ولادت حضرت زهرا(س) ، روز مادر و زن مبارک
گفتند ز عشـــــــق خاک ادم گــــــِل شد...
(( صد فتنه و شور در جهان حاصل شد ))...
گفتند که نشـــــــتر زده شــــد بر رگ روح
((یک قطره از ان چکید و نامش دل شد))...
اما نشنفتند که هر قطــــــره از عـــــشق
در دامن مـــــــادر چو بشــــــد کامل شد...
دانی که به مــــــادر نتـــــوان کم ز برین
از حیث قیاس و منـــــــــــــزلت قائل شد؟
مادر به جــــــــــهان بود که از حرمت ان
جنت به مقام مقــــــــــــدمش نائل شد...
هر صاحب گنـــج و هنـــــــــــر از روز ازل
بی مادر اگر گشت یقــین ســـــائل شد...
در هر دو جــــهان برده ز سبـــــقت گو را
ان را که دعـــای مادرش شــــامل شد..
اعظم شادکام (دریا)
چه دانی از ره و از منزل عشق؟
که بستی بار خود بر محمل عشق؟
بدان ! عاشق سر و سامان ندارد
اگر دارد در این دوران ندارد
منازل دارد این عشق از سرِ ره
اگر خواهی رسی تا اخرِ ره
به یقظه چون رسی یابی هدایت
که این منزل بُود در ره بدایت
از این منزل چو گشتی امن از اینجا
به منزلگاه توبه شو مهیا
در این منزل به ترک نام و ننگت
بباید عزم سازی ترک رنگت
که اول منزل عشق است توبه
سوار محمل عشق است توبه
انابت عاشقان ! با خیل معشوق
وفا بر عهد و میلت میل معشوق
بکن جانت فدای جان جانی
بجوی از او به هر کویی نشانی
به بعدی منزلت وقت حساب است
عملها را حساب است و کتاب است
تفکر کن سپس جلوات معشوق
ببین اینجا رخ و مرات معشوق
تذکر بایدت در هیءت خویش
به اصل و جوهر و بر فطرت خویش
مرو در ره چویی اوردهء شک
بدر اینجا دگر این پردهء شک
که دیگر وقت وقت اعتماد است
نبودن در شک و بودن بیاد است
فرار از غیر معشوقت بباید
به جز معشوق مقصودت نباید
ریاضت بایدت ، ره پر خطر بی
اگرچه پر خطر ، رنج و سفر بی
و لیکن گردتت این ره گوارا
چو کردی درک حال و جمله معنا
به رقص ایی سپس با نغمهء عشق
سماع و حالت بی وقفهء عشق
بین از اینهمه ، اندر کجایی؟
به خوابی؟ در سفر؟ یا با وفایی؟
اگر خواهی کنی عشقت چنان رام
که گیری از لبش مقصودت و کام
بدان ! این شهوت است و عشق جسمی
که خوبش میشناسی شکل و قسمی
اگر اما تفاوت بوده ات عشق
تجلی کرده اندر دیده ات عشق
اگر عشقت بحق پاک است و زیبا
به چشمت سرمه کردی خاک دنیا
که دل دارد سر باغ مصفا
خرد نتواندش گنجد به پهنا
پس از این بایدت دلدادگیها
بسوزد جانت از بیچارگیها
شوی تسلیم سوز داغ اتش
رضایت بایدت بر سوز سرکش
ببازی جان چو معشوقت جفا کرد
فدا گردی به هر چه ناروا کرد
بسوزی در میان شعلهء عشق
شوی قربانگهِ بر قبلهء عشق
سرت حتی رود گر بر سرِ دار
نباید ناله ات از حالت زار
بباید ارزویت در نهایت
به پای دار عشقت این شهادت
وضو سازی بخون در لحظهء عشق
دو رکعت رو به سوی قبلهء عشق
که اینجا قبله ابروهای یار است
صداقت مرد ره را کار و بار است
چو عشق است از محبت هم فراتر
سپار این را که میگویم بخاطر
چو دیدی جلوه های روی معشوق
گزیدی خانه اندر کوی معشوق
مبادا تا رود اینت از این یاد
نگویی خانهء هجران سیه باد
که باید ابتدا عبدی و بنده
نباید بر همین گردی بسنده
به چندین مرحلت خوف و رجا نیز
بباید رفتن و شوق و رضا نیز
یقین یابی که زان پس وقت قربت
به کشف و بر شهود و بر محبت
به شوق انگه رسی بر مقصد انجا
رسی با روح تا ان حال اعلی
بگفتم قطره از دریای عشقی
بیاب انرا اگر جویای عشقی
اعظم شادکام(دریا)
سلام
مدتها بود که مطلبی نمی نوشتم
سکوتم برای کسب تجربیات بیشتر بود
خدا رو شکر میکنم که سالی که گذشت رو به خیر و خوبی پشت سر گذاشتیم
و از خدای بزرگ میخوام که سالی رو که در پیش رو داریم
... سالی همراه با موفقیت و ارامش برای تمام جهانیان قرار بده...
خدایا برتری و ره گشایی...
که هر جوینده ای را ره نمایی...
اگر حتی هزاران دفعه پرسند
رهم تنها بود راه خدایی...
اعظم شادکام(دریا)
به عقلم گوش تا دادم
دلم ازرده میرنجد
به دل تا میسپارم دل
ز عقلم میرسد فرمان
ندانم تا به کی ایا
میان عقلم و این دل
بدون ذره ای لرزش
شود تنظیم این میزان
اعظم شادکام(دریا)
انکه میمــــــیرد برادرهایمان
مرد و زنهایند و خواهرهایمان
کودکــــــــان بی پناه و بیقرار
بی غذا و دارو و بی غمگسار
اینهمه در اتش و خونند و درد
بین جنگـــــــی نابرابر در نبرد
میگدازند و به خـــون در اتشند
در میان شعله های سرکشند
از چه رو دنیا شده میدان جنگ
جای غیرت مردمان را مانده ننگ
از چه رو بر کودکان تیغ است و تیغ
اشک و اه است و صدای داد و جیغ
لحظه ای ان کودکان دربـدر
اورید چون بچه هاتان در نظر
پس کجا رفتند عدالت پیشگان
پیرو ازادگــــــــــی در ریشگان
از چه رو ایا ستــم باشد روا؟
بس بُود ایا فقط حرف و دعا؟
تا به چندین سال ایـــــــــــا اینچنین؟
تا به کی جنگ و جدال و قهر و کین؟
اینهمه بگذشته و اینان چنین
این کمینِِ ان و ان اینــرا کمین
نه اســــــارت میپذیرد این طرف
نه رود انسو برون از خیل و صف
مردم دنیا کنون یکجا شــوید
بهر ختمش تا ابد همرا شوید
وقت انست این جدال اخر شود
بیطــــرف فردی بدان ناظر شود
مردمان این جهان کاری کنید
بهر ختم فتنه هـــا یاری کنید
اعظم شادکام (دریا)
شکر ایزد که رسیده است به لیلا مجنون
زندگانی همه شیرین به دل فرهاد است...
تا که دنیــــــا بُوَد و صحبت عشــــــــق
قصهء این دو سه تن تا به ابد در یاد است...
اعظم شادکام(دریا)
چیزهاییست که انسانها همواره از یاد میبرن و اون اینکه فکر میکنن باید
حتما بین ثروت یا علم یا موفقیت یا ارامش یا غم و شادی ، مدرن و سنتی
، سیاه و سفید و...شب و روز و...انتخابشون مشخص بشه ...
در حالیکه تمام اینها هستن که در کنار همدیگه
معنی پیدا میکنن...جهان رو بدون ثروت نمیتوان ساخت ...و ثروتی که پشتوانه
علم رو نداشته باشه موفقیتی حاصل نخواهد کرد...و علم و ثروت و موفقیتی
که برای حصول به ارامش بکار نره بیفایده است...اگر ازم بپرسن کدوم
مورد بنظرت ارزشمنده میگم تمام اینها در مکانی که وجود دارن ارزشمندند
و وجود تمامشون برای یه دنیا لازم و ضروریه...
پس هرگز ثروتتون رو جز در راه درست
بکار نبرین و براتون ارامش و موفقیت طلب میکنم...
تا مدتی نخواهم بود
![]()
عجیب است این که در دنیا ، چنین مستیم و شنگولیم...
ولی بر سایرین این سان ، به امر و نهی مســــــــئولیم...
به وقت عیش و در شــــــــــادی ، به کف داریم جام می
به یاد از حال ناداران ، ولی نالان و بی پولیـــــــــــــــم...
به هر کاری زمان داریم ، که دنیـــــــــــامان شود رنگین
چو اســـــــــــــــم بیکسان اید ، گرفتاریم و مشغولیم...
به وقت انچه میخواهیــــــــــــم ، به جمله فاعلیم اما
به وقت مصلـــــــــحت بینی ، چه مجبوریم و مفعولیم...
به شمــــــــــشیر زبان هر تن ، به صدها مرتبت روزی
کُشـــــــــــیم از یکدگر اما ، چنین شاکی و مقتولیم...
چنان بر خاک این دنیا ، بچســــــــــــبیدیم با دندان
ولی چون وقت دفن اید ، بگوییــــــــم مال منقولیم...
ندارد شعــــــــر این دریا ، سخن جز انچه می بینید
و مختــــــــــارید بر تعبیر ، چه ردیم و چه مقبولیم...
اعظم شادکام
نمیدانم چرا هر یک مثـــــال سنگها گشتیم...
در این دنیای وانفســـــا اسیر رنگها گشتیم...
نمیدانم چرا دســـــتان بخون اغشته گردیده
بزعم صلح و ارامــــــش قرین جنگها گشتیم...
نمیدانم چرا با ان که دنیا گشته اســــــــــانتر
چنین از جمله غمگینان و چون دلتنگها گشتیم...
نمیدانم چرا ایا شکـــــــــــــــــسته قول ادم ها
نمانده حرمت قانون ، خروش چنـــگها گشتیم...
نمیدانم چرا هر جا ، پر است از فتنـــــه و غوغا
بجای نغمه های خوش ، کر از این زنگها گشتیم...
نمیدانم چرا هر تن ، به فکر نام و دنیــــــــــــاییم
رها گردیده اخــــــــــلاق و ، غلام ننگها گشتیم...
نمیدانم چرا وقتی که میشد زیســـــــــتن ساده
میان سینـــــــــــه ها از چه پر از نیرنگها گشتیم...
نمیدانم چرا وقتی که رب بنموده خـــــــیر و شر
به گمراهی به هر راهی چنان فرسنگها گشتیم...
نمیدانم چرا وقتی که دارد اینهمه نعمـــــــــــت
به دریا در پی صید فقط خرچنـــــــــگها گشتیم...
اعظم شادکام
اگر تیغی که می بُرّد ، رَوَد از گوش تا گوشش...
نگردد لحظه ای دریا ، وطن در دل فراموشـش...
ره و رسم سفر کردن ، دَمی نســـیان نمی ارد
مسافر یاد میهن را ، بُود همراه و همدوشش...
تمام مردم دنیا ، محبــــــت رسمشـــــان باشد
ولیکن زادهء هر جا ، بُود پرچم در اغوشـــــش...
هر انکو عشق میهن را ، به جان دارد بگو دائم
شراب عشق گلگون را ، گوارا باشد و نوشش...
ببالد از دل و جانش به شیـــــــر نقـــــشهء دنیا
هر انکو در رگ و خونش ، زند مهر وطن جوشش...
شمارم یک ، دو ، سه ، اما ، کجا بتوان شمارش کرد
تمام کودکانش را ، و فرزندان باهـــــــــوشش...
درخشان کرده دنیا را ، ستــــاره های این ایران
چه روشن یا درخشانها ، چه حتی نجم خاموشش...
اگر تیغی که میبُرّد ، رَوَد از گوش تا گوشــــش
نگردد لحظه ای دریا ، وطن در دل فراموشش...
اعظم شادکام
امشب دوباره چشمم دارد سر نخفتن
امشب دوباره امشب دارم هوای گفتن
امشب شمرده ام باز دم های یادگاری
گشته هزار و یک شب شبهای بیقراری
امشب بیاد ایام تا صبح می نشینم
دنبال خاطراتم هر گوشه در کمینم
امشب زمان برایم فرقی ندارد اری
با دیر و زود ایام دیگر نمانده کاری
امشب سحر برایم یک رنگ تازه دارد
شاید که در دل شب ماه و ستاره کارد
امشب نمیگریزم دیگر ز سایهء خود
گه وصل وصلم و گه فصلم ز پایهء خود
امشب دوباره جانم دارد هوای پرواز
در اسمان بغضم باران نموده اواز
امشب نه در سیاهی ترسم بود ز دنیا
نه در سپیدی صبح باشم به فکر فردا
امشب نه بالش قو خوابی به چشمم ارد
نه در جهان واقع بر دل تپش بیارد
امشب گه استوارم گاهی چه بی ثباتم
گاه از سر رضایت رفتم ره نجاتم
امشب نه در زمینم نه اسمان نه دنیا
حتی نمی شناسم خود را و دیگران را
امشب ز دست یاران کنجی گزیده ام دوست
خون جوشدم به رگها گلگونه ام شده پوست
امشب به زندگی باز بنشسته ام به جریان
سیلم برد ولیکن دیدم خطر فراوان
امشب زنم بفریاد داد از سر جوانی
دست قضا به پا خیز امشب اگر توانی
امشب نه با دلم نه ، بیدل ندانم ای داد
دیدی که عاقبت شد ویرانه قلب اباد
امشب رها ز دنیا دورم ز هر چه غوغا
در خلوت دل خویش دارم سبو و صهبا
امشب نه در خیالم نه عاقلم نه هشیار
نه مستم و نه مجنون نه عاشقم نه تبدار
امشب رها و ازاد از هر چه قید و بندم
مستم که بر قیود این دست و پا بخندم
امشب به داد و مستی خوانم سروده هایم
بگذار تا نویسد دنیا گنه به پایم
امشب به هر چه مستی گویم سرت سلامت
تا محتسب کشد تیغ بگذار بر ملامت
امشب صدای شعرم لرزاند این جهان را
دنیا اگر نلرزد لرزاند عاشقان را
امشب صدای قلبم را تا خدا رسانم
شاید یکی دو رکعت از عشق هم بخوانم
امشب چنان تلاطم باشد به قلب دنیا
گویی که غرقه گشته دریا به موج دریا...
اعظم شادکام
ولادت امام رضا (ع) رو به تمام مسلمانان تبریک میگم...
صحبت از رافت ، نجابت ، از رضـاست...
هشتمین نسل از علــی مرتضـاست...
هر که می اید بدان مرقد عجـــــیب
هــر زیارت یا دعایــــش بیـــریاست...
انکه گشــته ضـــــامن اهو به دشــت
مرحمتـــهایش بر ادم کی جـــداست؟
مهـــــــــربانی را تمــامت کرده است
انکه حتی هر نگاهش هم شفاست...
قلبش از زر باشد افـــــزون گرچه او
گنبد و ان بارگاهــــــش از طلاست...
شرط داخل گشتن حصن خداست
بی شک این نام از برای او سزاست...
گر که دریایی مرکب خــــــــط شود
باز صدها صحبت از حسنش بجاست...
اعظم شادکام
وجود با برکت امام هشتم در سرزمین ایران ، نعمتی است در این
دیار اشنا یعنی در مشهد مقدس...
زبانم قاصر هست از اوردن خصائص امام رضا (ع) ،
طبع شعر و همین مقدار درسی که خوندم و علمی که فرا گرفتم
از بخشش امام هشتم بوده...چون در کودکی ، امام در عالم خواب
این نعمت شعر و علم رو بهم دادن و ...این حقیقت داره...
....................................................
امام رضا (ع) خواهر و برادرانی نیز داشتن که ارامگاه های
اونها در نقاط مختلف ایران هست...
از جمله حضرت شاهچراغ در شیراز که حتما اگر به این شهر سفر
کرده باشین به این ارامگاه سری زدین ...
حضرت فاطمه معصومه (ع) در قم ،
، حضرت شاهزاده (امامزاده) حسین در جوپار کرمان ،
بی بی حیات در مسیر بین کرمان -رفسنجان ،
و بی بی گرامی در حوالی ماهان کرمان و....
............................
از اینکه تا چند روزی نمیتونم به دوستان سر بزنم و پاسخ محبتهاشون
رو بدم پیشاپیش عذر میخوام...
یاد دنیایی که بی پروا گذشــــت...
گه به شادی گه غم دنـــیا گذشت...
یاد ان دوران سرسبــــــزی به خیر
سادگی بود و چســان زیبا گذشت...
...........
دلبـــــسته بودم اما دلـــــدار بر جفا بود...
چندیست در شَک ام که دلبستنم خطــا بود؟
ان نغمه های پرسوز شعر و ترانه و حرف
انگار خط به خطش از رنگ و بر ریا بود...
...........
ز تن بیرون نمودند کنه جانـــم...
خراشیدند این روح و روانــــــم...
چه احساسی چه اوازی چه شعری
که افتاد از زبان شــــعر و بیانم...
...........
شاید ان روزی که دست سرنوشت...
قسمتم را روی کـاغذ مینوشــــــت...
بر خلاف نام شـــــادم ، روزگــــــــار
عالمم را عالمی پر غم ســــرشت...
...........
اگر صحبت کنم ان جور تفسیر...
وگر ساکت شوم این گونه تعبیر...
چه نالم زینهمه تعبیر و تفسیر
همان بهتر که دورم از تعابیر...
...........
کودکیهامان گذشت اما چه زود...
ان جهانِ فــــارغ از بود و نبود...
شادی و مستی و شیــدایی گذشت
حسرتی بر لب بماند و بقیه دود...
...........
شرم باید از در پروردگــــــــار...
چون ببیند مخفی و هم اشکار...
این سخن در لفظ قران امده است
تا که پندی باشد و اید به کار...
...........
چشمان ابری انگار لغزید سمت یاران...
برقی بزد بسرعت لبریز شد ز بــاران...
هم در میان ان غم هم در میان شادی
باید ببود تا هست از جمع شکر گذاران...
...........
اگر حــــال و مرامــم بی نیازیست...
بدانم ختم کارم ســــــرفرازیســت...
وگر دائم بود دستــــم دراز ، ایــــن
نباشد این حیات ان بهترین زیست...
...........
چنان غرق خودم هستم زمانی...
که میمانم ز احوال جهــــــانی...
و گویی در جهان چیزی نمانده
در اطرافم جز ان نام و نشانی...
...........
اگر بــا دیـــــگران کردی مــــــــروت...
غمش خوردی چو دیدی رنج و محنت...
وگر برداری از هر شـــــــــانه ای بار
بدان این کـرده ات باشد فــــــــــتوت...
...........
جوانی طی شد و خامیـــــم ایا؟
شکسته پی چه بر بامـــــــیم ایا؟
سپیدی گشته این موی سیه لیک
پی صبـــــــحیم و در شامیم ایا؟
...........
پی صلح و به ارامــــــش بگردید...
نه با اجبار و با خواهش بگردید...
به دنبال صفات خوب و نیکـــــــو
به افزایش نه بر کاهش بگردید...
...........
با صفات خوب ، خوش عالم شود...
غرق شــــــادی جای هر ماتم شود...
در حــضور نور، دل همرنگ عشق
عالمی روشن چنیـــن در دم شود...
...........
به رسم عاشقان پیـــــمانه بستن...
به یک جرعه ز غم اسوده رستن...
وفا کردن صـــــــــفا کردن بدین دو
نه حتی لحظه ای پیمان شکستن...
...........
گلی بودم به گـــــــــــلدانی نشسته...
ز طـوفان قضـــــــــا ساقم شکسته...
نسیــــــــــمی میوزد ارام اگر ، لیک
نبود این برگ و شاخ از هم گسسته...
...........
اســـــــمان گویی دلش پر بوده است...
کاین چنین قلبش به غم انـدوده است...
گویی این افـــــــــلاک راهی بس دراز
تا به این دریای غم پیــــموده است...
...........
به هر ان چه به پیش اید به ادوار...
رضــــــایت داشتن باشد بهین کار...
نباید تا توان در شِکوه درمانـــــــد
بیندیشـــــی به هر چه ، گرددت یار...
...........
به عمران و به ابادی بکوشید...
همیشـــه بهر ازادی بکوشــید...
بگیرید غصه را از قلــــب مردم
به دنیا در پی شـادی بکوشید...
اعظم شادکام
میخوام در مورد داشتن یه دنیای اباد حرف بزنم...
به نظرتون ایا دنیا چه چیزی رو داشته باشه یا نداشته باشه در مسیر درست پیش رفته؟
این نظر شخصی ام هست و دلیل نداره بقیه افراد نیز
چنین نظری داشته باشن...
تصور میکنم دنیایی که
عشق و محبت و انسانیت نداشته باشه
علم و فرزانگی و عقل و منطق و فلسفه و تمام علوم رو نداشته باشه
ثروت و پول و فکر پولسازدر اون نقشی رو در گره گشایی ایفا نکنه
دین و اخلاقیات و گرایش به سمت خصائص خوب نداشته باشه
شناخت خدا و عالم و کیهان در اون جایی نداشته باشه
و مردمش سلامت نباشن
و دیوانه ء خدمت به تمام بشریت نباشه
و البته بدون فکرهایی که اینها رو متمرکز کنه
ایا میتونه دنیای کاملی باشه؟
فکر نمیکنم
مجموع اینهاست که یه دنیای زیبا رو خواهد ساخت...
ولادت حضرت معصومه (ع) مبارک ...
گلدسته های حرم امشب چراغان شوند...
اکنده از تهنـــیت از صوت قـــــــران شوند...
معصــومه امشب چنین بنهاده پا بر جهان
شاه چراغ و رضــا نزدش شتابان شوند...
...............................
امروز در تقویم روز دختران نامگذاری شده...
گمانم ظرافت و روحیه لطیف دختران بر فردی پوشیده نباشه...به همین دلیل نیز در
دین اسلام، پدر و مادرها بر توجه به این امر بسیار سفارش شدن...البته این بدین
معنا نیست که فرزندان پسر مورد بی توجهی قرار بگیرن...
بلکه پسران به دلایل جسمی و روحی ، کاملا متفاوت با دختران افریده شدن ، لذا
جنس مونث بیشتر نیازمند محبت و توجه هست...
مثلا وقتی پدری از سفر برمیگرده سفارش شده که ابتدا دخترانش
رو مورد عنایت قرار بده...به هر حال چه دختر باشه و چه پسر ، درستکار بودن
و داشتن عفت کلام و عمل و انسانیت و صفات انسانیش مهم هست ...
خدا تمام بچه ها رو برای پدر و مادرشون زنده نگهداره ...میخواد دختر
باشه میخواد پسر...
دختر و جنس پسر نعمت و رحمــت بود...
بودنشان در جهان عشـــق و محـبت بود...
هر دوی اینها عــــزیز ، نزد پدر مادر است
ارزش انان به یک ســـهام و نسبت بود...
اعظم شادکام
گر چه نیکــی کرده ام اما شتـــــــابانم هنوز...
غرق ارامــش ولی قدری پریشــــــــانم هنوز...
لحظه های عمرم از کف رفته بی حاصل بسی
زانهمه اوقات چون زر بین پشیـــــــمانم هنوز...
اتشــی در دل نهــــــــان دارم که تن میسوزدم
مجمری در سینه زان گُرّان و ســـوزانم هنوز...
اســــــمان میبارد و بــــــاران به برگ و گـُــل زند
ابی است بر اتــــــــشی اما فــــــروزانم هنوز...
عشقم و این شور و مستی با جنون همسایه ام
تا که ابادم کند زیـــــــــــــــرا که ویـــــــــرانم هنوز...
یک دو روز از عمر خــــــــود را صرف دانش کرده ام
وای از این کوته زمان بـــــــــــرقی به دورانم هنوز...
سرپنــــــاهی جسته ام ارام جـــــــانی گوشه ای
مانده ام سرگشـته و در باد و طــــــــــوفانم هنوز...
کوهم از این استــــــقامت در بلنـــــــدای زمــــــــان
روی عشقــم رو شـــــــود چون بیــــد لرزانم هنوز...
دیگر از حــــــالم چه گویم چون نصیـــــــــحت میکنند
سالم است جسمم روان را ســـــوی درمانم هنوز...
گه چنین خندان و گه گریان چو شمعـــــــم تا سحر
مانده ام زین حــــــالت و بی حال و سامانم هنوز...
قفـــــــلی از جنس محبــــــــت بر در قلبــــــــم زدند
خنده دار است اینکه بر دربـــــش نگهـــــبانم هنوز...
این غـــــــزل هم اخر امد یا رب امـــــــــــا حل نشد
مشــــــــکل دریــــــــــا که در ان زار و حیرانم هنوز...
اعظم شادکام
گر که کوشیدی به راهی غم مخور
خسته از حرف و نگاهی غم مخور
غم بباید خوردن انکه در رهی
میشود بس خسته از هر همرهی
انکه بردارد تلاش از گام عشق
ترسد از پایان و از فرجام عشق
گر کند دوری ز سختی سوی سهل
تا ابد ماند در این سستی و جهل
گر نداند این ره است پر دردسر
مرد ره میخواهد و بس دربه در
گر نفهمد پا نهادن در چنین
میکند قلبش به رنج و اه عجین
ور نداند خانه اش ویران شود
خسته و اواره و حیران شود
کی تواند نامش این عاشق نهد
پا بدین دریا و این قایق نهد
بحر عشق است اینکه طوفانی شود
کشتی اش سوی پریشانی شود
کوبد این کشتی به این موج و بدان
تا کند نرمش برون و در نهان
انکه نامش عاشق است بی قایق است
وانکه بی قایق رود ان عاشق است
انکه بیدل میزند بر بحر عشق
فاتح گنج و کلید شهر عشق
انکه در امواج دریا میرود
بی سر و بی دست و بی پا میرود
انکه میداند که بحر است پر خطر
لیکن این را میخرد حتی به سر
انکه پا بنهد به موجی از عدم
در میانش مینهد اما قدم
ور بخواهد لطف و شیرینی وصل
بهر وصل باید کشد دوری و فصل
نام این عاشق توان گفت و تمام
معنوی برگیر زین حرف و کلام
سلام
متاسفانه روز گذشته شاعر و استادی گرامی از دیار کرمان و شهر سیرجان
ترک دنیا گفته و به دیار باقی شتافت...
خانم طاهره صفارزاده از شاعران نامی کشورمون...
روحش شاد و یادش گرامی
چون هنرمند به عشق است زنده...
افـــــــتابی بـــــــُود و تابنــــــــده...
رفتن جسم نه رفـت از یاد اســت
نام اینـــــــــــان بشـود پایـــــنده...
اعظم شادکام
شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد...
جعفر صادق ، ششم نجمی که عـرفان پرورید...
مثل جد و چون پدر صدها مسلــــــــمان پرورید...
علم و تدریسش به عالم شهرهء هر خاص و عام
انکه با ان عمق درسش ابن حیّـــــــــــان پرورید...
مردمانی را که بودند تشنهء تعلیـــــــــم و دین
با تــــــــــدبر در کلاس درس قــــــــران پرورید...
در میان خــــانهء ان نجم پنجــــــــــم زاده شد
هفتمین نجم امامت را به دامــــــــان پرورید...
مذهب اثنی عشر را شیعه را سرچشمه بود
چون یمی بود از درونش رود جوشــان پرورید...
اعظم شادکام
البته همیشه گفتم و بازم میگم بر این عقیده هستم که از پیامبران و امامان نباید
فقط به ذکر نام و مصیبتهاشون اکتفا کرد و چیزی که حقیقت هست و صحیح ،
این هست که باید اونها رو در حد ظرفیت ، شناخت و علم و اخلاق و انسانیت
و انصاف رو از اونها اموخت
و البته باز به این نیز بسنده نکرد و بلکه به اموخته ها عمل کرد...
عمل کرد عمل...
چند تن کنجی نشسته روی رف
هر کدامی فکر و حرفی و هدف
یک تن انجا یک کتابی پیش رو
سخت در هر صفحه اش در جستجو
سویی بنشسته تنی خامش به ذکر
غرق حالی بود و صدها ذکر و فکر
ان طرف تر ادمی در ساز و سوز
نه به شب ارامشش بود و نه روز
کودکی پرسید زانها راز عشق
از گداز و سوز و از این ساز عشق
کاین چه سرّی دارد اندر کار و حال؟
میکند اشوب در ذهن و خیال؟
انکه عاقل بود و غرق اندر کتاب
گفت این حالت بود مانند خواب
گاه پیشامد کند چرُت و خیال
در جهانِ عاقلان باشد محال
عاقلان جز منطق و عقل و دلیل
هر چه باشد لَنگ بینند و علیل
انچه دنیا را بَرَد پیش ای عزیز
عقل باشد کان دهد فرق و تمیز
خواهی ار بر مقصدت حاصل شوی
عاقلی را پیشه کن کامل شوی
کودک از انجا کمی رفت ان طرف
قدری انسوتر کنار و روی رف
دید غرق فکر و ذکر است و دعا
کرد از حالش بدین پرسش جدا
کای که در حمد و ثنا هستی و فکر
بهر عشق ایا بُود این گونه ذکر؟
گفت مرد: ای کودکم حمد و ثنا
گو و دائم یاد کن ، یاد خدا
سرّ عشق از چشممان پنهان بود
شاید ان یک رتبه از ایمان بود
کودک انسو تر نگه کرد در قفا
دید مردی نعره زن ، بندی به پا
جامه پاره حالتی ژولیده مو
گه به گریه گه به خنده روی و رو
رفت و قدری با نگاهی خنده کرد
با نگاهش حالتی پرسنده کرد
کای چه میگریی ز چه نالان چنین؟
از چه غلطانی به روی این زمین؟
باز گو از چه چنین خندان گهی
در چنین رقصی و هی چرخان گهی
گفت ان مرد از چه میپرسی مرا؟
از چه گویم ؟درد و رنج بی دوا؟
گفتی از عشق و ندانستی که این
گه به اوجت میبرد گه بر زمین
گه به شادی میبرد تا اوج و چون
گه چنینت میکند این سرنگون
گه بسوزاند که همچون اتش است
شعله هایش گرم و سوزان سرکش است
جای عشق اندر درون قلب جو
پس مپرس این را که کو پس عشق کو
عشق واقع در درون قلب یاب
لیکن این کی باشدت کل جواب
ور فقط جویی درون قلب را
عشق خالی یابی و راکد به جا
عشق دارد صد نمود و شکل و حال
گه چو نغمه در بلندای خیال
گه بُود شکل فقط ایینه ای
دربیابی گر چنان بی کینه ای
گه درون خط لبخندی هلال
یابی اش همچون کمانی در مثال
گه کلیدی باشد اندر راه گنج
گنج عشق ار بایدت افتی به رنج
عشق جاری باشد و جاری به چه؟
روزمرّه ، عشق در هر حادثه
عشق کی در بند باشد یکدمی
عشق در بند اورد هر ادمی
بند عشق اما اسارت کی بود
گرچه در پیش است و عاشق پی رود
این همان موی محبت هست ،عشق
میکشاند بی گره بر دست ،عشق
لیک تنها گویمت این نکته را
عشق تنها در بشر نبوَد رها
این که می بینی چنین عاشق وشم
گه در این ارامش و گه سرکشم
عشق را دیدم به هر جنبنده ای
در درون هر درون زنده ای
عشق باشد در نگاه مادری
در تنی بیش است و گاهی کمتری
عشق در عمق عرقهای پدر
بهر نان دادن به فرزندش ثمر
عشق در برگ و درخت و در گیاه
عشق در اعماق پاک یک نگاه
عشق ،در جنگل به کوه و دشت و رود
عشق ،بر لبهای بلبل در سرود
عشق بین بر روی گل شبنم روان
عشق ، تابستان، بهار و هم خزان
عشق ، برفی در زمستان سپید
عشق ، باران ، تازگی ، یک شاخ بید
عشق ابر و باد و خاک و بذر و نان
عشق در کل زمین در اسمان
عشق در من در تو در ما هر کدام
عشق مانا باشد و ان در دوام
عشق ، ظرفی در کف دستان سرد
بهر بیماری که دارد سوز و درد
عشق، یک سکه برای کودکان
تا نمانند بی غذا در این جهان
عشق، اشک پاک مظلومی نجیب
عشق، لطف بیدریغ یک طبیب
عشق ، معماری که هستی سازد ان
عالمی را غرق مستی سازد ان
عشق یعنی یک هنر در روح و جان
بهر ورزیدن به کل مردمان
عشق ، یعنی هم جنون هم عاقلی
یعنی اینها هر دو تا را قابلی
عشق ، جام می ، شب و ساقی ، سبو
بر لبت اوای حق اواز هو
عشق شعر و خط و نقش است و سخن
ساده و بی رنگ و بی نقش زَمَن
انچه می بینی که که عاقل گویدش
یا که عابد بر لب و دل گویدش
انچه هر دیوانه خواند در نوا
نه شناسد شه نه بشناسد گدا
مقصدِ اینها بُوَد عشق ای عزیز
گر چه چندین جلوه دارد در تمیز
چون خدا ادم از این گِل افرید
از درون روحش اندر ان دمید
عشق را در قلب انسان جا بداد
نعمتی داد از برایش در نهاد
خلقت ادم اگر حتی نبود
عشق بود و در ره معبود بود
لیکن این عشق است برای ادمی
جاری است در جان و روحش هر دمی
بهر وصل مردمان عشق افرید
تا بدان نزدیک گردند و پدید
تا به لطف عشق کوبند این فراق
با محبت ، کینه را و افتراق
کودکم اگه که دنیا بازی است
ادمی غمگین و گاهی راضی است
کودکم این را بکن اویز گوش
تا توان داری چونان عاشق بکوش
گفته اند این عشق بس ویرانگر است
مثل تیری رفته از پهنای شست
پایه ها را سست و لرزان میکند
میرود چون سیل و ویران میکند
اری اما عشق ، کین ویران کند
کینه ها را سست و پی لرزان کند
انکه میگوید مشو عاشق بترس
از چنین دریای بی قایق بترس
بویی از عشق و محبت برده است؟
جامی از عشقی الهی خورده است؟
عشق جز شور و نشاط و خنده نیست
جز دلی مجنون ز حق اکنده نیست
عشق لطف است و صفا هست و وفا
مهربانی ، دوستی ، یاد خدا
گر تحکم میشوی این را مگو
یا چنین گو یا چنان هر جا مگو
گر محبت داری و عشق و صفا
عشق جاری کن ز قلبت هر کجا
عشق ورزی کن گرامی دار خلق
عشق یعنی دوری از ازار خلق
عشق ، اری تیشه است اما کجا؟
دست فرهادی بُوَد با التجا
عشق ، کوه سخت و محکم میکَند
شهرتش را لیک فرهادی برَد
عشق بود انرا که مجنون میستود
ورنه لیلی کی بری از عیب بود
ویس و رامین ، وامق و عذرا چنین
هم منیژه ، بیژن و صدها چنین
در جهان هر ادمی رسوای عشق
چون سه نقطه عاشق دریای عشق
اعظم شادکام

میرسد روزی که در یادم شــــــوند
گر چه اکنون رفته ترکم میکنـــند
میرسد روزی که این دیوان شعـــر
خط به خطش خوانده درکم میکنند
...
میرسد روزی که حتی استخـــوان
نرم نرمم گشــــته مانند غبــــار
خفته ام در گوشه ای ارام و سرد
خفته ام یک گوشه مثل صد هزار
...
میرســـد روزی که اوازم ز درد
مثل اوایی درون نــــی شود
بر لب چوپانی از ســــوز و گداز
در میان گله ای هی هی شود
...
میرسد روزی که باور میکنند
پاکی گفتار بی غلّ و غشم
نابی این شعله های پر گداز
راز و رمز شعله های سرکشم
...
میرسد روزی که از اینــــــدگان
اشک غم ریزد برای غربتــــــم
میرسد روزی که این بغض بزرگ
سر برارد از درون تربتــــــــــم
...
میرسد روزی که چون پیشینیان
بعد مرگـــــــــم ادمی والا شوم
یا بقولی ادمی بی خــــــــاصیت
یا بتـــــــاریخ جهان رسوا شوم
...
میرسد روزی که دیر است و زمان
گرد نسیـــان را نشانده روی گور
گه به گاهـی خوانَد اسمم را تنی
خفتـــه اینجا یک زن سخت صبور
...
یک زن تنــــها که هر انچه ســــــرود
مثل زخــــــمی شد به روی پیکرش
مثل دریـــــایی که سوزد شوری اش
عمق فکر و ذهن و جسم و بسترش...
اعظم شادکام (دریا)
![]()
امروز روز جهانی غذا هست...
شاید بجرات بشه گفت که امروز در این دمی که هر کدوممون در
خونه هامون نشستیم ، بسیاری از مردم دنیا اعم از کودک و جوان و پیر
دارن با فقر و سوء تغذیه و گرسنگی دست و پنجه نرم میکنن...
همینطور در اطراف خودمون نیز خانواده های نیازمند غذا رو فراوان می بینیم...
باید به این باور برسیم که سرنوشت اینده جهان با نقش تمام ملتها پیوند میخوره
و برای داشتن جهانی زیباتر نباید در نقطه ای از نقاط دنیا ، فردی بخاطر گرسنگی و
تبعات اون سلامتی و حیاتش رو از دست بده...
این رو من و تو ، ما و شما و همه ادمها و تقریبا هر کسی باید در ذهنش مرور کنه
که نه تنها در قبال خانواده خودش مسئولیتی داره بلکه در قبال دیگر انسانها نیز
باید انسانیتش رو نشون بده...هر یکیمون میتونیم از همسایه و دوست و اشناهای
خودمون شروع کنیم و این افراد رو زیر بال و پرمون بگیریم و به لقمه ای نان گندم و
سبویی اب و جام مینایی از محبت ، روزهای اونها رو افتابی کنیم و به شبهاشون
مهتاب بپاشیم...
و این مرام جوانمردی و سلوک انسانی ، یعنی کمک به همنوع رو جا بیندازیم...
به امید روزی که در هیچ جای این کره خاکی اثری از فقر و گرسنگی
نمونه و تمام مردم دنیا در سایه نعمت و فراوانی و صلح و ارامش و عدل
و عدالت و سلامت زندگیی نیک ، لحظه هایی شیرین ، روزگاری با طراوت و پرگل و سبز
و ایامی گوارا و دلنشین پر از مهر و صفا داشته باشن...که
چنین دنیای پاکی ارزوی قلبی و فطری ادمی
و موجب رضایت خاطر اوست...
دنیا گذران است و نماند بجز از یادی و نام...
افِتــــــــابی بود این در گذز از پهـــــــنهء بام...
سیر کن فرد گرســـنه ، و بپوشان تن عــــور
قبل از انکه بشود عمر و دم و لحظه تمام...
اعظم شادکام
روز جهانی نابینایان رو به تمام نابینایان جهان تبریک میگم...
شاید بتوان گفت که چیزی که بیشترین احساس درد رو نه تنها در
نابینایان ، بلکه در تمام افرادی که به شکلی از داشتن برخی حواس
و یا از داشتن سلامت کامل محرومند ایجاد میکنه ، نگاهها و رفتار و گفتار
ترحم امیز بقیه انسانهاست...در حالیکه این افراد هرگز به چنین نگاههایی نیاز ندارن
و بر عکس به جای این عمل ، انسانها باید در حد توان برای رفع
مشکلی از مشکلات این افراد کوشا باشن...هموار کردن محیط و مسیرهای حرکت
و رفت و امد و طراحی و معماری مناسب تمام مکانهای اداری و تجاری و تفریحی و...به نحوی
که این افراد در این زمینه مشکلی نداشته باشن ، کمک و تامین هزینه های درمان ، جراحی و
دارویی اونها و همکاری پزشکان و کادر درمانی ، و ایجاد محیطها و امکانات اموزشی و تحصیلی
و از همه مهمتر شغلی این افراد قطعا اولویت بیشتری خواهد داشت...و
از سویی پیشگیری از ایجاد مشکلات جسمی برای کودکان یه مملکت و
تشخیص در سنین پایین حتما بسیار بهتر و کم هزینه تر از درمان و توانبخشی
در سنین بالاتر هست...
...........
بسا محـــروم از دیــــــــدار دنیا...
ولی با چشم دل بینای بـــــــــینا...
بسا انسان که کور است در حقیقت
ولــی دارد به سر چشمـــان زیبا...
اعظم شادکام
سلام
تا بحال به نحوه دید ادمها دقت کردین؟
اینکه ممکنه هزاران انسان در یه نقطه جمع بشن و همگی
به یه نقطه خیره بشن؟ اگر از اینهمه ادم بپرسیم که چی دیدن
اون قدر پاسخها و برداشتهای متفاوت و متنوعی میشنویم که شاید برامون خیلی
عجیب باشه...
ادمها رو میشه تشبیه کرد به چشمان غیر مسلح ، به دوربینهای دوچشمی ،
میکروسکوپ های معمولی و پیشرفته ، تلسکوپهای معمولی و پیشرفته
و عدسی ها و اینه های مختلف با قدرت دید و تفکیک و نتایج مختلف...
و نیز چشم دل...
شاید دید کلی تمام اینها شبیه باشه ولی چیزی که متمایزشون میکنه
دقت اونهاست...
........
مهم نیست که ادمها چه منظره یا بخشی از این زندگی رو دارن نگاه می کنن
به کوه و دشت و صحرا و کویر یا به جنگل و سبزه زار و گل و ...
به دریا و چشمه و رود و...به ابر و ستاره و اسمون...
یا به کهکشانها و ماورا و فراسوی اونها..
به سلولها و ریز موجودات عالم...
چیزهایی مثل حس امید و یا ارزو و یا صفا و صداقت و عشق و محبت و
دوستی و....و....که نمود بیرونی اونها رو با چشم ظاهر میشه دید و
ولی ریشه و حس اونها رو با قلب و دل...
پس
به هر چیزی میشه فکر کرد
حتی یه ظرف گلی و سفالی...
ولی
مهم این هست که دید انسان عمیق باشه و جهتش صحیح...
و از این لحظه ای که برای نظر کردن و تفکر میگذاره نتیجه صحیحی بگیره...
هر دیدنی دیدن نیست ...برای دیدن باید درک کرد...
گهی ظرفی که تنها از سفال است
برای دقت ادم مثال است
تنی بیند خودش را در میانه
دگر بیند در ان دیگر نشانه
یکی ان را چو دست و گردن یار
یکی چشمان و یک ابروی دلدار
تنی چون جام مینا بیند ان را
در ان بیند زمین و اسمان را
تنی ان را چونان ایینه دوست
تنی ان را فقط همچون رگ و پوست
تنی انرا ببیند قطعه ای گِل
تنی بیند در ان جا چهرهء دل
تنی نقش و نگار و شاخهء گل
نشان منظری زیبا و بلبل
تنی تنها ببیند ظرف خالی
نباشد بیش از این در هر خیالی
تنی مظروف ان را دیده لیکن
به ظرفش نه گمانی دارد و ظن
تنی در فکر قیمت باشد و ارج
که چون سازد به اموالش فقط درج
تنی در ان هزاران نکته بیند
به ساعتها در این معنا نشیند
عجیب است قطعه ای گِل اینهمه فکر
هزارن فکر و صد اندیشه صد ذکر
اعظم شادکام
امروز روز جهانی استاندارده...
شاید استاندارد همون رسیدن به بهترین کیفیت باشه...و شاید طبقه بندی کردن مرغوبیتها و مطلوبیتها...
میشه گفت علاوه بر محیط ها و کالاها و تولیدات و صنایع ، و نیز شرایط محیطی ،ادمها نیز بنوعی
میتونن بسوی استاندارد بودن پیش برن...
شاید یه انسان استاندارد انسانی باشه قوی و ایمن ، منظم و دقیق ، با اخلاق پسندیده
و اهل معرفت ، بدور از هر نوع اعتیاد ، دارای روابط متناسب و مناسب انسانیت در جامعه،
با فکر و تشخیص و پندار صحیح که در گفتار و کردارش پدیدار باشه...
ایکاش تمام انسانها بسوی استاندارد شدن انسانی نیز در جهان پیش برن...
تناسب صرفا این محبوبیت نیست...
و یا تنها همین مرغوبیـــــت نیست...
که هم این اول و هم دو و هم ســــه
و سوم نیز جز مطلـــــوبیت نیست...
اعظم شادکام
گاهی اوقات اونقدر در کینه ها و بغض ها فرو میریم که فراموش
میکنیم دنیا چند روز بیشتر نیست و هر لحظه ای که داره میگذره سرمایه ایست
غیر قابل برگشت و غیر قابل بازیافت...کاش این لحظه ها رو با کینه ها تباه نکنیم...
شاید فردا نباشیم...
انان که در تلاشــند ، قلــــب از زدن بماند...
اوای زندگانی ، بر مردمــــــان نخـــــواند...
انان که میپسندند ، دنیا غـــــــــــبار غم را
بر چهره های خسته ، از روی کین نشاند...
انان که میخروشند ، دنیا پر از خــشونت
در بی عدالتی یا ، ظــــــــلم و ســتم بماند...
هرگز نبرده اند بو ، از راز لطــف و خوبی
کان قطرهء محبت ، صد معـــــــجزه تواند...
تنها کلام گرمی ، بی بُعــــــد و بی مسـافت
پیغامی از سر لطف ،با خنـــــــده ای رساند...
گر اتشی ز عشقی ، پاک از درون بجـــوشد
عشقی که رنگ خامیست ، را از درون پزاند...
تنها محبت است که ، همراه صبر و با عشق
بتواند ابگیــــــــن از، نا عاشـــــقان شکاند...
گفتم ز قدرت عشق ، تا کینــــــــه گردد اگاه
این قطــره ای ز دریـاست ، باقی ان بماند...
اعظم شادکام
در هر نقطه از سرزمین ایران شاعران و دانشمندان و بزرگان بسیاری
متولد شده و دیده از جهان فرو بستند...از بزرگترین اونها خواجه شمس الدین ـــ
محمد حافظ شیرازی است یا همون لسان الغیب که نه تنها احدی از ایرانیان
پیدا نمیشه که غزلی از اون رو در ذهن نداشته باشه ، بلکه بسیاری از افراد غیر ایرانی
در جهان نیز به دیده تحسین به این شاعر پراوازه ایران زمین نگاه میکنن...
امروز بزرگداشت این شاعر گرانقدر هست...پس گرامی میداریم...
...
این شعری هست که در سال ۱۳۸۵ سروده بودم و در ارشیو وبلاگم
موجود هست و گمانم در اون تاریخ دوستان نظراتشون رو نوشته بودن
ولی مجدد نوشتنش رو خالی از لطف ندیدم:
نمیدانم چه سرّی بوده در کار...
که هر گه بشنوم من نغمهء تار...
بگردم بیخود از خود غرق در او
خصوص ار شعر حافظ گرددم یار...
تفال میزنم بر قلب حافظ
چنینم هر شب و شبهای بسیار...
گهی با فال نیکش خنده کردم
چو مرهم بر دل رسوای بیمار...
گهی هم چون بیاید نا امیدی
دلم همراه چشمم گرید ان زار...
تو ای حافظ مگر عاشق نبودی
که این سان میکنی خونین دل پار؟
چه میشد گر کتابت تا به اخر
سخنها گفته بود از وصل دلدار؟
چو گفتم این گلایه من به حافظ
جوابم داده کای بیخواب بیکار...
تو که هر دم بگویم از جدایی
به میل خود زنی فالی دگر بار...
دگر از من شکایت از چه داری
چرا هر دم ز بیدادم زنی جار؟
مگر من گفتمت دلدادگی کن
که این سان گشته ای ما را طلبکار؟
بجای عاقبت جستن ز شعرم
برو بخت خودت را کن تو بیدار...
بخود گفتم عجب دندان شکن گفت
گمانم دیده ان اشفته بازار...
بخندیدم بگفتم کای تو حافظ
گمان کردی نمایی ام بدهکار؟
بسازم دفتری بهتر ز شعرت
که گوید دائما از وصل دلدار...
چنان زیبا که بعد از این تفال
زند بر دفترم هر مست و هشیار...
ولی گفتم سخن را بهر شوخی
کجا حافظ بُود منرا کجا کار...
چنین گفت اعظم این شعر از مزاحش
که خندد حافظ و خوش اید این بار...
...................................................................
و این غزلی که امروز گفتم :
به حافظ گفتم ای حافظ گذشت عمر و دلم خون است...
که داند حال شاعر را که در این لحظه ها چـــون است...
گذشتــــــــه عمــــری و هر دم ، چو نام ما و من بردم
بگفتندم به یغمـــا رفت چنین قلبش که مجنـون است...
بگفتم چون ز بی خویشـــــی ، ز رنـــــدی و ز درویشی
رهایم کرده و گفتند که از این حلقـــــه بیــــــرون است...
ز می گفتم به فصل گـــــل ، ز صوت و چهچه بلــــــــبل
بگفتند از سرِ مســــتی به فکر میّ گلگـــــــون است...
بگفتـــــم هر چه شعـــر ناب ، گهی هم از دلی بیـــتاب
سخن نامهـــربان گفتند بگفتندم که مظنـــــــون است...
بگفتم تا که از بــــــاران ، شــــــــدم نومیـــــــــد از یاران
بگفتند اب میگویی؟گهی کم گاهی افـــــــزون است...
سخن گفتم ز ارامـــــــش ، ز صلح و امنــــیت خواهش
بگفتندم جـــــــوان است و به فکر باغ زیتــــــون است...
چو خواندم نغمـــــه و اواز ، کشیــــدم تا پـــــــر پــــــرواز
حــــــرامـم اسمــان کرده بگفتـــندم که قانـــون است...
بگفتم هر ره و منـــــــزل ، ز علم و دانــــــــش عاقل
بگفتندم پی قــــــــدرت و یا زان گنج قـــــــارون است...
نفس حبسم شد و تعطـــیل ، بگفتم چون ز عزراییــــــل
بگفتندش که برگـــــردان ، بدان دنیا که مدیــــــون است...
بگفتم رفته ام از یـــــاد ، ســـــرت گفتند ســـــلامت باد
به هر کس گفتم از خود من ، بگفتندم که مفتون است...
چه گویم حافظا دیگـــر ، که خــــــــود دانی بسی بهتر
که خوش دانم که اکنون هم بگویندم که ملعــون است...
مرا تنها همیــــن نامم ، همین اســم خوش اعظـــــم
نگهدارد بدین دریــــــا که گه اشــوب و مــوزون است...
اعظم شادکام
دیروز روز جهانی پست بود ... و متاسفانه فرصتی دست نداده بود تا این روز رو به تمام
زحمتکشان این عرصه تبریک بگم...
...........................................................................................
ای پیک خوش خبر همیشه به هر خانه مژده ار...
بهر تمـــــــام مـــردم بی صبــر و توش و بی قرار...
گاهی ز بهر مادری که بُوَد دیــــــــــده اش به در
گاهی برای ان پدر که نشسته در انتـــــــــظار...
گاهـــی برای کودکـــــی که پدر را کند طلـــــــب
پیغام خوش بیاور و از جانــــــــب پــــــــدر بیار...
گه مــــژدهء رهـــــــائی و ازادی از قفس رسان
گه نامه ای برای مردمِ دهها گـــــــــره به کار...
گه مژدهء ولادت طفلی رســــان و گه گهــــی
با هر پیام قبولی برســــان عیش بیشـــــمار...
شیرین ترین پیام و نامه ات اور ز لطف وصـــــل
کز جانب فرهــــــــــادی اش رسان به کوی یار...
هــرگز نیــــاورد خدا که رسد غــــم به نامـــه ای
یا از شکـــــــایت و هجـــران و از جفای روزگـار...
ای خوش خبر بگــــو همیشه ز عیش و صفا و لطف
دریــــــای شادی اور و بر مردمـــــان بکن نثــــار...
اعظم شادکام
امروز روز جهانی کودکه...این روز رو به تمام کودکان جهان تبریک میگم...
اندیشه های کودکان امروز ، اینده فردای جهان رو نشون میده...
پس ایکاش اندیشه هایی پاک در اونها شکل بدیم...
کودکی دوران بی رنگ و ریاست
عالم کودک از این عالم جداست
کودکان مانند لوحی ساده اند
بو نبرده از غـــرور ، افتاده اند
کودکان مانند یک لوح سپید
تربیت ارَد خطی بر ان پدیـد
کینــــــــه ها جایی ندارد پیششان
خوش بحال این سلوک و کیششان
کودکی دوران بی فکر و خیال
بی تمنا و امل های محـــــال
کودکـــــی زیباترین فصل حیات
شاد و شیرین و رها از هر ثبات
کودکــــی برق امیــــــد و ارزو
قصهء دلهای صاف و ساده خو
کودکی با لطف و احسان اشنا
قصه تقســـــــیم نانی بی ریا
کودکی اغاز راه این جـــهان
بر زمین و پر زدن در اسمان
کودکان مانند گلها تــازه اند
صاحب الطاف بی اندازه اند
کودکان چون معدن ناب اند و بکـر
پرورش با کاوشی خواهند به فکر
تربیت میخواهد و رشدی سلـیم
تربیت گرهای خوش فکر و حلیم
گر به راه نیک و انصافش برند
از بدیـها و تعلــــــق وارهنــــد
ور به راه بد کشندش در جهان
عالــم از کارش نباشد در امان
نه به کودک ظلم باید نه جــفا
کاین چنین راهی بود راه خطا
کودکان خود درک دارند و روان
درک حال و کار و فعل دیگران
گر چه هستند از نظرهایی صغیر
درمیابند انچه باید در ضمــــــــیر
انچه بیند از من و ما و شـــــــما
نقش می بندد به ذهنش بیصدا
پس به پندار و به کردار و سخن
میتوان زیباترین الگـــــــو شدن
بهر کودک عالمی زیبا بســـاز
یک جهان پاک و صاف و دلنواز
تا که اتی را کند زیبـــــــاترین
واقعی تر سازد این رویاترین
اعظم شادکام
هفته نیروی انتظامی رو به تمام افرادی که حقیقتا
برای ایجاد نظم و امنیت و ثبات و ارامش در جامعه زحمت میکشن
تبریک میگم...
بُود در زنـدگی هامان دو نعمـــت...
که خود باشد پر از انواع حکــمت...
یکـــی دلشــــاد بودن در سـلامت
دگر امنیـت و شب خواب راحــت...
اعظم شادکام
امروز درک نکته ای کردم غریب
مانده ام در کار ان مات و عجیب
امروز یک ذرّه ز حال انبیا
درک کردم پیش درگاه خدا
بنده ای معمولی ام اما دقیق
درک خوی ادمی کردم عمیق
از سر احوال برخی بندگان
غرق اندوهم در این دور و زمان
سهم و قسمت میدهد رب بر بشر
رزق خاصی میدهد بر هر نفر
روزی مقسوم هر یک بنده ای
میدهد در گریه یا در خنده ای
انکه روزی میدهد تنها خداست
ان خدای بی نیاز و منتهاست
یک بشر تنها گهی عامل شود
تا که رزق مردمان حاصل شود
لقمه ای گر بهر خود گه دیگران
مثل یکدیگر ببیند در جهان
وای اما زین بشرهای عجیب
کی توانند درک انسانی نجیب؟
اینکه انسانی هر ان چه باشدش
بهر کل مردمان میخواهدش
فرق کی دارد به چشمش این و ان
میدهد یاری به هر گونه توان
نه به تشویق و به تحقیرش نیاز
نه به تحسین تنی در حرص و از
کی اثر گیرد ز تعریف سخن؟
کی دهن وا میکند چونان زغن؟
انکه قلبش با ریا پیوسته نیست
قدر مویی بر جهان وابسته نیست
حال این مردم چنین است در جهان
گرده نانی داده باشد رب بدان
حین خوردن ریزدش قدری زمین
مورکان از ان خورند و مثل این
بی محابا از نهادش سر زند
با فغان این حرف بد بدتر زند:
کاین مرا باشد چو رزق و بهره ای
از چه رو موران خوردنش ذرّه ای؟
یا گهی رب نان دهد بر یک بشر
وین بخواهد بهر بقیه حال شر:
لقمه ای هرگز مده بر سایرین
پس مرا تنها بده نانی از این
یا تنی مردم بگویند ای خدا
نه مرا ده نه به ان بقیه جدا
چار روزی میدهد رب مایه ای
امتحان گیرد ز هر یک پایه ای
گه غنی را بیشتر شاید دهد
گه فقیری انچه می باید دهد
گه بگیرد از غنی بهر فقیر
گه ز ناداری بگیرد در مسیر
حکمت و احسان و لطف از ان خداست
از حساب مردم دنیا جداست
حمد رب ، دنیای زیبای وسیع
خالقی دارد به طبعی بس منیع
ورنه ار روزی و رزق بندگان
می فتاد اندر ید این بندگان
این تن ان میدرید و ان از این
فتنه ها میشد به هر سوی زمین
اعظم شادکام
سلام دوستان...این عید فطر هم گذشت و خدا رو شکر که به خیر و برکت
این ماه مبارک رو پشت سر گذاشتیم...
روزی که گذشت مصادف بود با روز سالمندان عزیز...
سالمندانی که هر کدومشون یه روزی مثل هر کدوم از ماها جوان بودن و
نیرو و نشاط در زندگی اونها موج میزده...هیچ ادمی دلش نمیخواد پیر و ناتوان
بشه اما هیچکسی هم از این قاعده مستثنی نیست و همه ما یک به یک این
دوران رو تجربه خواهیم کرد...دوران نو جوانی به جوانی و سپس ارام ارام
به کهنسالی تبدیل میشه و موهای سیاه به خاکستری و بعد سپید...
نفس های تند و پر حرارت ادمی کندتر میشه و گل شاداب وجودمون
با نسیم زمان برگ برگ میشه و در اسمان توالی روز و ماه و سال به پرواز درمیاد
دوباره دورانی میرسه که انسان حالتی شبیه به کودکی پیدا میکنه...کم توقع
و زودرنج میشه و نیاز به نوازش دستان و حضور فرزندان و میوه های باغ
زندگیش پیدا میکنه...و اونها رو تنها امید روزگارش می بینه...این اتفاق برای تمام
ادمها رخ خواهد داد...برای من و تو برای ما و شما ...و اصلا برای هر کسی
که فکر کنیم...کاش کمی در خلوت تنهاییمون با خودمون فکر کنیم که اگر امروز
دستی به بال اونها بگیریم فردا روز فرزندانمون به طریقی دیگر دستمون رو
خواهند گرفت...
و حتی اگر چنین اتفاقی هم رخ نده باز باید نیکی کرد و در دجله انداخت...
امیدوارم دلهای این نسلها بهم بیشتر نزدیک بشه و در زندگی های خودمون
و دیگران شاهد خانواده هایی با کانونهایی گرم و صمیمی باشیم...
برای تمام فرزندان صالح ایران زمین ارزوی موفقیت و تندرستی میکنم...
تا که چشمی هم زنی ایام پیری میرسد...
پای چرخ روزگاران هم بگیـــــری میرسد...
باشی ار چــــون یک ستاره ، گَردِ عمـــــر
در میان کهکشـــان راه شیــری میرسد...
...........................................................................................
یه طرز شعر و در واقع غزل رو قول داده بودم بنویسم که امشب
به قولم عمل کردم و البته شاید این نوع شعر سابقه داشته باشه
اما شخصا به شکل غزل ندیده بودم..هرچند ندیدن دلیل بر وجود نداشتن نیست...
شک ندارم که تماممون بر این عقیده هستیم که شیرینی غزل
به فارسی بودن اون هست...
اما تصور کردم با این شیوه میشه فرهنگ و اخلاق رو با بقیه زبانها نیز مختلط کرد
تا انگیزه ای بشه برای یادگیری و تشویقی بشه برای ارتباط بین فرهنگ ها و زبانها
قطعا این شعر بدون اشکال نخواهد بود...
اگر راهنمایی و یاری کنین که بسیار ممنون میشم و اگر تحمل کنین
که باز نیز بنده نوازی کردین...
...
گر چه تا حدی تــــوان دارد بدن
لیکن ادم نیست تنها جسم و تن
روُح الاِنسان قادر بِالصّبروحلم
یَستَطیعُ بِالنَّجــــاه مِن رَسَـــن
if you fall down but you rise at once quick
*you،re recognized as a big and wiry man
گه بلندت میکند دنیا به اوج
گه زمینت میزند چرخ زَمَــن
لَیسَ هَزم اِنتِهاء فِی الحَیاه
السُقوطُ اِبتِلاء المُمتَحَــــن
you can endure your difficulties too nice
or you can fiz right alike fish in a pan
ادمی را تجـــربت باشد عزیز
پخته تر گردد به انواع مِحَـن
المَصائب کَالصِّقال لِلبَشَر
و نُدِقّ یَومِیا هذَا السَــــفَن
because of you have the wisdom and belief
so you can smash problems like a fan
هر چه گفتیم از مقام صبر رنج
قطره ای بود از دم بحر سخن
اعظم شادکام
*wiry:در اینجا به معنای پر طاقت