است
ولی انجا ، فرازش هم خلود است...
ببین اوا ، همان اهنگ رود است
ز فکر و عشق حق ، این اه و دود است...
به شعر اعظم ، ان داور شهود است
که چون حافظ شدن ، بسیار زود است...
یا حق
اعظم شادکام

کبوتر ارام...
ارام گیر...
هراسان ،
قلبم می طپد
در گوشم ضربان ، طنین می گیرد
نشسته ام
کنار پنجره ای سرد
دری بسته
زمستان و سرما
بال زخمی
شوق پریدن نیست
کبوتر ارام...
ارام گیر...
صدایم گنگ
مبهم ، خفه در گلو
امده بودم
به کنجی ارام
بلکه نفس گیرم
اه این همه همگان
تنها برای لحظه ای درنگ
امده بودم...
بال که زخمی بود
پر شکسته
پای به زنجیر
طوق اسارت بر گردن
دیگر چه؟
کبوتر ارام...
ارام گیر...
ترحم نمی خواهم
کسی نمی فهمد
فقط لختی
به نغمه ام گوش می دادید
کوچه ها ساکت
رهگذران سرد و خاموش
باد سرد وزان
ادمیان به خانه هاشان خزیده
پرواز
از یاد رفته
کبوتر ارام...
ارام گیر...
این جا
کوچه ای بود
زمانی پر رونق
ادمیانی پر مهر
معتمد
بیریا
همه گم گشته اند
در سکوت تردیدها
تصورات واهی
زیر ذره بینم دیده اند
درشت
مثل کرکس
کبوتر ارام...
ارام گیر...
ان قدر
بی بها شده ام
که کسی
لحظه ای
به نوایم گوش نمی دهد
نمی پرسد
شاید سخنی
برای گفتن دارم...
اینجا
کسی نمی فهمد
باید رفت
تا دورها
به سرزمینی دور
تا دلم خوش باشد
که انجا
واقعا کسی
زبانم را نمی فهمد
دیر است...
کبوتر ارام...
ارام گیر...
گندم بر زمین
پیدا میشد
اب هم قدری
اب باران کفایت بود
پریدن هم بخاطر داشتم
تنها پریدن،
دشوار بود...
بال شکست
یار ندیدم
دیوار بلند
اسمان مرا میخواند...
درنگ چه حاصل؟
همه شنیده اند،
باز تکرار می شود...
پرنده
مردنی است
پرواز را به خاطر بسپار...
یا علی
اعظم شادکام
در لحظه های بی کسی...
با ان همه دلواپسی...
افسرده از نامردمی
مولا علی ، ما را کسی...
در بیش و کم های زمان...
اشفته از کار جهان...
غم دیده از هر نارفیق
مولا علی ، شو یارمان...
دلخسته از جور و فریب...
صد اشنا اما غریب...
ازرده از زخم زبان
مولا علی ، باشم حبیب!
یا علی
اعظم شادکام

ای خدا! تاکی چنین خوارم کنی
بی پناهم ، بی کس و زارم کنی...
صیقلم دادی ز بالا تا نشیب
تا کی این گونه گرفتارم کنی...
بخت من خوابیده اندر خواب خوش
وقت ان است اینکه بیدارم کنی...
یا دهی اسایشی ، یا بل کنی فرمایشی
راحت جانم دهی یا بلکه ارامم کنی...
یا شفا ، یا مرهمی، یا درد و یا درمان دهی
یا که حکمی داده من را ، بر سر دارم کنی...
یا تنعم ، یا ترحم ، یا شفاعت یا جواب
یا اسیری ، یا گره، بگشوده از کارم کنی...
یا برانم ، یا بدارم ، یا بخوانم یا بکش
یا که باجی داده بر اعظم ، هوادارم کنی...
یا دوست
اعظم شادکام
در این میخانه از مستی چه حالی
همه افتاده بر گوش و کناری
یکی گیج و یکی مخمور و بیهوش
یکی در مستی ان یک در خماری
یکی نعره زنان اندر فغان است
یکی اویزه از سر چون شکاری
یکی بر در بداده تکیه از ضعف
یکی تکیه گهش باشد جداری
یکی خندد به دنیا و به عقبی
یکی دیگر شده مشغول زاری
یکی بر تن درد پیراهنش را
یکی رقصان بود در میگساری
یکی نالان بود از درد یارش
یکی شادان بود از وصل یاری
یکی تاری زند ،ان یک زند دف
یکی خواند ز هجر یک دیاری
یکی اتش زند بر جامه خود
یکی دوری کند از هر چه ناری
همه سو ، یک تنی افتاده مدهوش
نمیبینم در این جمع هوشیاری
در این خیل پر از اشوب ، اعظم !!
چرا از مستی خود شرمساری؟
یا هو
اعظم شادکام
.jpg)
دوستی ، صد من کتاب مثنوی
دوستی، یک ارتباط معنوی...
دوستی، یکرنگ بودن بی دغل
می توان ثابت نمودش در عمل...
دوستی ، رفتار پاک بی کلک
روح را پرواز در اوج فلک...
دوستی ، یعنی شکست دشمنی
حق شدن ، نه تو، نه ما و، نه منی...
دوستی ، بیگانگی با دشمنان
مهربان بودن به حتی بدکنان...
دوستی ، یعنی فشردنهای دست
وارهیدن از تعلق ، هر چه هست...
دوستی ، تقسیم یک نان بیات
بین من با تو ، به قدر یک حیات...
دوستی، سیراب کردن در عطش
با وجود تشنگی در حال غش...
دوستی،دیدار حق ، با چشم جان
دیدنش، هم در نهان و در عیان...
دوستی،یعنی بخواهیم هر چه هست
بهر هم ، تا روز غوغای الست...
دوستی، یکروح بودن در دو تن
پر کشیدن ،همزمان از دو بدن...
دوستی،یعنی کمک در رنج دوست
یاریش ، انگونه که ،دستور هوست...
دوستی،ویران شدن از بهر یار
ساختن از نو ، به قصد یک دیار...
دوستی ، پایان تنهائی و درد
پشت هم بودن ، میان یک نبرد...
دوستی ، همراه بودن تا هدف
بی توقع بودن از ، هر دو طرف...
دوستی، عاشق شدن بر هو صمد
درک معنای هو الله و احد...
دوستی ، هرگز نمی باشد گناه
می تواند پاک باشد یک نگاه...
دوستی،یعنی میان مرد و زن
لانه نگزیند خبیث اهرمن...
دوستی، یعنی که دوری از گناه
تا نگردد واژه ای زیبا، تباه...
دوستی، مانند مشتی باز باز
چون کف دست و دلی با صد نیاز...
دوستی، یعنی نرنجیدن ز دوست
مهر او را داشتن ، در حان و پوست...
دوستی ، یعنی گدازیدن چو شمع
تا شود روشن ،چراغ راه جمع...
دوستی،مفهوم پاک حب ناب
واقعی بودن ، نه مانند سراب...
دوستی،یعنی کرامت،فضل و جود
پا زدن بر هستی و بود و نبود...
دوستی،یعنی که رفتن سوی نور
گر چه بینا باشی و گر مرغ کور...
دوستی، یعنی که از الطاف دوست
هر چه پیش اید بگویی ،ان نکوست...
دوستی، یعنی نبستن افترا
بهر دامانی که باشد با خدا...
دوستی، یعنی تحمل،صد سخن
از در و دیوار و از ده مرد و زن...
دوستی،یعنی به هر دم ، در قفس
دم دهی از بهر حق در هر نفس...
دوستی، یعنی سر و خاک سجود
پشت سر بنهادن کمبود و بود...
دوستی ، یعنی پسندیدن ز شاه
پرسش احوال رعیت ، گاه گاه...
دوستی،یعنی که در قید زمان
اسم اعظم ، باشدت ورد زبان...
یا علی
اعظم شادکام
از جنان کل هستی ، یک قفس ، ما را بس است...
ما قناعت پیشه و راضی به احوال ذلیم
از برای شاخ زاید، یک هرس ما را بس است...
یا حق
اعظم شادکام

جه شد حاصل از این عهد شبابی؟
ز هر سو ، از تنی ، اید جوابی...
که ما هیچیم و دائم هیچ و در هیچ
بدان ای تن ، تو هم نقشی بر ابی...
اگر خواهی که عمری را نبازی
ز هر سو بگذری ، بنما ثوابی...
برو جایی که ساقی می، فروشد
فروشد ساغر و در ان شرابی...
شرابی چون زلال چشمه دل
شرابی دل فروز از طعم و نابی...
به یک دم سر کش و ساغر بیفکن
بزن پا بر سر هر نوم و خوابی...
برو در محمل لیلی ، چو مجنون
سر زلفش بده ، یک پیچ و تابی...
بیا زان پس ، در این غوغای اعظم
اگر چونان ما ، مست و خرابی...
یا حق
اعظم شادکام
داشتم به دریا فکر می کردم.
دریا صبور و ارومه.دریا وسیعه.
راحت تصویر یه اسمون توش جامی شه.
چقدر رود به دریا می ریزه
و چقدر رود از دریا خارج می شه،
و هر رودی چقدر با خودش ،
گل و لای و سنگ و صخره میاره.
ولی دریا ،
خصلت دریایی خودش رو حفظ می کنه.
چون اگر غیر ازاین قرار می بود ،
دریا دریا نمی شد.
گاهی رودهای پر از فاضلاب رو،
افراد زیادی از نوع بشر ،
بخاطر درک نکردن دریا ،
به اون می ریزن.
ولی دریا تمام اون پلیدیها رو ،
در عمق خودش حل می کنه،
و تنها ممکنه لحظه ای ،
یک موج کوچک بر اب پیدا بشه ، .
اما فقط،لحظه ای.
که اونم خصلت مادی هر حجمیه.
چون دوباره دریا همون خصلت ارامش
و سکون خودش
رو حفظ خواهد کرد.
خصلت دریا رو خدا افریده ،
و من و شماخوانندگان گرامی ،
نمی تونیم باصطلاح با ریختن الودگیهامون به
دریا ، چیزی از دریا بودن اون کم کنیم.
عمق دریا زیاد و استقبالش ازضربات سنگ و صخره
بیشتر.
که اگر دریا هم نباشد ،
چه کسی میخواهد ،
این الودگیها را بر زمین خدا تحمل کند؟
تا کی ز سر بخل و حسد، سنگ به دریا بزنیم
وای از انروز که این سیل ورق ، از بر ما برگردد...
این موج که یک لحظه ز ما بر اب است
شاید که به طوفان قضا، بر سر ما برگردد...
نیک بنگر که چو یک ریگ ، به دریا بزنیم
صد موج خطر ، خشم خدا ، حادثه ها برگردد...
برو با کینه خود ، غرق شو ای سنگ انداز
که دو صد کاخ ، به یک سیل فنا برگردد...
گر مرا نرم کنندم ز حسد ، این سر و دست
پس محال است که اعظم ، ز در قرب خدا برگردد...
یا حق
اعظم شادکام
.jpg)
اگر اندر سرت سودای عشق است
به حق بنگر، که او یکتای عشق است...
بدان ار راه پیغمبر تو جویی
که احمد، همره و همرای عشق است...
لباس پاکی اندر جان زهرا
نگر نیکو ، که از دیبای عشق است...
ز احوال علی، یک لافتی بس
امیرالمومنین ، مولای عشق است...
وز اخلاق نکو ، در کل عالم
همان حسن حسن ، همپای عشق است...
حسینش سرور ازادگان شد
مزارش نینوا هم ، جای عشق است...
ببین سجاد و محراب عبادت
بدان، استادنش بر پای عشق است...
ز علم باقر ش جویای ره شو
که او ، عالمترین دانای عشق است...
بیا اندر کلاس صدق جعفر
الفبایش بحق، خوانای عشق است...
به هر دم ، خشم چون کاظم فرو بر
که صبرش فاتح درهای عشق است...
بدان سر ضمانت از رضا هم
محبت ، مدرج والای عشق است...
جوادش جود او مشهور عالم
که او ، بخشنده برنای عشق است...
نقی را ، پاکی اندر ذات وی بود
که اخلاص نیت، پرهای عشق است...
تحمل، عسکری را در اسارت
تجلی کردن والای عشق است...
ظهور مهدی اندر کل عالم
ز بهر خلقت دنیای عشق است...
ولای ال معصومین اطهر
تمامش توشه فردای عشق است...
در این کنج خراباتش بیا بین
که اعظم ، مجلس غوغای عشق است...
یا حق
اعظم شادکام

هر چه گفتم ، هیچ کس باور نکرد
لحظه ای حق را به خود ، داور نکرد...
او که امد ، او که رفت او، از برم
جز زخون دل ، شرابی در کف ساغر نکرد...
شاد بودم با نگاهی ،بسته این دل بر کلام
غمگساری از دل غمگین ، بجز مادر نکرد...
داشتم صد چشم یاری ، از رفیقان، من مدد
دست یاری ، پس کسی اندر برم ، یاور نکرد...
هر که امد ، سنگ زد ، بر شیشه دل ،رفت زود
هم به قدر یک سخن هم ، گوش بر خواهر نکرد...
ما نبودیم فربه و صیاد بیرحم زمان
التفاتی، گوشه چشمی بر من لاغر نکرد...
شاید انان مسلمند و راه حقشان می روند
زین سبب یک مکث ساده ، بهر این کافر نکرد...
رفتم و وا می گذارم صحنه را ، بر هر که خواست
کس برای کار ما ، پس جامه ای در بر نکرد...
شاعری بی پیله بودم ، کنج خلوت ارزوم
دست مهری ،ناز بر درکوبهء این در نکرد...
بس زدم در ، بر در این کاخ شاهی همچنان
شاه پسندید و نگهبان ، التفات اخر نکرد...
رفتم و اسان به جمع مردمان ،تا گم شدم
باز شاهی ، یادی از اعظمترین شهپر نکرد...
یا علی
اعظم شادکام
هو المعشوق
پس یکی او بود و یک ، دیگر، نبود
او که او بود، او سر بود و نبود...
بود از او بود و کسی جز او نبود
هر چه غیر از او ، بنامندش نبود...
وای از این دنیای دون پست پست
می برد انسانی انسان ، ز دست...
از چه پرسیدم که ای شمع زمان
از چه رو ، کردی صفا با بدکنان...
شمع بودن ذات مسکین من است
راه مولا، دین و ایین من است...
من که شمعم ، روشنایی ، کار من
از ازل، پروانه و گل ، یار من...
پس اگر اتش نباشد در برم
هیچ نوری ، گر نتابد در سرم...
پس چه سود از ، شمع بودن مردمان
بی سبب می شد ، همه کار جهان...
اه این بیگانه بودن با همه
وارهیدن از همه ، بی واهمه...
لذتی دارد ، زوصفش عاجزم
می رود تا عمق چشم نافذم...
می برم لذت ، ز استغنای خویش
بنده اویم ، شه والای خویش...
ای دریغا ! گویی هستی بی خبر
اینکه رب ، بالای سر ، هست ای پسر...
بیند و خواند ، ز هر یک بندگان
انچه در روز است و در شبها نهان...
شاید ان دامان که چرکش بنگرید
زیر زانوی سجود است ، ناپدید...
یا همان دستان سرد ناتوان
نیمه شب ، بهر شماست بر اسمان...
حرف نامربوط بی حاصل چرا؟
می خورید خون ضعیفان را کجا؟
این به ظاهر ، بره گان گرگ خو
کی ببردند از حمیت ، ذره بو...
بره بودن ، بی دغل ، این جرم نیست
هر چه هم خوش بنگرم ، جز گرگ نیست...
باز هم ، در صحنه ، هابیلی دگر
کشته شد ، با دست قابیلی دگر...
رسم دنیا بوده و تا روز حشر
بی گناهان کشته ، قربانی خشم...
اشک من را ، ای خداوندا ببین
دادمن بستان ز نامردان ، به کین...
انچنان صد مردم فرعون ، به کین
می زند این چرخ گردون ، بر زمین...
اعظم این ، یکتا سخن ، بشنو ز کس
دار دنیا ، خانه سخت مکافات است و بس...
یا علی
اعظم شادکام
این یار که هر دم به خسی ازارد
از بهر رسیدن به کسی ازارد
خشنود بشو وزو تمنا بنما
هر لحظه ترا، هر نفسی ازارد
یا حق
اعظم شادکام
برف می بارد ، چه ارام است و سرد
اسمان زیبا و خاموش از نبرد...
به چه زیبا می تراود نور ماه
از خلال روزنی بی گاه و گاه...
مردمان در خواب ناز و خفته اند
قصه هاشان را سر شب گفته اند...
پاسی از شب رفته ، نزدیک پگاه
می کنم با غمزه ، بر سویی نگاه...
می نشینم در کنار پنجره
نغمه ای اید برون از حنجره...
می زنم بر تار خود ، من زخمه ای
می کشم بیرون ، چه زیبا نغمه ای...
باز ،می خواند مرا دامان برف
با نگاهی ، نه باواز و نه حرف...
می دوم بیرون که زیر نور ماه
رقصم و تابی دهم ، موی سیاه...
می نشیند مادر چرخ زمان
می نشاند برف را، بر گیسوان...
رنگ برف و موی همچون قیر من
به چه زیبا می شود تصویر من...
می دوم اینسو و انسو ، من سبک
رقصم و چرخم به روی پنجه نوک...
باز می اید نسیمی نرم و سرد
می دواند درهم این موی کمند...
می نشینم بر پر و بال خیال
می روم تا اوج پروازی محال...
باد می چرخاندم شال حریر
باز می گردم من از رویا به زیر...
اه خورشید است بالا میرود
به خرامان است و رعنا می رود...
شب تمام و خواب در چشمان من
پر ز برف و یخ شده دامان من...
می روم سوی درم که مانده باز
تا بیارامم به خوابی دلنواز...
تا که شب اید ،که برخیزم زساز
دختر شب هستم و شبگرد ناز...
اعظم شادکام
دو روزی هست ، ایام جوانی
ترا گفتم که قدرش را بدانی
چو فردا را نمی دانی چه اید
به غصه سر مکن تا می توانی
یا علی
اعظم شادکام

می گذشتم از رهی پر پیچ و خم
کوله ام لبریز درد و پر ز غم...
راه دوری بود و من هم ناتوان
بار غم سنگین و این قامت کمان...
دشت و دریا ، کوه و صحرا پیش رو
چشم می دوزم به راهی رو به رو...
می گذارم پای ،در این راه دور
خسته و استاده بر پا،من به زور...
پس نبودم، توشه ای ، نان خرده ای
می گذشتم بی صدا ، چون مرده ای...
من به راه خویش، می رفتم چه نرم
خامش و پیوسته و دم گرم گرم...
می سرودم زیر لب ، نجواکنان
یا علی می گفتم و هو بر زبان...
گاه پاهایم، به خاری می خلید
گاه طفلی ،پا به پایم می دوید...
گاه می رفتم بسان برق و باد
گاه می بردم خود خود را زیاد...
گاه گرما بود و گاهی سرد سرد
بی پناه و در دلم ، یک مرده درد...
می شوم تشنه،دلم همچون کباب
می دوم از دور بهر یک سراب...
ناگه ،ابادی بدیدم من ، ز دور
می کشم خود را به انسو من بزور...
کوچه هایش تنگ و تاریک و سیاه
گویی این ده را ، نمی باشد پگاه...
می روم اهسته و مبهوت و سرد
در دلم غوغا و ترس یک نبرد...
با خودم گویم که ای بدبخت زار
از چه می ترسی ،ترا با کس چکار؟
کس به فکر جنگ با درویش نیست
جز به هو ، در سر ترا تشویش نیست...
پس خدای حی چه گردد ناسپاس؟
از چه رو ،از دیگرانی در هراس؟
می زنم هی، بر دل صد پاره ام
غافل از بخت بد بیچاره ام...
ناگه از هر بام ، سنگم می رسد
گه به سر ، گه پای لنگم می رسد...
زخمی و خونین و مالامال درد
تشنه و بیروح و جانم سرد سرد...
می نشینم بر زمین از حیرتم
درد ، میگیرد امان و طاقتم...
می کنم من تکیه بر دیوار و خشت
غرق حیرت می شوم از سرنوشت...
تا که پشتم راست می گردد درست
ناگهان می ریزد ان دیوار سست...
بار دیگر می خورم من بر زمین
اه دستم گیر، ای سلطان دین...
سنگهای مردمان از هر طرف
لشکری بنموده، مسکینی هدف...
می زنم فریاد و بر هر سو نظر
من نبودم جز فقیری رهگذر...
می روم چندین قدم در کوچه پیش
از دو پا تا فرق سر ، مجروح و ریش...
تکه چوبی را ، بکردم تکیه گاه
تا نمایم تکیه بر او گاه گاه...
ناگهان بیگانگانی خرقه پوش
می رسند از ره ، سوار و در خروش...
می ربایند از برم ، یک تا عصا
تا شود این تکیه گه از من جدا...
چون عصا بازیچه اینان بشد
رفت سوی کفر و از ایمان بشد...
چرخ می زد در بر ان خیل شر
ناگه امد سوی من ، سوی کمر...
انچنان محکم که پشتم را شکست
رفت و دل ،بر مردم بیگانه بست...
لحظه ای از درد ، ساکت می شوم
باورش سخت است و راکد می شوم...
می کنند ان جمع،دورم هلهله
می خزم بر سینه ، تا یک فاصله...
می کشم اه و نظر بر اسمان
اشک هایم می شود بر سر روان...
می کنم از غیر حق ، دل را چه زود
نیست از این مردم بیگانه سود...
اه ، دل بستن به قوم لایسود
اشتباهی کهنه و دیرینه بود...
دست را، بر خاک بی خویشی نهم
حق بگویم ، از تعلق وارهم...
دست گیرم بر زمین و زانوان
پس بگویم یا علی ، شاه جهان...
نک برس از دور ، بهر یاریم
غم فراوان و بده دلداریم...
می کنم قامت ، به نامش ،راست راست
نام او خون در رگ بی جان ماست...
در میان مردم حیرت زده
مردم بی حاصل غیرت زده...
سر برافرازم دگر بار این چنین
تا نگویندم که چون خوردی زمین...
گونه از خون سرم گلگون کنم
کاسه را از زخم دل ، پرخون کنم...
می کشم سر ، خون دل را ،چون شراب
می رهم از بند زندان تراب...
گویم اینک من به بانگی با خروش
کای شما بیگانگان خرقه پوش...
شرمتان باد از خدای بی زوال
کاینچنین با ادمی رنجیده حال...
می کنیدش خون دل ، اندر جگر
می بریدش دست و پا و گوش و سر...
این دغلبازی، زمانی بیش نیست
بد کنان را ، عالمی در پیش نیست...
من که در عالم به کس کارم نبود
چرخ گردون ، اینچنین نرمم بسود...
وای بر انان که بعد از این هنوز
غافلند از ، نیمهء این نیمه روز...
ابر نیم روزی پرده بر خورشید هست
کی توان نور حقیقت را ببست؟
من نگیرم کینه از کس در دلم
چون نمی خواهم شود تیره، گلم...
می کنم از بهرشان ، دائم دعا
تا که ره جویند ، از بهر سنا...
می زنم بر کوه ، تا صحرا شوم
چشمه گردم ، تا خود دریا شوم...
بعد از این ، پای من و دشت جنون
ره سپارم حق زنان با چشم خون...
پس روم ارام ، من دنبال راه
اسم اعظم باشدم پشت و پناه...
یا حق
اعظم شادکام
نمی خواهم برنجد از کلامم
کسی حتی ز سنگینی نامم
که من مستم ز صهبای خدایی
نباشد دل شکستن در مرامم
اگر در گوشه ای بشکسته یک دل
رقیبان را از این مطلب چه حاصل؟
جهان بالا و پایین دارد ای دوست
بدون ان نگردد ساده ، کامل
یا دوست
اعظم شادکام
تلویزیون داشت یه فیلم مستند از یخچالهای قطب نشون می داد و
اینکه بخاطر سوراخ شدن لایه ازن ،
دارن اب می شن.
دوباره یکی از اون جرقه ها توی ذهنم زد.
دل ادم و در واقع وجود ادم ، مثل همون کوه یخه.
یه یخچال ،اگه سالیان سال ، نوری بهش نتابه ،
همونجور سرد و ساکت سر جاش می مونه .
و نه تنها هیچ تغییری حاصل نمی کنه که روز بروز ، سخت تر
می شه و حجیمتر.
اما اگر از یه روزنه کوچک ، بله حتی یک روزنه کوچک ، نور بهش بتابه ،
در اون نفوذ می کنه و ذره ذره نرمش می کنه،
و به جایی می رسه که یخچال به اون عظمت ، از این تابش ،
شروع به حرکت می کنه و
راه دریاها رو در پیش می گیره.
و زیر گرمای خورشید که حالا دیگه مستقیم بهش می تابه ،
اب می شه و همرنگ دریا.
به طوریکه دیگه،
چیزی از یخ بودن اون نمی مونه .
و وقتی هم که در اب دریا غرق شد ، دیگه قابل تشخیص نیست.
یعنی در وجودی با عظمت تر فنا می شه.
دل سخت ادمی همینطوره.
با تابش نور محبت ،
در سطح پایینتر (که نور محبت هم نور خدائیه) ،
و با اشعه نور الهی در بالاترین سطح،
ذره ذره نرم می شه و متمایل به دریای با عظمت الهی....
و وقتی ذوب در پروردگار بشه ،
روحش اونقدر عظیم می شه، که در "او" غرق بشه،
و قابل تفکیک نباشه.
برای اینکه یخ وجودمون رو در انوار گرم الهی ، ذوب کنیم ،
باید خودی ما در خدای ما ، ذوب بشه....
اصل وجود یخ و اب دریا ، هر دو اب است و تفاوت در حجم و ظرفیت اوناست.
اصل هر دو ، یکیست.
روح ادمی ، منشا گرفته از ذات لایزال خداست ،
پس با ذوب شدن ، به جوهره واقعی خودش برمی گرده.
خدایا ! یخ وجودم رو به تابش گرم نور محبتت می سپارم،
تا شاید روزی به این اقیانوس بی انتها بپیوندم.
یا دوست
اعظم شادکام

دلم تنگ است و اهم سینه سوزد
کز این اتش چراغ دل فروزد
خدایا کاش ، هجران را غمی بود
که مشغولش شود ، ما را نسوزد
نمی دونم چرا امشب اینقدر دلتنگم و بازم دلتنگم و .......
اعظم شادکام
.jpg)
چون نام مولا می شود، در سینه غوغا می شود
در شهر دل ، یک محشری ، یکباره برپا می شود...
خود هم نمی دانم چرا ، زینسان ز یاد مرتضی
دل اینچنین، دیوانه و ، مجنون و شیدا می شود...
خوانم کلام ناب تو ، جان و دلم بی تاب تو
از شرب این می تا ابد ، هر پیر برنا می شود...
مشکل گشا امد میان، شادی کنید ای حبسیان
صد قفل دل با نام او ،بی مشکلی،وا می شود...
امد امام اولین، سلطان فردوس برین
زین پس میان مسلمین، عدلش هویدا می شود...
امشب در اوج اسمان،در شادی و کف ،قدسیان
در کنج هر میخانه ای ، پیمانه دریا می شود...
بعد از غم این سالیان، خانه نشینی در نهان
امروز عمود خیمهء، شهزاده ، برپا می شود...
عید غدیر ، امد پدید، بیگانگی شد ناپدید
زین پس،محبت بر علی، شافع به عقبی میشود...
عیدی دگر بنموده ام،قربان، دل فرسوده ام
چون دل نمانده ، پس سرم ، در پای مولا می شود...
اعظم نهان دارد به دل،حب علی ، در جان و گل
امشب عیان گردد، که این ، دیوانه رسوا می شود...
یا علی
اعظم شادکام